تبليغاتX
حلقه ادبی

بی نام و نشان

حالا که دارم می نویسم همینطور فی البداهه توی کادر پست مطلب جدید بلاگفا نمی دانم چرا می نویسم احتمالا دلیل اش باید دلتنگی برای نوشتن باشد اتفاقات این چند ماه این فکر را توی سرم انداخته بود که احتمالا باید با نوشتم وداع کرد اما نوشتن جزئی از من است همچنان که نفس کشیدن شاید نزدیک شش ماه باشد به داستانی فکر نکرده ام

من میان انبوهی از کارهای نیمه تمام فکرهای آشفته و پراکنده وظایف سنگین و نامعلومی که باید انجام دهم و آن قدر روی دوشم سنگینی می کند که اخیرا بسیاری از دوستان قدیمی و جدیدی را فراموش کرده ام و حتی گاهی میان سنگینی این همه فکر و کار به خواب می روم

هوای آخر اردیبهشت آخرهای شب همیشه مرا به فکر وامی دارد و به سالهای دور و سالهای که در پیش دارم می برد انگار به پارسال تابستان می روم و باید احتمالا چند پست قبل همین وبلاگ باشد مثلا مرداد 89

نمی دانم برای چی می نویسم یا می خواستم چی بگویم نوشته ای بی هدف برای آدمی که خیلی کارها باید انجام دهد.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:34  توسط لیلا  | 

بی نام و بی عنوان

آنروز نه باران خواهد آمد و نه برف . شاید یک بعد از ظهر گرم یک بعد از ظهر گیج با مگس های سمج اش در حمایت نوری که از پنجره به درون می آید بدرقه راه باشد. بادی هم که بوزد صدایی از درختان خانه بلند نخواهد شد و پرده اتاق تکان نخواهد خورد و هیچ چیز تکان نخواهد خورد.ساعت باشد یا نباشد فرقی به حال من و مگس ها ندارد .

مادرم را به یاد می آورم . افسون را ـ خانه ی مادری ام را ـ بازی های کودکانه ـ غروب شالیزار با خورشید نارنجی رنگ در افق ـ پرتاب چوب دستی برای درخت گردو ـ ترانه های سرزمین مادری ام که کارگران در وقت کار می خواندند ـ مدرسه ی ابتدایی ـ معلم کلاس اول با کروات و عینک ـ مشق ها ـ تمرین حروف الفبا ـ برهنگی یک زن لای یک کتاب ـ دست های نوازشگر زیر لحاف ـ چهره ی پدر بزرگم ( روشنتر و شفاف تر در تمام این سالها که نبود) در حال درست کردن قیف کاغذی برای ریختن تخمه ها و آن صدا که شبیه لالایی است زیر یک پشه بند و در میان صدای پره های پنکه برایم از چهل گیس رعنا می گوید از عشاق شکست خورده و بسیارش. بالاخره یکی پیدا می شود که چهل گیس رعنا را مال خود کند و آن صدا که از درون صورت کودکانه ای بیرون می زند چقدر شبیه لالایی است . چقدر شبیه چهل گیس رعنا است.

دردی از انگشتان پاهایم آرام آرام راه باز می کند و به رگ هایم می ریزد و در نهایت درون قفسه ی سینه ام که آنرا با توده ی دودی رنگی انباشته ام  قرار می یابد . شقیقه هایم درد می گیرد و دهانم از تعجب اینهمه سال وا می ماند.......

همین گونه آمد باشد تا روزی کامروا گردد............

 

۱.حس می کنم ذهنم اون خلاقیتی که ازش انتظار دارم رو نداره.

حس می کنم حس خوبی ندارم.

۲. کتاب " برف و سمفونی ابری " را از ابی گرفتم و خواندم . تک گویی نمایشی در داستان دوم مجموعه به نام مرض حیوانی خیلی خوب اجرا شده بود. داستان سوم از آن دست داستانایی بود که ابی باهاش حال می کنه یک پایان خلاف آمد داستانی که مخاطب رو میخکوب می کنه . پایانی که تصادفی نیست تا به کار ضربه بزنه . یک جورایی بخش سوم یک رویداد را دیدن که به واقع کار هر کسی نیست . داستان راوی های مختلفی داره و نویسنده توانسته از پس لحن راوی ها بر بیاید.داستان اول این مجموعه نیز نشان دهنده توانایی پیمان اسماعیلی است .

۳. با یه خانم چپ قدیمی ( این دیگه چه جور چپی یه) بحثم شد . معتقد بود ادبیات چپ ادبیات غنی و تاثیر گذاری بوده ( نه فکر نکنم ادعای غنی بودن رو داشت اما تاثیر گذاری چرا) بعد چند تا کتاب رو برام مثال زد که طبیعتن من نخوانده بودم . ( گرچه نخوانده نیز می توانستم درباره کتابا حدس و گمانی داشته باشم) معتقد بود ادبیات مدرنی که شما از اونا دم میزنید تاثیر گذاری نداشته .می دانستم بحث کردن بی فایده است . فقط گفتم نویسنده پیامبر نیست تا پیامی بده  و ان کتاب ها نیز تاریخ مصرف دارند گرچه ممکن است شما با آنها زندگی کنید و دوست شان بدارید . من ممکنه از نقاشی یا عکسی خوشم بیاد اما لزومن آن نقاشی یا عکس نقاشی یا عکسی موفق و هنرمندانه نیست.

یه خانم چپ قدیمی ازم یه کتاب خواست تا با ادبیات مدرن که من درباره فردیت در آن حرف زده بودم آشنا بشه . منم کتاب " آداب بی قراری " اثر یعقوب یادعلی رو بهش دادم.

۴. یک لر وقتی یه داستان بنویسه به اسم " یارو " و پاشو بذاره تو مازندران طبیعتن باید منتظر پیامد هاش باشه!!!

با حامد در جشنواره شعر و داستان جوان آشنا شدم .

۵. سومی اومده بود خونه ما .

 مهنا یه مغازه ساخته بود گوشه خونه و اصرار داشت ازش خرید کنیم .عروسک فروش بود.

همه ی عروسکا یه قیمت داشتند . سکه هام تموم شد.

۶.کتاب " گل سرخی برای امیلی " را از خانم الف گرفتم تا دوباره بخوانم . فکر کنم بد نباشه آدم کتابی رو که دوسش داره دوباره بخونه . هنوز میشه از فاکنر خیلی چیزها یاد گرفت. فاکنر اولین بار توسط سارتر به اشتهار رسید. در واقع سارتر اونو کشف کرد و به دیگران گفت : خیله خب بسه دیگه بیا ببینیم فاکنر داره چی کار می کنه!!

نوشته های اولیه اش رو می برد پیش شرود اندرسن کم حوصله .اندرسن یه غریزی نویس بود . با تمام نبوغی که... البته که داشت! به همین خاطر بعضی ها اونو ناتورالیسم می دانند. یک روز اندرسن برا فاکنر پیغام میفرسته که من به ناشر می گم کتابتو چاپ کنه به شرطی که ازم نخوای اونو بخونم!! .... و فاکنر هم می پذیره.

۷.جمعه های من با خواندن و نوشتن و فوتبال (یک میهمان ناخوانده) میگذره .....البته از این هفته فوتبال کنسل شده ....خیلی دردناکه.....!!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 11:16  توسط لیلا  |