تبليغاتX
حلقه ادبی

 
 
  هنوز صدای زنگ تلفن را می شنید
 

دست هایش را لای موهایش فرو برد و چشم باز کرد.به پوستر یوزپلنگی که روی در اتاق نصب شده بود خیره شد. صدای از پایین آپارتمان شنید، نشست .

باصدای گرفته ای گفت:یا شار

صدای آژیر شنید .برخاست .پتوی نازک گلدار را کشید روی تنش ورفت کنار پنجره.پرده راکنار زد.نگاهی به پایین آپارتمان انداخت وخودش را عقب کشید.لباسهایش راازروی زمین برداشت .جوراب هایش رازیر تخت پیدا کرد .شال اش را جلوی آینه روی سرش مرتب کرد .تک تک کشوها راگشت. توی کشوی آخر یک تراول پیدا کرد.برداشت وگذاشت توی کیفش.از تو ی چشمی در به پاگرد نگاه کرد.دختربچه ای که کیف مدرسه اش را به پشتش بسته بود از پله ها آمد پایین.فقط توانست صورت دختروکمی ازکیف کوچکش را ببیند.صدای قدم های دختر را روی راه پله ها شنید صدای زنی را شنید که گفت:مواظب خودت باش . بعد صدای بسته شدن در واحد بالا را شنید.در را باز کرد.نگاهی به راه پله انداخت توی راه پله ها به پیرزنی که دو نایلون پر از میوه در د ست داشت طعنه زد . بر نگشت که عذرخواهی کند.صدای خش خشی شبیه به صدای بیسیم از طبقات پایین تر شنید .برگشت یکی از نایلون ها رااز دست پیرزن برداشت .

_ بذارین کمکتون کنم

_ دستت درد نکنه مادر خودم میبرم .

به حرف پیرزن توجهی نکرد وچندقدمی جلوتر رفت

 _ ا مان ازدست این آسانسور هر چندوقت یکبار خراب می شه

 زحمتت شد مادر همین جاست .باپیرزن به آپارتمانشان رفت نایلون را گذاشت روی سکوی آشپزخانه

_ دانشجوی پس...باهمین ها که طبقه بالا.ها؟خجالت نکش ...کسی نیست راحت باش رفت روی مبل نشست یادش نیامد چیزی گفته باشد

 

_کی یه؟

به صورتش دست کشید تا قطره های باران را کنار بزند .

_  منم عزیز ثریا... برودیگه

 با دست به پسری اشاره کرد که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود یاشار کلاه اش رابه سرش گذاشت دست هایش را توی جیب های کاپشنش فرو برد.           

 

به انتهای کوچه که رسید نگاهی دیگر به او انداخت و بعد ناپدید شد.

_ این وقت شب  چه وقته اومدنه ... تا حالا کجا بودی ؟

در که باز شد به صورت پیرزن نگاه کرد و گفت:رفته بودم پیش بابا ...بیام تو حالا؟ خیس شدم.

 پیرزن دو استکان چای گذاشت روی میز عسلی.موهایش کوتاه و قرمز بود.

ببخشید مزاحم شدم دوستانم هنوز نیومدن...منم کلید ندارم.

پیرزن چیزی نگفت ودوباره به سمت آشپزخانه رفت.فکر کرد شاید صدایش را

نشنیده باشد.رفت کنار پنجره .نگاهی به پایین آپارتمان انداخت .خبری نبود.

 

صدای پیرزن را شنید.

 

_ هر چند وقت یکبار میندازنش هو لوفدونی این بار واسه چی  خدا بدونه ...

مادر بیچاره اش به خاطر همین کاراش سکته کرد.

پیرزن در یکی ازکابینت ها را باز کرده بود ودنبال چیزی می گشت .کفش هایش را بی سرو صدا برداشت و توی پاگرد به پاکرد.بعد دیگر خودش نفهمید چگونه به خیابان رسید .برای ماشینی دست تکان داد.

 

_ در بست.

شیشه ی ماشین پایین کشیده شد. سرش را خم کرد .

کجا تشریف می برید؟

_جام جم

_ بفرماید.

 

خودش را انداخت روی صندلی عقب .برگشت وبه عابرین توی پیاده رو وماشین های پشتی نگاه کرد.بعد گوشی اش رااز توی کیفش بیرون آورد .دیشب خاموشش کرده بود.چند پیام برایش فرستاده بودند. اولی را باز کرد (به اسم لش saveکرده بود )

:آمار یارو رو در آوردم یه زنگ به ما بزن .بعدی را باز کرد .از طرف لش بود .

:چرا جواب نمیدی ؟ حداقل بیا کرایه دمون رو حساب کن.دستمزد بخوره توسرت.بی مایه فتیرها...گفته باشم.جون خودم کلی خرج کردم.

پیام سوم را باز کرد.(به اسم عاشق save کرده بود):

Chera javabamo nemidi?

Mikham bedoni ke doset daram. Mifahmi?

 

گوشی را سه بار به پیشانی اش زد .

_خانم اینم جام جم ...کجا برم؟

دم کبابی پیاده شد.

_الو

صدای خواب آلود پسری توی گوشش زنگ زد.

_ بیدارشو لش دم ظهر

_ آها تویی...کجایی؟

_ روبه روی آپارتمان تون.

 _ ا.....   با کی قرار داری ناقلا؟

_ بیدارشو لعنتی بیا لب پنجره منو می بینی...

پنجره طبقه سوم باز شد پسری داشت چشم هایش را می مالید .

_ بیا پایین مادر...

جمله اش را کامل نکرده گوشی را قطع کرد .ادامه اش را فقط خودش شنید .توی کبابی نشستند.

- فکر نکن با همین یکی دو لقمه ای که به ما می دی قضیه...

حرفش را قطع کرد .

- حرف بزن لش...چی کاره اس ؟چی می خواد ؟

_ اینکه چی می خواد که تابلوه

 پسر لبخند زد .قبل از آنکه دختر چیزی بگوید

ادامه داد:خیله خوب دوروبر 30باس باشه اما بیشتر می زنه ...به نظر نمی رسه اهل برنامه باشه حالا شاید توی این سی سال خیلی بهش فشار اومده. ما ندیدیم با کسی باشه...یه  خونه مجردی داره اینم آدرسش.

 

از توی جیبش کاغذی در آورد وگذاشت روی میز .ثریا دستمال کاغذی را برداشت ولبهایش را پاک کرد.

خیالت راحت به یاشار چیزی نمی گم.    

  توی پیاده رو به این فکر کرد که آدرسش رامی خواهد چه کند.اگر یاشار بود به او می سپرد تا شرش را کم کند .بارها این کار را کرده بود اما با این یکی نمی توانست این کار را بکند. با همه فرق داشت.

((چه فرقی داره؟واقعن حرفاش رو باور کردی...اینم یکی مثل اینهمه آدم دیگه کارشون که تموم شد دیگه حاضر نیستن نگات کنن آخه بدبخت تا کی می تونی ازش پنهون کنی؟کس وکارت کو؟اگر بفهمه بازم همینارو میگه ؟می ره وپشت سرش رو نگاه نمی کنه...مگه تو همینو نمی خوای؟))

 

به پسر ودختری که دست در د ست یکدیگر از روبه رویش می آمدند نگاه کرد.

شنید که دختر گفت:دیرم شده

پسر گفت: می ری حالا... غروب می تونی بیرون بیای؟

دختر بچه ای جلویش را گرفت.

_ فال حافظ می خوای؟

هم قد دختر بچه شد.

_  اسمت چیه؟

مادر نشست تا هم قد او شود .

_ تو دیگه بزرگ شدی از این به بعد باید پیش پدرت بمونی .

دختر سرش را پایین انداخت.

_ حکیمه...فال بدم؟

_ افغانی هستی؟

دختر سر تکان داد که یعنی آره. از بین ده پاکتی که دختر در دست داشت یکی را برداشت .

_ فال هات رو از کی می گیری؟

_ از خالد

_ خالد کیه؟ 

  دختر به پسر بچه ای  که آنطرف خیابان بود اشاره کرد.

_ برادرته؟

منتظر جوابش نماند دستی به موهای خرمایی رنگش کشید. پولی به دختر داد.

_  باقیش مال خودت باشه؟

دختر لبخند زد .پاکت فال را باز کرد. برگه ی تا شده ای را بیرون کشید.

((من نه آن رندم که تک شاهد و ساغر کنم

محتسب داند که من این کارها کمتر کنم ))

چند بار نوشته زیر فال را خواند. نفهمید چند ساعت توی خیابانها پرسه زد.کلید انداخت توی قفل وچرخاند .شالش را انداخت روی مبل.کش مویش را باز کرد و دور مچ اش انداخت .دستی به موهایش کشید.مانتواش را در آورد وآویزان کرد به چوب رختی.جلوی آینه ایستاد وبرای خودش شکلک در آورد. گوشی اش زنگ خورد به اسم روی گوشی نگاه کرد.نوشته شده بود:مشتری

گذاشت زنگ بخورد با آهنگ گوشی دست هایش را به این طر ف وآن طرف برد. به سمت حمام رفت. لباسهایش را در آورد و انداخت توی لگن.به خودش توی آینه ای که روی در نصب شده بود نگاه کرد. خال های کوچک سیاه رنگ روی صورتش را شمرد.دوتا روی گونه ی راست  ویکی روی گونه ی چپ .خواست خال های روی بدنش را بشمرد .بعد حس کرد تمام بدنش پرشده از خال های سیاه کوچک.رفت زیر دوش و بدنش را سپرد به آب.

_ مامان ببین چی کشیدم؟موهای مادر را گرفته بود و می کشید.

_ ایرج جلوی بچه...تورو خدا.

_ برو گم شو مادر...

کاغذ از دستش افتاد.

 

نشست وچشم هایش را بست کاش می توانست زیردوش بخوابد.نمی خواست به چیزی فکر کند.کاش تمام اتفاقهای که در زندگیش افتاده تنهاوتنها یک خواب بود.می خواست ذهنش تهی شود. هیچ چیزی را بخاطر نیاورد.حتی به یادش نیاید نامش چیست.

_ ببخشید خانم یه لحظه...

چرا عین جملاتش توی ذهنش نمانده است؟آن لحظه زیبا بود؟چرا سر راهش سبز شد؟از شکل حرف زدنش خوشش می آمد.ماتش برده بود .یک لبخند ابلهانه زده بود.

_ حوصله باباه رو ندارم...خونه ی اون پیرزنه هم از سگدونی بدتره لعنت به تو یاشار اگه ولم کنی... لعنت به تو.

_ خفه شو .... یه ریز داری زر می زنی.

کاش یاشار دست از سرش بر می داشت.شیر آب را بست.بخار روی آینه را پاک کرد.صدای زنگ تلفن راشنید.

_ پاشو اینقدر آبقوره نگیر...هر چی در آوردی نصف نصف

آدم های زیادی توی آینه در مقابل چشمانش رژه می رفتند.دست هایش برای باز کردن دکمه ی پیراهن هایشان ،گره کروات هایشان، درآوردن کت هایشان دراز می شد . خواست از میان اینهمه آدم خودش را صدا بزند. بعد حس کرد میان اینهمه آدم گم شده است .گوش هایش پرشد از سرو صدا پر شد از صدای خنده ی آدم ها .بعد صدای یک آهنگ غمگین شنید. مشت اش را گره کرد وکوبید به آینه.

 

ـ نمی خوام دیگه نمی خوام...

 لرزید دست هایش را گذاشت روی صورتش قطره ای خونی آرام از روی مچ اش سرخورد وافتاد کف حمام .هنوز صدای زنگ تلفن را می شنید.


نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388;ساعت 15:52;  توسط علي سروي 
 
 
  پاییز
 

همیشه شروع پاییز برای من یک جور حالت نوستالژیک دارد. نمی دانم چرا اما پاییز که شروع می شود از مهر تا اوایل آذر روزها برایم جور دیگری است. دوست دارم   بعد از ظهرها که از سر کار بر میگردم نروم خانه و بروم توی پارکی که وسطش کاخی از دوره صفویه است. بنشینم روی نیمکت چوبی و به ساختمان قدیمی نگاه کنم و به درخت ها که سبز و نارنجی و قرمز شده اند.

حوصله حرف زدن را هم ندارم. بیشتر تنها می روم بیرون و مسافتی طولانی را پیاده طی می کنم و به درخت ها نگاه می کنم و به آفتاب که روز به روز بی رمق تر می شود.

هیچ فصلی از سال مرا به اندازه پاییز به فکر نمی اندازد. فکر که نه سکوت این که دلم بخواهد ساعت دو یا سه بعد از ظهر از خانه بیرون بروم و خیابان ها را پیاده بروم و در تمام مدت حواسم به آسمان و درخت های پیاده رو . خورشید باشد.

زمستان که بیاید دیگر فاتحه سال را باید خواند.دی که بیاید همه می خواهد که سرما برود و زودتر اسفند بیاید و سال جدید. بهار که باشد نشاط هست و در فضا بویی هست که آدم را به تفکر عمیق نمی اندازد. تابستان آن قدر گرم است که حوصله هیچ چیز نیست.

پاییز شاید مثل میان سالی آدمی باشد که پخته می شود.

نمی دانم می شود ارتباطی بین فصل و داستان وجود داشته باشد؟ پاییز به یاد داستان های ابوتراب خسروی می افتم یا شازده احتجاب گلشیری

دلم می خواهد دوباره اسفار کاتبان بخوانم و حالا مجموعه داستان دیوان سومنات را می خوانم.

متن زیر در سایت جن و پری برایم جالب بود:

 بعضی نوشته‌ها هستند که یک جوری بوی گذشته می‌دهند، نه این‌که اثر قدیمی شده باشد و به درد یک کارتون جلوی در بخورد یا جایی نمور در زیرزمین و انباری خانه، که داستان‌ها، تا شروع می‌کنی به خواندن‌شان، پر می‌شوند از بوهایی که فراموش کرده بودی، بوی درخت‌های بلند قد، بوی خاک توی هوا، رطوبت حوض بعدازظهرهای گرم، خانه‌های گِلی پیچ‌در‌پیچ با اندرونی و بیرونی. زنده‌گی‌های گذشته. آدم‌های گذشته. ابوتراب خسروی تخصص خاصی دارد در این‌که گذشته را هنرمندانه بیرون بکشد و بگذارد جلوی چشم ما، البته به ادبی‌ترین شکل‌ ممکن. شاید بشود با خیالی راحت گفت که کاری که آقای خسروی توی فرم در داستان فارسی انجام می‌دهد را فقط یک نفر بهتر تا به حال به پایان رسانده، هوشنگ گلشیری. رمان‌های سه‌گانه‌ی آقای خسروی، «رود راوی»، «اسفار کاتبان» و کتاب در دست چاپ ِ «ملکان عذاب»، آن‌چنان زیبا فرم، انبوهی از اطلاعات و روایت را در هم ترکیب می‌کنند که خواننده را یاد اومبرتو اِکو بیندازد. البته آقای خسروی، وقتی به سراغ داستان کوتاه می‌آیند، قلم‌شان امروزی‌تر می‌شود. داستان‌ها امروزی‌تر می‌شوند و مدرن‌تر، البته در همان سنگینی فرم روایتی که آقای نویسنده عاشقانه دوست دارند، ذهن ایشان پیچیده است و این پیچیده‌گی حتا در ساده‌ترین نوشته‌ها هم نمود پیدا می‌کند.

کم برگ بودن «دیوان سومنات» حسابی خواننده را گول می‌زند. اول انتظار ندارید توی صد و بیست صفحه با دوازده داستان کوتاه رو‌به‌رو شوید، که اگر منصفانه نگاه کنید، همه‌گی استاندارد یک داستان قوی را دارند و همه‌گی خواندنی هستند و البته، بعضی‌های‌شان، مثل « و من زنی بودم به نام لیلا که زیبا بود» واقعن سخت هم هستند. آقای خسروی قلم را به شکلی مقدس به کار می‌برند، تقدسی که کارشان را نوعی آفرینش خاص می‌کند. داستان‌های «دیوان سومنات» در دو گیومه بیان می‌شوند، یکی داستان «مینیاتورها» که نثری تب‌دار است از راوی، یک مینیاتوریست که در زمان جنگ دوم، زنده‌گی آرام‌ش را کنار می‌گذارد تا مواظب یک زن آلمانی باشد. زنی که منتظر همسرش است، و البته اصلن نمی‌فهمد که چرا باید زن توی اندرونی خانه حبس باشد، اندرونی خانه پر از مینیاتور است، زن تب‌دار می‌گردد در انتظار آزادی و همسر و بازگشت به کشور، که البته ویرانی‌ش را باور ندارد. مرد راوی، تب‌دار می‌گردد در آرزوی عشق و وصال زن. این میان داستان، نه داستان این دو، که روایت تاریخ مینیاتور در ایران است. و یک سوال که مرتب پیش کشیده می‌شود: چرا زن‌های مینیاتورها همه‌گی بدون بچه هستند؟ و زن آلمانی حامله است، حامله‌ی مینیاتور بچه‌هایی که مرد انتظار تولد جدید‌های‌شان را می‌کشد. همه چیز توی داستان کش‌دار می‌شود و تب‌دارتر، با رسیدن این خبر که سروان در راه است تا زن‌ش را با خود ببرد. آخرین داستان کتاب، «دیوان سومنات» کتاب را به پایان می‌برد و گیومه‌ی پایانی داستان‌ها است: روایتی از گذشته، از مردی عجیبی که شعرهایش هیئتی زنده داشتند و در روی کاغذ چون جسدی، هیچ نبودند. مردی که اثری سرود به نام «دیوان سومنات»، اثری که کسی نخواند و تنها اندکی شاهدش بودند و باز در تاریخ ماند. میانه‌ی این دو گیومه، ده داستان می‌آیند که هر کدام روایتی غریب از زنده‌گی آدم‌های داستان‌های خودشان پیش می‌کشند.

داستان‌های کوتاه آقای خسروی، اگرچه مانند رمان‌های‌شان خیلی زیاد سنگین نیستند و راحت‌تر خوانده می‌شوند، اما هنوز هم به نسبت کتاب‌های موجود در بازار، اثری کاملن سنگین حساب می‌شوند. «دیوان سومنات» اثری‌ست که قابلیت این را دارد که کلاسیک محسوب شود، آن هم با توجه به این موضوع که بعد از ده سال از چاپ نخست کتاب، هنوز اثری کاملن زنده و گیرا است. آقای خسروی قلمی سحرآمیز دارد، امتحان‌ش کنید.

 

 


نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388;ساعت 13:6;  توسط ليلا 
 
 
        
 
  درباره وبلاگ
 

درباره
داستان، نقد و معرفي كتاب
 

  ◊◊◊◊◊
 
صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 
  ◊◊◊◊◊
  نویسندگان
ليلا
علي سروي
مریم

◊◊◊◊◊
  پيوندها
صادق هدایت
  كانون زنان ايران
  كانون نويسندگان ايران
 
◊◊◊◊◊
 همسايه ها
جن و پري
سايت ادبي 3پنج
پاتوق ادبي
آيدا مرادي
داستانهاي من
حلقه سه شنبه
كانون ادبيات
اندرونيته
پروين پورجوادي
داستانسرا
روايت نو
سلول
داستان آباد
ايمانا
دفتر صدبرگ
سياهه
عمولي
باران برگ
دردواره ها
داستان كوتاه ، مقاله و دستنوشته(علي يوسفي)
داستان و موسیقی
جامعه كهنه
خورنق
بي بي جان گوهر
ياد روز الست
ترشحات مغزي من
انجمن نويسندگان مرده
داستان و نقد ادبيات داستاني
اتاق يك در دو (شعر)
كوير
سر سطر(داود خدایی)
فریبا حیاتی
تنها خلوت گاه افکار من
آریا یعقوب زاده
عادت می کنیم
◊◊◊◊◊
پرونده ها
داستان
نقد كتاب
مقاله
شعر

◊◊◊◊◊
  آرشیو ماهانه
آذر 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386