تبليغاتX
حلقه ادبی

 
 
  داستان
 

روي چهارپايه نشسته بود و به بيرون نگاه مي‌كرد.خانه روبرو ديوارهاش گچي بود.   ديوار ترك‌هاي بزرگ داشت. زن همسايه هميشه همين موقع‌ها پيداش مي‌شد. لباسها را روي بند پهن مي‌كرد.از لباس‌ها بخار بلند مي‌شد .خيره مي‌شد به زن. به خودش كه مي آمد مي ديد ناهارش سرد شده و زن خيلي وقت است رفته.

روي پشت‌بام آپارتمان آجري آنتن‌هاي بلند بود.روزهاي ديگر آن قدر دير خانه مي‌آمد  كه ديگر شب شده بود و نمي‌شد پنجره را باز كرد. روزهاي جمعه بهروز عادت داشت تا بعدازظهر بخوابد و او صبحانه و ناهارش را تنها مي‌خورد. مي‌نشست روي چهارپايه كنار ميز كوچك.پنجره را باز مي‌كرد.يك لقمه مي‌خورد و ساعتها به بيرون خيره مي‌شد. ظهر جمعه هميشه همين اتفاق مي‌افتاد. دو تا فاخته را مي‌ديد كه روي آنتن‌هاي بلند آپارتمان آجري كز مي‌كردند.آنتن‌ها دور از هم بودند.تا وقتي آفتاب جان داشت روي آنتن كز مي‌كردند بي‌آنكه تكان بخوردند يا براي پيدا كردن غذا جايي بروند. مثل بچه‌اي كه توي يكي از واحدهاي آپارتمان روبرو مي نشست. خانه شان پرده هاي سفيد داشت . پرده با  ميخ به دو طرف پنجره آويزان شده بود . سفيد بود اما از تابش آفتاب رنگ پريده بود. بچه كه نمي دانست دختر است يا پسر مي آمد پشت پنجره. زبانش را مي چسباند به شيشه و خيره او را نگاه مي كرد. چند بار برايش دست تكان داده بود. خنديده بود اما بچه بي حركت بود .حتي پلك هم نمي زد.

ديشب چند بار زنگ زده بود به موبايل بهروز . روي اشغالي مي زد يا جواب نمي داد. ساعات كارشان عكس هم بود او صبح تاشب مي رفت و بهروز صبح تا دير وقت مي خوابيد. و تازه بعد از ظهر يادش مي آمد كار دارد. مي خواست باهاش حرف بزند. خوابيده بود جلوي در ورودي خانه تا وقتي آمد بيدار شود شامش را گرم كند شايد بهروز حوصله داشته باشد چند كلمه اي با هم حرف بزنند.

خواب نبود. صداي قفل را شنيد. بهروز آمد. بوي بدي مي داد. عادت داشت بلند بلند با خودش حرف بزند او را كه مي ديد ساكت مي شد. بهروز گفت:

-         گه گيجه گرفتم تو اين شهر لعنتي

صداش را نازك كرد:

-         بهروز  برو دانشگاه هنر بخوون ببين دنيا دست كيه

 

در يخچال را به هم زد:

-         هيچ خبري نبود. بدبختم كردي مريم .اون روز كارگر بودم حالا هم كارگرم. تو اين شهر بي در و پيكر

 

بوي اودكلن آمد. بهروز توي يكي از كابينت ها قايم كرده بود.صبح ها  كه مي رفت   بوي عطر مي داد.

 

***               ***

 

بهروز روي مبل نشسته بود و كانالهاي تلوزيون را عوض مي كرد. پرتقال قاچ كرده را دستش داد و گفت:

-         بيا بريم بيرون دلم گرفت از اين خونه.عين قفس شده

 

بهروز بي آنكه نگاهش كند پرتقال را توي دهانش گذاشت و شبكه را عوض كرد.

روسروي بنفش را كه پارسال براي تولدش خريده بود سرش كرد. روژ زد. بهروز   مي گفت:

-         دوست دارم بيرون كه مي ريم دوتامون خوشگل باشيم

 

قدش به شانه هاي بهروز مي رسيد. هر دو قد بلند بودند. وقتي بيرون مي رفتند توي پياده رو خيلي ها خيره نگاهشان مي كردند.بهروز مي گفت :

-         خوشگليم

و از ته دل مي خنديد. درسش كه تمام شد گفت انگار پرت شده ام به يك دنياي ديگه

ديگر نخنديد . حرف هم نمي زد.

دستش را روي ترمز گذاشت بود و با ابروهاي گره خورده به هم به سيل ماشين‌ها نگاه مي كرد و به چراغ  راهنما كه رنگ عوض مي كرد.

گفت:

-         ويتامينه بريم ويتامينه بخوريم

 

بهروز گفت:

-         من تازه پرتقال خوردم نمي خوام برو براي خودت بگير

 

فروشنده توي ظرف تكه بزرگي موز گذاشت.حلقه هاي باريك آناناس، تكه هاي درشت گردو بعد يك لايه عسل و روش پودر نارگيل ريخت.از دانشگاه كه بر مي گشتند اغلب با بهروز مي آمدند و دو نفري يك ويتامينه مي خورند. بزرگ بود. توي ماشين رفت و قاشق را سمتش گرفت. بهروز بي آنكه حرفي بزند قاشق را پر كرد و خورد. تركيب عسل و گردو ته دلش آشوب به پا كرد. هر كاري كرد نتوانست با سر قاشق، موز را تكه كند قاشق افتاد كف ماشين. بهروز گفت:

-         چرا مثل گاو صدا مي دي موقع خوردن. حالم رو به هم زدي

برنگشت تا قاشق را بردارد و مرد ظرف خالي را توي خيابان انداخت.

توي پاگرد كه رسيدند كسي پنجره را باز كرده بود. هوا سوز نداشت. بهروز خواست پنجره را ببندد. در خانه را باز كرد. سايه دو پرنده را كه از بالاي سرش رد شدند ديد و صداي بال زدنشان را. خودشان بودند. دوتا فاخته اي كه روي آنتن كز مي كردند. چراغ را كه روشن كرد ترسيدند و رفتند توي آشپزخانه روي ظرفها نشستند. بهروز مثل بچه‌ها شده بود. براشان سوت مي كشيد . گفت:

-         بذار برن حالا خونه را به گند مي كشن

بهروز گفت:

-         يعني توي اين سرما ولشون كنيم به امون خدا

روي چهارپايه ايستاد و دم هر دو را گرفت . فاخته ها را توي حمام گذاشت و در را بست. 


نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 19:5;  توسط ليلا 
 
 
  سکوت_ طلا است
 
در باره ی مینی مالیسم حرفهای زیادی زده شده است .حرفهای که شباهت چندانی به یکدیگر ندارند و در برخی از موارد ۱۸۰ درجه با یکدیگر متفاوت اند . شاید بتوان گفت که مینی مالیسم با شعار های نظیر سکوت ـ طلا است و از اضافات پرهیز کنید به وجود آمده است .با اینهمه مضحک ترین مولفه و ویژگی ممکن برای مینی مال همین ایجاز است . ایجاز و اختصار اساسا یکی از ویژگی ها و مولفه های داستان کوتاه است . ادگار آلن پو وقتی مولفه های داستان کوتاه را بیان می کند می گوید :باید بشود در یک نشست آنرا خواند .

و البته واژه کوتاه بر این نوع ادبی خود گواه این مطلب است . در واقع زمانی که آمریکاییهای چخوف زده تصمیم گرفتند تا ارادت خود را نسبت به نویسنده پرکار روسی نشان دهند مینی مال به عنوان یک جریان ادبی جدید  بوجود می آید . زمانی نه تنها از سامرست موام بلکه از هر نویسنده دیگری می پرسیدند  که کدام بهتر می نویسد؟ موپاسان یا چخوف .

جواب به طور حتم گزینه اول بود . واقع امر اینست که چخوف در زمان حیاتش از شهرت کمتری نسبت به گورکی برخوردار بود . به نوعی حرفی که درباره جیمز جویس می زنند که ادبیات را می توان به قبل و بعد از جویس تقسیم کرد . درباره ی چخوف نیز صدق می کند . به هیچ وجه نمی توان کتمان کرد که چخوف یکی از تاثیر گذارترین نویسنده های دنیا بود . چخوف فهمید که لازم نیست داستانهای پیرنگی بنویسد .او گاهی یک وضعیت را به وجود می آورد و آن وضعیت را پا در هوا می گذاشت و به سر انجامی نمی رساند . فهمید که می توان برش زمانی کوتاه تری را برای داستان در نظر گرفت.شاید بهترین ادامه دهنده راه او ارنست همینگوی باشد . زمانی که کل اروپا درگیر مقوله ی نوپا  جریان سیال ذهن بود  و بدجوری جابه جایی زمانی و مکانی وسوسه اش کرده بود همینگوی قدم در راهی گذاشت که پیش از او و با اندکی تفاوت پزشک روسی طی کرده بود . همینگوی کوه یخی می ساخت که کاملن تراش خورده بود .لایه ی ابتدایی کار چندانی انجام نمی داد و این رویداد پنهان متن ها بود که حرف اصلی را می زد . شاید همینگوی از خیلی نویسنده ها که نام مینی مالیست گرفته اند مینی مالیست تر  بود . او اصلن و ابدا به چاشنی و نمک اعتقادی نداشت و از هر اضافه ای پرهیز می کرد . در برخی از آثار او به سختی می توان یک توصیف خشک و خالی گیر آورد .اعتقاد او به تصویر و رفتار و البته دیالوگ از او نویسنده ای ساخت که بعد ها مشهورترین نویسنده قرن بیستم شد . انواع و اقسام نویسنده ها سعی می کردند لباسی که برتن داستان های او بود را به تن داستانهای خود بپوشانند . دنیا ناگهان پر از همینگوی شد . نویسنده ای که فالکنر حتی او را جزئ نویسنده های سطح اول کشورش به حساب نمی آورد و ناشران نوشته هایش را ناقص و طرح واره می دانستند .

اما اصل ماجرا اینجاست که به نویسنده های چون : آن بیتی ـ ریموند کارور ـ جان چیور  در آمریکا لقب مینی مالیسم داده اند . کتابهای نقد داستانی که در ایران چاپ شده اند را که ببینید می نوشتند داستانها را به دو دسته می توان  تقسیم کرد:۱. ما جرا محور ۲. شخصیت محور

در واقع اعطای لقب مینی مالیسم  به این نویسنده ها به خاطر برخورد با گونه ای دیگر از داستانها بود که نه اتفاق محور و نه کاراکتر ساز بودند .طبق تعریف ارائه شده ویژگی های مینی مالیسم اینها است :

۱. اتفاق آنچنانی ندارد

۲. شخصیت پردازی خاصی ندارد

۳. از فلسفه در آن خبری نیست

۴. با مسائل تاریخی و سیاسی کاری ندارد .

۵. موجز و مختصر است .

زمانی با یکی از دوستان درباره مینی مالیسم بحث می کردیم می گفت :داستانهای کوتاه کوتاه و کمتر از یک صفحه مینی مال است .در حالی که اصلن اینگونه نیست به داستانهای بیست و سی صفحه ای کارور لقب مینی مال داده اند . وقتی با دلیل و برهان راضی اش کردم که حتی رمان مینی مال هم داریم گفت ما در ایران این تعریف های غربی را تغییر می دهیم و به آن شکلی که دلمان میخواهد ارائه می کنیم .شاهکار قضیه همین جاست ما در ایران تئوری بافی زیاد داریم . به اعتقاد من تنها دو مولفه ابتدایی قابل پذیرش است و انها را میتوان به عنوان مولفه های درست و حسابی پذیرفت . حداقل از نظر من اینگونه است . تقسیم بندی های دیگری نیز وجود دارد مثل داستانک ها یا داستانهای کوتاه کوتاه و لزوما همه اینها مینی مال نیستند. وبلاگ آقای ناظم با تیتر مینی مال های رضا ناظم را اگر نگاه کنید می بینید که داستانهای او در بیشتر موارد مینی مال نیستند و با اتفاق ناگهانی تمام میشوند و به نوعی داستانهای لطیفه وار محسوب می گردند . حالا گیرم که کوتاه کوتاه هستند . اصطلاحی که فتح ا...بی نیاز در کتابش می آورد و به جای کلمه مینی مال مختصر نویسی را جایگزین می کند که به عقیده من واژه چندان جالبی نیست.

عده ای دیگر از داستانهای تک کلمه ای حرف می زنند و می گویند فلان و بهمان نویسنده فرنگی این کار را کرده است . به عقیده من اینها فقط یک مشت چرندیاتند و اگر مارکز هم این کار را می کرد همین حرف را می زدم . برخی می گویند مارکز گفته هر جمله ای که روایتی درش باشد میتواند داستان لقب بگیرد . لابد پیرمرد حالش خوب نبوده است (البته اگر واقعن این حرف را زده باشد ) . اصلن اینگونه نیست که فکر کنیم خوب اینها مقولاتی هستند که در غرب کاملن حل شده اند بلکه در آنجا نیز اختلاف نظر های بسیاری وجود دارد . کما اینکه ریموند کارور خودش را مینی مالیست نمی دانست و می گفت چون وقت کم داشتم داستانهایم را کوتاه تر می نوشتم.

 

 


نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387;ساعت 11:34;  توسط علي سروي 
 
 
        
 
  درباره وبلاگ
 

درباره
داستان، نقد و معرفي كتاب
 

  ◊◊◊◊◊
 
صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 
  ◊◊◊◊◊
  نویسندگان
ليلا
علي سروي
مریم

◊◊◊◊◊
  پيوندها
صادق هدایت
  كانون زنان ايران
  كانون نويسندگان ايران
 
◊◊◊◊◊
 همسايه ها
آقای خلیل رشنوی
جن و پري
سايت ادبي 3پنج
پاتوق ادبي
آيدا مرادي
داستانهاي من
حلقه سه شنبه
كانون ادبيات
اندرونيته
پروين پورجوادي
داستانسرا
روايت نو
سلول
داستان آباد
ايمانا
دفتر صدبرگ
سياهه
عمولي
باران برگ
دردواره ها
داستان كوتاه ، مقاله و دستنوشته(علي يوسفي)
داستان و موسیقی
جامعه كهنه
خورنق
بي بي جان گوهر
ياد روز الست
ترشحات مغزي من
انجمن نويسندگان مرده
داستان و نقد ادبيات داستاني
اتاق يك در دو (شعر)
كوير
سر سطر(داود خدایی)
فریبا حیاتی
تنها خلوت گاه افکار من
آریا یعقوب زاده
عادت می کنیم
◊◊◊◊◊
پرونده ها
داستان
نقد كتاب
مقاله
شعر

◊◊◊◊◊
  آرشیو ماهانه
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386