تبليغاتX
حلقه ادبی

 
 
  دو داستانک
 

بدون عنوان۱

 راستش دلم نمی خواد از گذشته ها حرف بزنم حرف بزنم که چی بشه ؟ این جمله رو گاهی که ازش می خواستم درباره خودش حرف بزنه می گفت. "دوسش داشتم ؟" نمیدونم اگه نداشتم چرا زنش شدم؟ البته خانوادم زیاد راضی نبود . نه ایراد بنی اسرائیلی نبود یه خورده حق داشتن خواهرم می گفت:خیلی ساکته . حوصله ادمو سر می بره پدرم می گفت : کار درست و حسابی نداره                                                                                     

چرا کار می کرد روزنامه نگار بود اما خوب ادم می دونست که اهل زندگی نیس.می فهمی چی میگم؟ برا اینکه زندگی شو نجات بده خودشو به اب و آتیش نمی زد.خنده داره اخه . اولین بار که دیدمش حسابی دست و پاش  رو گم کرد قرمز شد انگار دختر ندیده بود . فکرمی کنم یه مرگش بود . منظورم اینه که وقتی آدمای دیگه رو هم می دید همینطوری می شد پک های الکی به سیگارش می زد  . حرف های االکی می زد . سیگارشو این دست و اون دست می کرد . ادم حس می کرد داره ادا در می اره . بلد بود خوب بنویسه.  چه سوالهایی می پرسی ؟نه ناراحتم نمی کنه . یه سال اره یه سال با هم بودیم . برام نامه می نوشت در حالیکه می تونست بهم زنگ بزنه . خنده دار نیس ؟ هنوز نامه هاشو دارم .گاهی وقتها از خودم سوال می کنم من نوشته هاشو دوس داشتم یا خودشو ؟ بچه که بود دید که پدر ش داره تو آتیش می سوزه .یه خونه یه جنگلی داشتن واسه تفریح می رفتن اونجا. اینو مادرش واسم تعریف کرده بود. نمیدونم درست و حسابی تعریف نمی کرد مدام بین حرفاش گریه می کرد. خیلی دوس داری بدونی؟ نه چیزیم نیس . نه دارم فراموشش می کنم . نمی تونم بفهمم چرا همچین کاری با خودش کرد ؟ مادر ش وقتی دید داره نوشته هاشو می سوزونه فکر کرده بود می خواد دست از این کار برداره . کلی خوشحال شده بود . پیرزن بیچاره . نه احتیاجی به دستمال کاغذی نیست                                                                         

بدون عنوان۲

پدر روزهای جمعه می رفت روی تپه های شهر و داد می زد               

می گفت:پسر داد بزن بذارغم و غصه از دلت بریزه بیرون . می خندیدم و جیغ می زدم . حالا سالهاست که پدر مرده . ده سال؟ بیست سال؟ درست یادم نیست . با اینهمه هنوز صدای فریادش را روزهای جمعه از تپه های اطراف شهر می شنوم . شاید به همین خاطر است که گاهی دلم می خواهد بروم روی تپه ای بایستم و فریاد بزنم                                           

 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387;ساعت 12:58;  توسط علي سروي 
 
 
  یک خط ریز و دو خط درشت
 
 ـ به سلامت خداحافظ عزیزم

هر روز صبح وقتی می خواهی بروی سر کارت مجبوری این صدای زیر زنانه را بشنوی. در آپارتمانت را که باز می کنی در آپارتمان طبقه پایین بسته می شود و وقتی پله های را یکی یکی پایین می آیی صدای قدم های مرد توی راه پله ها شنیده می شود. توی پاگرد کمی مکث می کنی به کوچه که می رسی با خودت می گویی از فردا باید به فکر جای دیگری باشم اما شب وقتی خسته از کار روزانه به خانه بر می گردی یادت می رود صبحی توی کوچه به چه چیزی فکر می کردی. حالا روی مبل نشسته ای و تلویزیون تماشا می کنی و به او فکر می کنی. حتماً حالا خوابیده اند. صدایشان که نمی آید شاید دارد کهنه بچه اش را عوض می کند. شاید دارد به تو فکر می کند یعنی ممکن است. اگر بروی روی تخت دراز بکشی شاید خوابت ببرد. بلند می شوی تلویزیون را خاموش می کنی. بی اختیار چراغ اتاق خواب را روشن می کنی . شاید برای اینکه بتوانی رختخواب را بهتر ببینی . چراغ را خاموش می کنی . روی تخت دراز می کشی و پتو را روی سرت . اگر چشمانت را ببندی و به چیزی فکر نکنی حتماً خوابت می برد . کاش می شد بعضی از خاطره ها را فراموش کرد . اگر خودت را بزنی به فراموشی باز هم فایده ای ندارد . فقط انگار خودت را گول زده ای . یادت رفته لامپ حال را خاموش کنی حوصله اش را نداری . بگذار تا صبح روشن باشد . اگر آن دختر زنگ نمی زد . شاید حالا به خواب رفته بودی . گوشی را کنار ضبطی گذاشته بودند . صدای نوار را می شنیدی . یادت نیست چه ترانه ای می خواند . در اینجور مواقع چیزی می گفتی و گوش را می گذاشتی . اما این بار گوشی را نگه داشتی . انگار منتظر چیزی بودی . نوار خاموش شده بود . فوت می کنی توی گوشی . صدایی آن طرف گوشی فوت می کند . ـ الو ...

-بله بفرمایید .

-من اینجا ایستادم زیر درخت زیتون . پیرهن و شلوار سفید تنمه . می آین دنبالم ؟

-باشه ، حتماً

-اگر میشه یه کم به خودتون برسین . یه دسته گل سرخ هم برام بیارین . اگه میشه یه کم سریعتر بیاین. حالا چقدر طول می کشه تا بیاین؟

صدای قشنگی دارد و تو حس می کنی دست و پایت را گم کرده ای . نمی دانی چه بگویی . بلاخره می گویی : ده دقیقه تا یه ربع.

-باشه منتظرم.

گوشی را می گذارد. گوشی را می گذاری . کاش دوباره زنگ بزند تا بتوانی دوباره صدایش را بشنوی . نکند دیگر زنگ نزند. می زند.

مطمئنی دوباره تلفن می زند . بلاخره تلفن می زند و می گوید : پس چی شد آقا ؟

می گویی : اومدم اما شما نبودین

-اتفاقاً من دقیقاً یه ربع اینجا وایسادم

-پس وایسا تا زیر پایت علف سبز شه

یا چیز دیگری گفته بودی که خندید. گفته بودی : صدایش را دوست داری . گفته بود : دلش می خواهد مدام برایت حرف بزند . گفته بود : پشت کنکور مانده است و دارد درجا می زند .

گفته بودی : این ماه اعزام می شوی و می روی سربازی. پرسیده بود : پس درست چی ؟ گفته بودی : شاید بعداً ادامه دادم کی از اینده خبر داره

 پرسیده بود : اسمت چیه ؟ گفته بودی : مجید . پرسیدی : چی صدات کنم ؟ گفته بود : نازنین ، یعنی واسه هر کی زنگ می زنم اسمم می شه نازنین.

چقدر اصرار کردی اما دلش می خواست نازنین بماند . چه خوب یادت مانده . انگار همین دیروز بود چشمانت را باز می کنی . پتو را از روی سرت کنار می زنی و می اندازی روی سینه ات . به سقف خیره می شوی . یک سایه ریز و دو سایه درشت  شبیه یک خط ریز و دو خط درشت روی سقف می بینی .

گفته بودی : فردا اعزام می شوی و می خواهی ببینی اش .

گفته بود : نمی تواند .

شماره اش را خواستی اما حرفی نزد . گفته بودی : پس خدا نگهدار . گفته بود : دوستی مون چقدر زود تموم شد . به سلامت خداحافظ عزیزم.

نمی دانی اگر دوباره صدایش را بشنوی می شناسی یا نه . از او فقط به اندازه یک صدا می دانی . تازه از سر کار برگشته  بودی. داشتی صورتت را می شستی که تلفن زنگ خورد. شیر آب را بستی . حوله را از جا رختی برداشتی . دستانت را پاک کردی . صورتت هنوز خیس بود . حوله را پرت کردی روی مبل و زنگ چهارم که خورد گوشی را برداشتی .

-بله بفرمایید.

-می خواستم با آقا مجید حرف بزنم .

-خودم هستم بفرمایید .

صدای زیر زنانه  ساکت می شود .

-ببخشید اشتباه شد .

گوشی را می گذارد . به گوشی تلفن زل می زنی . انگار صدایش را می شناسی . نه اشتباه می کنی . اشتباه گرفته بود . از اینجور مسائل زیاد پیش می آید . باید حدس می زدی . چطور پیدایت کرده؟ اگر تا صد بشماری حتماً خوابت می برد . یک ، دو ، سه ... حوصله شمردن نداری .

بارها دیدی اش  توی راه پله ها . چشمانت را باز می کنی و دوباره به خط های روی سقف خیره می شوی . به یک خط ریز و دو خط درشت . یکی از خط های درشت به خط ریز نزدیکتر است . چشمانت را می بندی . صبح زود باید بلند شوی . زده به سرت . خیالاتی شده ای . اصلاً همه شان همینطوری حرف می زنند . تنهایی زندگی کردن همین مشکلات را هم دارد . بهتر است بخوابی . فردا می توانی دوباره فکر کنی.

پ.ن:سال ۸۳ باید بوده باشد از ابتدایش خوشم امد و ادامه دادم لا به لای خرت و پرت هام پیدایش کردم


نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387;ساعت 19:31;  توسط علي سروي 
 
 
        
 
  درباره وبلاگ
 

درباره
داستان، نقد و معرفي كتاب
 

  ◊◊◊◊◊
 
صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 
  ◊◊◊◊◊
  نویسندگان
ليلا
علي سروي
مریم

◊◊◊◊◊
  پيوندها
صادق هدایت
  كانون زنان ايران
  كانون نويسندگان ايران
 
◊◊◊◊◊
 همسايه ها
آقای خلیل رشنوی
جن و پري
سايت ادبي 3پنج
پاتوق ادبي
آيدا مرادي
داستانهاي من
حلقه سه شنبه
كانون ادبيات
اندرونيته
پروين پورجوادي
داستانسرا
روايت نو
سلول
داستان آباد
ايمانا
دفتر صدبرگ
سياهه
عمولي
باران برگ
دردواره ها
داستان كوتاه ، مقاله و دستنوشته(علي يوسفي)
داستان و موسیقی
جامعه كهنه
خورنق
بي بي جان گوهر
ياد روز الست
ترشحات مغزي من
انجمن نويسندگان مرده
داستان و نقد ادبيات داستاني
اتاق يك در دو (شعر)
كوير
سر سطر(داود خدایی)
فریبا حیاتی
تنها خلوت گاه افکار من
آریا یعقوب زاده
عادت می کنیم
◊◊◊◊◊
پرونده ها
داستان
نقد كتاب
مقاله
شعر

◊◊◊◊◊
  آرشیو ماهانه
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386