تبليغاتX
حلقه ادبی

 
 
  پاییز
 

همیشه شروع پاییز برای من یک جور حالت نوستالژیک دارد. نمی دانم چرا اما پاییز که شروع می شود از مهر تا اوایل آذر روزها برایم جور دیگری است. دوست دارم   بعد از ظهرها که از سر کار بر میگردم نروم خانه و بروم توی پارکی که وسطش کاخی از دوره صفویه است. بنشینم روی نیمکت چوبی و به ساختمان قدیمی نگاه کنم و به درخت ها که سبز و نارنجی و قرمز شده اند.

حوصله حرف زدن را هم ندارم. بیشتر تنها می روم بیرون و مسافتی طولانی را پیاده طی می کنم و به درخت ها نگاه می کنم و به آفتاب که روز به روز بی رمق تر می شود.

هیچ فصلی از سال مرا به اندازه پاییز به فکر نمی اندازد. فکر که نه سکوت این که دلم بخواهد ساعت دو یا سه بعد از ظهر از خانه بیرون بروم و خیابان ها را پیاده بروم و در تمام مدت حواسم به آسمان و درخت های پیاده رو . خورشید باشد.

زمستان که بیاید دیگر فاتحه سال را باید خواند.دی که بیاید همه می خواهد که سرما برود و زودتر اسفند بیاید و سال جدید. بهار که باشد نشاط هست و در فضا بویی هست که آدم را به تفکر عمیق نمی اندازد. تابستان آن قدر گرم است که حوصله هیچ چیز نیست.

پاییز شاید مثل میان سالی آدمی باشد که پخته می شود.

نمی دانم می شود ارتباطی بین فصل و داستان وجود داشته باشد؟ پاییز به یاد داستان های ابوتراب خسروی می افتم یا شازده احتجاب گلشیری

دلم می خواهد دوباره اسفار کاتبان بخوانم و حالا مجموعه داستان دیوان سومنات را می خوانم.

متن زیر در سایت جن و پری برایم جالب بود:

 بعضی نوشته‌ها هستند که یک جوری بوی گذشته می‌دهند، نه این‌که اثر قدیمی شده باشد و به درد یک کارتون جلوی در بخورد یا جایی نمور در زیرزمین و انباری خانه، که داستان‌ها، تا شروع می‌کنی به خواندن‌شان، پر می‌شوند از بوهایی که فراموش کرده بودی، بوی درخت‌های بلند قد، بوی خاک توی هوا، رطوبت حوض بعدازظهرهای گرم، خانه‌های گِلی پیچ‌در‌پیچ با اندرونی و بیرونی. زنده‌گی‌های گذشته. آدم‌های گذشته. ابوتراب خسروی تخصص خاصی دارد در این‌که گذشته را هنرمندانه بیرون بکشد و بگذارد جلوی چشم ما، البته به ادبی‌ترین شکل‌ ممکن. شاید بشود با خیالی راحت گفت که کاری که آقای خسروی توی فرم در داستان فارسی انجام می‌دهد را فقط یک نفر بهتر تا به حال به پایان رسانده، هوشنگ گلشیری. رمان‌های سه‌گانه‌ی آقای خسروی، «رود راوی»، «اسفار کاتبان» و کتاب در دست چاپ ِ «ملکان عذاب»، آن‌چنان زیبا فرم، انبوهی از اطلاعات و روایت را در هم ترکیب می‌کنند که خواننده را یاد اومبرتو اِکو بیندازد. البته آقای خسروی، وقتی به سراغ داستان کوتاه می‌آیند، قلم‌شان امروزی‌تر می‌شود. داستان‌ها امروزی‌تر می‌شوند و مدرن‌تر، البته در همان سنگینی فرم روایتی که آقای نویسنده عاشقانه دوست دارند، ذهن ایشان پیچیده است و این پیچیده‌گی حتا در ساده‌ترین نوشته‌ها هم نمود پیدا می‌کند.

کم برگ بودن «دیوان سومنات» حسابی خواننده را گول می‌زند. اول انتظار ندارید توی صد و بیست صفحه با دوازده داستان کوتاه رو‌به‌رو شوید، که اگر منصفانه نگاه کنید، همه‌گی استاندارد یک داستان قوی را دارند و همه‌گی خواندنی هستند و البته، بعضی‌های‌شان، مثل « و من زنی بودم به نام لیلا که زیبا بود» واقعن سخت هم هستند. آقای خسروی قلم را به شکلی مقدس به کار می‌برند، تقدسی که کارشان را نوعی آفرینش خاص می‌کند. داستان‌های «دیوان سومنات» در دو گیومه بیان می‌شوند، یکی داستان «مینیاتورها» که نثری تب‌دار است از راوی، یک مینیاتوریست که در زمان جنگ دوم، زنده‌گی آرام‌ش را کنار می‌گذارد تا مواظب یک زن آلمانی باشد. زنی که منتظر همسرش است، و البته اصلن نمی‌فهمد که چرا باید زن توی اندرونی خانه حبس باشد، اندرونی خانه پر از مینیاتور است، زن تب‌دار می‌گردد در انتظار آزادی و همسر و بازگشت به کشور، که البته ویرانی‌ش را باور ندارد. مرد راوی، تب‌دار می‌گردد در آرزوی عشق و وصال زن. این میان داستان، نه داستان این دو، که روایت تاریخ مینیاتور در ایران است. و یک سوال که مرتب پیش کشیده می‌شود: چرا زن‌های مینیاتورها همه‌گی بدون بچه هستند؟ و زن آلمانی حامله است، حامله‌ی مینیاتور بچه‌هایی که مرد انتظار تولد جدید‌های‌شان را می‌کشد. همه چیز توی داستان کش‌دار می‌شود و تب‌دارتر، با رسیدن این خبر که سروان در راه است تا زن‌ش را با خود ببرد. آخرین داستان کتاب، «دیوان سومنات» کتاب را به پایان می‌برد و گیومه‌ی پایانی داستان‌ها است: روایتی از گذشته، از مردی عجیبی که شعرهایش هیئتی زنده داشتند و در روی کاغذ چون جسدی، هیچ نبودند. مردی که اثری سرود به نام «دیوان سومنات»، اثری که کسی نخواند و تنها اندکی شاهدش بودند و باز در تاریخ ماند. میانه‌ی این دو گیومه، ده داستان می‌آیند که هر کدام روایتی غریب از زنده‌گی آدم‌های داستان‌های خودشان پیش می‌کشند.

داستان‌های کوتاه آقای خسروی، اگرچه مانند رمان‌های‌شان خیلی زیاد سنگین نیستند و راحت‌تر خوانده می‌شوند، اما هنوز هم به نسبت کتاب‌های موجود در بازار، اثری کاملن سنگین حساب می‌شوند. «دیوان سومنات» اثری‌ست که قابلیت این را دارد که کلاسیک محسوب شود، آن هم با توجه به این موضوع که بعد از ده سال از چاپ نخست کتاب، هنوز اثری کاملن زنده و گیرا است. آقای خسروی قلمی سحرآمیز دارد، امتحان‌ش کنید.

 

 


نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388;ساعت 13:6;  توسط ليلا 
 
 
  کلبه شادی
 

به قول دوستی ادبیات معشوقه بی رحمی است. سراغش را نگیری، می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند. مدتهاست که نبودم . چرا؟

شاید خودسانسوری بهترین دلیلش باشد و بودن در کنار آدمهایی که دغدغه ادبیات ندارند و این برای من زهر است. می خواهم باشم با هر شرایطی . کاش روی قولم بمانم.

کلبه شادی

از روی پل که رد می شوم گاهی به سرم می زند به جای بالا رفتن از پله ها، از سراشیبی پایین بیایم و روی کف خشکیده  و ترک خورده رودخانه پا بگذارم. توی این چند ماه همیشه بوده اند کسانی که به جای پل، عرض رودخانه را برای عبور انتخاب کرده اند. یک بار زن و مرد جوانی را دیدم. زن کفش های پاشنه بلند پوشیده بود و دست مرد را محکم گرفته بود.با اینکه ماهها بود آفتاب داغ، نم خاک را بلعیده بود زن می ترسید. شاید  فکر می کرد زیر خاک ترک خورده و خشک هنوز اژدهای رودخانه زنده است. اما نبود. ماه ها بود که مرده بود . وقتی که صدای شر شر آب می آمد زمستان یا تابستانش فرقی نداشت. زیر همین پل می نشستم و گاهی ساعت ها به آب نقره ای کف آلود نگاه می‌کردم که از میان سی و سه دهانه پل رد می شد .

حالا اما هوا عجیب خشک و گرم شده بود. این بار دو پسر بچه کوچک عرض رودخانه را با اشتیاق می دویدند.توی پیاده رو آدم ها به هم تنه می زند و گرمای تن شان به تنم می رسد .باز هم رگه‌های عرق مانتوی سیاهم را سفید می کند. عباس آباد را که رد می کنم حواسم هست که باید مغازه ها را با دقت نگاه کرد. کلبه شادی من یکباره پیدایش می شود. همان طور که رد می شوی و نگاهت به مانکن‌های زن و مرد و کودک است یکباره چراغ‌های قرمز کم سویش پیدا می شود. شیشه‌های مغازه آن قدر چربی گرفته که به سیاهی می زند و چراغ های قرمز کم سویش توی این خیابان که مغازه هاش همه چراغ‌های پر نور دارند گم است. تا یک هفته پیش اسمش را هم نمی دانستم. تنها از همین نور کم سوی قرمز و شیشه‌های چربی گرفته اش بود که می شناختمش. شنبه پیش بود. از روبرو نگاهش کردم . درختهای روبروی مغازه آن قدر بلند بود که نمی گذاشت تابلوی مغازه پیدا شود. از میان برگهای کثیف و دود زده دیدم که روی تابلو عکس مردی بود که کلاه سفید آشپزی به سر داشت و دهانش به خنده باز شده بود. بدتر از همه آن بود که مرد چشم نداشت. یعنی جای  چشم، دو حفره مانده بود. حفره ای به رنگ آهن زنگ زده . مرد آشپز با رنگ نارنجی نوشته بود کلبه شادی.

کلبه شادی من، غمناک ترین مغازه آن خیابان بود. گاهی وقت‌ها صندوق دار دم مغازه می ایستاد و به عابرهایی که از خیابان می گذشتند خیره می شد حالا اما جلوی در چند نفر ایستاده بودند.

مردی که  شلوار راه راه پوشیده بود، بالای مغازه میز مرا گرفته بود. دستهاش سیاه بود و با دستهای چرب کاغذ همبرگر را گرفته بود . همیشه عادت داشتم آن جا بنشینم و  به آدمهایی که با عجله از پیاده رو می گذشتند خیره شوم. مرغ سفارش دادم.

 مرد گفت:

-          میبرید یا همین جا می خورید ؟

آن طرف خیابان پارکی بود. ران مرغ، قهوه ای سوخته شده بود. بهش می آمد خوشمزه باشد. پلاستیک را که از روی ظرف برداشتم سر و کله اش پیدا شد. کلاغی سیاه رنگ. کلاغ هایی که دیده بودم با صدای کوچک یا پرتاب سنگ پرواز می کردند و دیگر اثری ازشان نمی ماند. این یکی اما با قدم های کوچکش لحظه به لحظه نزدیک تر می شد. تکه چوبی از روی چمن برداشتم و به طرفش پرت کردم. با چشمهای ریزش نگاهم کرد اما یک قدم هم عقب تر نرفت. سرش را بالا آورده و با نگاه خیره مرا می پایید. چنگال را توی ران مرغ فرو کردم .رنگش به جای سفید، صورتی بود. انگار نپخته باشد.  چنگال را که پایین تر بردم گوشت بنفش بود. مثل وقتی که کسی را خفه کنند و گوشتش تیره شود. تکه‌ گوجه‌ای برداشتم. سنگینی نگاهش را نمی شد ندید گرفت. جلوتر نیامده بود.فکر کردم همین حالاست که یکباره حمله کند و غذای جلویم را به منقار بگیرد و پرواز کند برود. اولین لقمه را که فرو دادم یاد فیلم پرندگان افتادم که کلاغ ها حمله می کردند و چشم آدم ها را می خواستند. با آن که  کنارم پر از سنگ بود اما ترسیدم . گاهی زیر چشمی نگاهش می کردم.  یکی نبود دوتا شده بودند. یکی شان درست پشت سرم و به فاصله یک متری دیگری ایستاده بود. کمی آن طرف تر خانواده ایی چهار نفری نشسته بودند. روی اجاق چای درست می کردند و بوی غذاشان هم می آمد اما حیوانی دورشان نبود. جلوتر مردی به درخت تکیه داده بود. غذا می خورد. از میان بوته های پشت سرش دوتا گربه بیرون آمدند.پوست یکی شان پلنگی بود و یکی دیگر سیاه . مرد ریش بلندی  داشت. یاد کتاب دینی بچگی‌ام افتادم که مردی که یادم نمی آمد کیست در سایه درخت نشسته و به سگی غذا می داد.
گربه‌ها دور مرد ریش بلند حلقه زده بودند. لقمه بعدی را که فرو دادم سنگینی نگاه کلاغ‌ها را حس نمی کردم.  دو تا گربه تند می دویدند سمت من. گربه پلنگی و سیاه رسیده بودند روبرویم و عجیب آن بود که کلاغ ها نترسیدند و هنوز پابر جا مرا می پاییدند. گربه پلنگی رفت و روی خاک داغ کنار درخت دراز کشید. سرش روی دستهاش بود و چشم های میشی‌اش، خیره به من بود. گربه سیاه دستهاش را جلو داده بود و نگاهم می کرد. چشم راستش سفیدی نداشت . شاید کور بود. چشم چپش را از حرکت دایره سیاه در حفره سفید رنگ چشم تشخیص می دادم.  چشم راست ثابت بود.نمی‌دانستم چطور باید باقی غذا را خورد.

 


نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388;ساعت 15:24;  توسط ليلا 
 
 
        
 
  درباره وبلاگ
 

درباره
داستان، نقد و معرفي كتاب
 

  ◊◊◊◊◊
 
صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 
  ◊◊◊◊◊
  نویسندگان
ليلا
علي سروي
مریم

◊◊◊◊◊
  پيوندها
صادق هدایت
  كانون زنان ايران
  كانون نويسندگان ايران
 
◊◊◊◊◊
 همسايه ها
آقای خلیل رشنوی
جن و پري
سايت ادبي 3پنج
پاتوق ادبي
آيدا مرادي
داستانهاي من
حلقه سه شنبه
كانون ادبيات
اندرونيته
پروين پورجوادي
داستانسرا
روايت نو
سلول
داستان آباد
ايمانا
دفتر صدبرگ
سياهه
عمولي
باران برگ
دردواره ها
داستان كوتاه ، مقاله و دستنوشته(علي يوسفي)
داستان و موسیقی
جامعه كهنه
خورنق
بي بي جان گوهر
ياد روز الست
ترشحات مغزي من
انجمن نويسندگان مرده
داستان و نقد ادبيات داستاني
اتاق يك در دو (شعر)
كوير
سر سطر(داود خدایی)
فریبا حیاتی
تنها خلوت گاه افکار من
آریا یعقوب زاده
عادت می کنیم
◊◊◊◊◊
پرونده ها
داستان
نقد كتاب
مقاله
شعر

◊◊◊◊◊
  آرشیو ماهانه
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386