دست هایش را لای موهایش فرو برد و چشم باز کرد.به پوستر یوزپلنگی که روی در اتاق نصب شده بود خیره شد. صدای از پایین آپارتمان شنید، نشست .
باصدای گرفته ای گفت:یا شار
صدای آژیر شنید .برخاست .پتوی نازک گلدار را کشید روی تنش ورفت کنار پنجره.پرده راکنار زد.نگاهی به پایین آپارتمان انداخت وخودش را عقب کشید.لباسهایش راازروی زمین برداشت .جوراب هایش رازیر تخت پیدا کرد .شال اش را جلوی آینه روی سرش مرتب کرد .تک تک کشوها راگشت. توی کشوی آخر یک تراول پیدا کرد.برداشت وگذاشت توی کیفش.از تو ی چشمی در به پاگرد نگاه کرد.دختربچه ای که کیف مدرسه اش را به پشتش بسته بود از پله ها آمد پایین.فقط توانست صورت دختروکمی ازکیف کوچکش را ببیند.صدای قدم های دختر را روی راه پله ها شنید صدای زنی را شنید که گفت:مواظب خودت باش . بعد صدای بسته شدن در واحد بالا را شنید.در را باز کرد.نگاهی به راه پله انداخت توی راه پله ها به پیرزنی که دو نایلون پر از میوه در د ست داشت طعنه زد . بر نگشت که عذرخواهی کند.صدای خش خشی شبیه به صدای بیسیم از طبقات پایین تر شنید .برگشت یکی از نایلون ها رااز دست پیرزن برداشت .
_ بذارین کمکتون کنم
_ دستت درد نکنه مادر خودم میبرم .
به حرف پیرزن توجهی نکرد وچندقدمی جلوتر رفت
_ ا مان ازدست این آسانسور هر چندوقت یکبار خراب می شه
زحمتت شد مادر همین جاست .باپیرزن به آپارتمانشان رفت نایلون را گذاشت روی سکوی آشپزخانه
_ دانشجوی پس...باهمین ها که طبقه بالا.ها؟خجالت نکش ...کسی نیست راحت باش رفت روی مبل نشست یادش نیامد چیزی گفته باشد
_کی یه؟
به صورتش دست کشید تا قطره های باران را کنار بزند .
_ منم عزیز ثریا... برودیگه
با دست به پسری اشاره کرد که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود یاشار کلاه اش رابه سرش گذاشت دست هایش را توی جیب های کاپشنش فرو برد.
به انتهای کوچه که رسید نگاهی دیگر به او انداخت و بعد ناپدید شد.
_ این وقت شب چه وقته اومدنه ... تا حالا کجا بودی ؟
در که باز شد به صورت پیرزن نگاه کرد و گفت:رفته بودم پیش بابا ...بیام تو حالا؟ خیس شدم.
پیرزن دو استکان چای گذاشت روی میز عسلی.موهایش کوتاه و قرمز بود.
ببخشید مزاحم شدم دوستانم هنوز نیومدن...منم کلید ندارم.
پیرزن چیزی نگفت ودوباره به سمت آشپزخانه رفت.فکر کرد شاید صدایش را
نشنیده باشد.رفت کنار پنجره .نگاهی به پایین آپارتمان انداخت .خبری نبود.
صدای پیرزن را شنید.
_ هر چند وقت یکبار میندازنش هو لوفدونی این بار واسه چی خدا بدونه ...
مادر بیچاره اش به خاطر همین کاراش سکته کرد.
پیرزن در یکی ازکابینت ها را باز کرده بود ودنبال چیزی می گشت .کفش هایش را بی سرو صدا برداشت و توی پاگرد به پاکرد.بعد دیگر خودش نفهمید چگونه به خیابان رسید .برای ماشینی دست تکان داد.
_ در بست.
شیشه ی ماشین پایین کشیده شد. سرش را خم کرد .
کجا تشریف می برید؟
_جام جم
_ بفرماید.
خودش را انداخت روی صندلی عقب .برگشت وبه عابرین توی پیاده رو وماشین های پشتی نگاه کرد.بعد گوشی اش رااز توی کیفش بیرون آورد .دیشب خاموشش کرده بود.چند پیام برایش فرستاده بودند. اولی را باز کرد (به اسم لش saveکرده بود )
:آمار یارو رو در آوردم یه زنگ به ما بزن .بعدی را باز کرد .از طرف لش بود .
:چرا جواب نمیدی ؟ حداقل بیا کرایه دمون رو حساب کن.دستمزد بخوره توسرت.بی مایه فتیرها...گفته باشم.جون خودم کلی خرج کردم.
پیام سوم را باز کرد.(به اسم عاشق save کرده بود):
Chera javabamo nemidi?
Mikham bedoni ke doset daram. Mifahmi?
گوشی را سه بار به پیشانی اش زد .
_خانم اینم جام جم ...کجا برم؟
دم کبابی پیاده شد.
_الو
صدای خواب آلود پسری توی گوشش زنگ زد.
_ بیدارشو لش دم ظهر
_ آها تویی...کجایی؟
_ روبه روی آپارتمان تون.
_ ا..... با کی قرار داری ناقلا؟
_ بیدارشو لعنتی بیا لب پنجره منو می بینی...
پنجره طبقه سوم باز شد پسری داشت چشم هایش را می مالید .
_ بیا پایین مادر...
جمله اش را کامل نکرده گوشی را قطع کرد .ادامه اش را فقط خودش شنید .توی کبابی نشستند.
- فکر نکن با همین یکی دو لقمه ای که به ما می دی قضیه...
حرفش را قطع کرد .
- حرف بزن لش...چی کاره اس ؟چی می خواد ؟
_ اینکه چی می خواد که تابلوه
پسر لبخند زد .قبل از آنکه دختر چیزی بگوید
ادامه داد:خیله خوب دوروبر 30باس باشه اما بیشتر می زنه ...به نظر نمی رسه اهل برنامه باشه حالا شاید توی این سی سال خیلی بهش فشار اومده. ما ندیدیم با کسی باشه...یه خونه مجردی داره اینم آدرسش.
از توی جیبش کاغذی در آورد وگذاشت روی میز .ثریا دستمال کاغذی را برداشت ولبهایش را پاک کرد.
خیالت راحت به یاشار چیزی نمی گم.
توی پیاده رو به این فکر کرد که آدرسش رامی خواهد چه کند.اگر یاشار بود به او می سپرد تا شرش را کم کند .بارها این کار را کرده بود اما با این یکی نمی توانست این کار را بکند. با همه فرق داشت.
((چه فرقی داره؟واقعن حرفاش رو باور کردی...اینم یکی مثل اینهمه آدم دیگه کارشون که تموم شد دیگه حاضر نیستن نگات کنن آخه بدبخت تا کی می تونی ازش پنهون کنی؟کس وکارت کو؟اگر بفهمه بازم همینارو میگه ؟می ره وپشت سرش رو نگاه نمی کنه...مگه تو همینو نمی خوای؟))
به پسر ودختری که دست در د ست یکدیگر از روبه رویش می آمدند نگاه کرد.
شنید که دختر گفت:دیرم شده
پسر گفت: می ری حالا... غروب می تونی بیرون بیای؟
دختر بچه ای جلویش را گرفت.
_ فال حافظ می خوای؟
هم قد دختر بچه شد.
_ اسمت چیه؟
مادر نشست تا هم قد او شود .
_ تو دیگه بزرگ شدی از این به بعد باید پیش پدرت بمونی .
دختر سرش را پایین انداخت.
_ حکیمه...فال بدم؟
_ افغانی هستی؟
دختر سر تکان داد که یعنی آره. از بین ده پاکتی که دختر در دست داشت یکی را برداشت .
_ فال هات رو از کی می گیری؟
_ از خالد
_ خالد کیه؟
دختر به پسر بچه ای که آنطرف خیابان بود اشاره کرد.
_ برادرته؟
منتظر جوابش نماند دستی به موهای خرمایی رنگش کشید. پولی به دختر داد.
_ باقیش مال خودت باشه؟
دختر لبخند زد .پاکت فال را باز کرد. برگه ی تا شده ای را بیرون کشید.
((من نه آن رندم که تک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم ))
چند بار نوشته زیر فال را خواند. نفهمید چند ساعت توی خیابانها پرسه زد.کلید انداخت توی قفل وچرخاند .شالش را انداخت روی مبل.کش مویش را باز کرد و دور مچ اش انداخت .دستی به موهایش کشید.مانتواش را در آورد وآویزان کرد به چوب رختی.جلوی آینه ایستاد وبرای خودش شکلک در آورد. گوشی اش زنگ خورد به اسم روی گوشی نگاه کرد.نوشته شده بود:مشتری
گذاشت زنگ بخورد با آهنگ گوشی دست هایش را به این طر ف وآن طرف برد. به سمت حمام رفت. لباسهایش را در آورد و انداخت توی لگن.به خودش توی آینه ای که روی در نصب شده بود نگاه کرد. خال های کوچک سیاه رنگ روی صورتش را شمرد.دوتا روی گونه ی راست ویکی روی گونه ی چپ .خواست خال های روی بدنش را بشمرد .بعد حس کرد تمام بدنش پرشده از خال های سیاه کوچک.رفت زیر دوش و بدنش را سپرد به آب.
_ مامان ببین چی کشیدم؟موهای مادر را گرفته بود و می کشید.
_ ایرج جلوی بچه...تورو خدا.
_ برو گم شو مادر...
کاغذ از دستش افتاد.
نشست وچشم هایش را بست کاش می توانست زیردوش بخوابد.نمی خواست به چیزی فکر کند.کاش تمام اتفاقهای که در زندگیش افتاده تنهاوتنها یک خواب بود.می خواست ذهنش تهی شود. هیچ چیزی را بخاطر نیاورد.حتی به یادش نیاید نامش چیست.
_ ببخشید خانم یه لحظه...
چرا عین جملاتش توی ذهنش نمانده است؟آن لحظه زیبا بود؟چرا سر راهش سبز شد؟از شکل حرف زدنش خوشش می آمد.ماتش برده بود .یک لبخند ابلهانه زده بود.
_ حوصله باباه رو ندارم...خونه ی اون پیرزنه هم از سگدونی بدتره لعنت به تو یاشار اگه ولم کنی... لعنت به تو.
_ خفه شو .... یه ریز داری زر می زنی.
کاش یاشار دست از سرش بر می داشت.شیر آب را بست.بخار روی آینه را پاک کرد.صدای زنگ تلفن راشنید.
_ پاشو اینقدر آبقوره نگیر...هر چی در آوردی نصف نصف
آدم های زیادی توی آینه در مقابل چشمانش رژه می رفتند.دست هایش برای باز کردن دکمه ی پیراهن هایشان ،گره کروات هایشان، درآوردن کت هایشان دراز می شد . خواست از میان اینهمه آدم خودش را صدا بزند. بعد حس کرد میان اینهمه آدم گم شده است .گوش هایش پرشد از سرو صدا پر شد از صدای خنده ی آدم ها .بعد صدای یک آهنگ غمگین شنید. مشت اش را گره کرد وکوبید به آینه.
ـ نمی خوام دیگه نمی خوام...
لرزید دست هایش را گذاشت روی صورتش قطره ای خونی آرام از روی مچ اش سرخورد وافتاد کف حمام .هنوز صدای زنگ تلفن را می شنید.
نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388;ساعت 15:52;
توسط علي سروي