جوان که بود توی مجالس عروسی می خواند .صدای خوبی داشت . زنها صدایش را دوست داشتند.عروسی را بدون او برگزار نمی کردند.اگر مریض بود یا حال نداشت عروسی را به تعویق می انداختند.گاهی نقش دلقک را بازی می کرد .ریش و سبیل اش را می زد ، لباس زنانه می پوشید و با زنها می رقصید و شاباش می گرفت.چپق می کشید.یک دستمال یزدی داشت که به کمر می بست و با آن عرق روی پیشانی اش را پاک می کرد.آشپزی هم می کرد.تمام ده شب محرم آشپز بود.هرسال محرم اصرار می کردیم بخواند، نمی خواند.
می گفت:یکی باید بخواند که صدایش سوز داشته باشد.
ما مشتی صدایش می زدیم.دست ودلباز و ولنگار بود.اگر زنش جلویش را نمی گرفت تمام اموالش را به دیگران می بخشید.چهار تا برادر بودند.مشتی دومی بود.پدرشان صبح یک روز زمستانی برای شکار از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت.مادر آخر شب به خانه کدخدا رفت و گفت:شوهرم نیامده.
کدخدا با چند جوان و دو سگ پی اش رفت.فانوس به دست رد پاهایش را روی برف ها دنبال کردند.رد پاهایش به رودخانه ای رسید.سگ ها دم رودخانه پارس می کردند.آن اطراف را گشتند اما خبری نشد.مادر فرزند دوم راسپرد به خانواده دیگری.به جوانی که رسید برایش دختر انتخاب کرد.توی مجلس عروسی ، مشتی کلاه پهلوی به سرگذاشت و کروات بست.توی حیاط خانه شان ریسه بستند.فانوس وصل کردند.از شهر عکاسباشی آوردند.توی یکی از عکسها برادر بزرگتر را روی صندلی نشاندند وسه برادر دیگر کنارش ایستاده بودند.در عکس دیگر مشتی بود و زنش ، روی دو تا صندلی کنار یکدیگر .اما همه ی این عکس های سیاه و سفید پاره یا گم شد.تنها عکسی که از آن عروسی باقی ماند عکس دو نفر مشتی با مادرش بود.مادر گوشه ی روسری را به سمت دهان گرفته بود تا جلوی خنده اش را بگیرد.این عکس سالها ماند تا اینکه توی آلبوم یکی از نتیجه های پیرزن قرار گرفت.اسم مادر گل صبح بود.پسرهایش روی حرفش ، حرف نمی زدند.چادرش را به کمر می بست و کمی می لنگید و روزی سه بار مسجد می رفت.پسرهایش که جا به جا شدند ، اصرار می کردند که بیاید با آنها زندگی کند و یا لااقل هرهفته پیش یکی شان بماند. نمی پذیرفت.پیرزن فقط می توانست قرآن بخواند.دلش می خواست به مکتب خانه رفته بود.بچه که بود همیشه پشت در مکتب خانه می ایستاد و به صدای کودکانی که آنطرف دیوار بودند ، گوش می داد.دو تا پسرهایش را به مکتب خانه فرستاد.اواخر عمرش آلزایمر گرفت.توی خیابان می شاشید.با اینهمه از خانه شوهرش به جایی دیگر نرفت و دقیقا اواسط زمستان ، وسط باغچه خانه اش نقش زمین شد.مشتی پیدایش کرد.بغلش کرد و بردش توی اتاق. بخاری هیزمی خانه را روشن کرد. دانه های برف را از صورت پیرزن تکاند.موهای سفیدش ریخته بود روی پیشانی.چشمانش بسته بود.گونه هایش سرد و چروک.
قرآن خوان آوردند.قبر برایش کندند.روی قبرش اسم نوشتند.تاریخ نوشتند.مشتی وقتی به خانه ی مادریش برگشت اولین چیزی که دید شاپرکی ـ ۱ـ بود که روی تنها گل سرخ باغچه نشسته بود.در اتاق را باز کرد شاپرک دید.کمد لباسهای پیرزن را باز کرد شاپرک دید.دستش را تر کرد و آبی روی بالهای شاپرک ریخت.خانه اش را به برادر کوچکتر بخشید و به خانه ی مادری برگشت.زنش پنج پسر زایید که یکی از آنها قبل از آنکه به سه سالگی برسد فوت کرد.یکی از پسرهایش بلند قد بود.صورتی سفید با ریش و سبیلی تنک داشت.نامش عباس بود.دیر به مدرسه رفت.مدرسه را عمویش ساخته بود.اهالی به عمویش احترام می گذاشتند.برادر بزرگتر مشتی بود.عباس قبولی دوم و سوم ابتدایی را با هم گرفت.کلاس پنجم که بود وسط حرفهای معلم تاریخ از جایش برخاست و گفت:خودتم می دونی دروغه.یه مشت حرف مفت تحویلمون می دی.
سرهای تراشیده همکلاسی هایش به طرفش چرخید.تا صاحب صدا را ببینند.معلم تاریخ کرواتش را جا به جا کرد.کمی سرخ شد.شلاق اش را از روی میز برداشت.چند لحظه ای سکوت کرد و گفت:بیا بریم دفتر.
مدیر پرونده اش را گذاشت زیر بغلش و گفت :پدر سگ ، زبون درآوردی ها.
و با دست بیرون مدرسه را نشانش داد.
-لازم نیس بیای مدرسه ، بهتر مثل پدر و مادرهاتون بری چوپانی .
وقتی که در اتاق را بست این حرف را شنید.عمویش رفت مدرسه تا پا در میانی کند.چند روز بعد دوباره سرکلاس ها حاضر شد.چند سال بعد جوان های هم سن و سالش را جمع کرد و شروع کرد به شعار دادن.درست ابتدای محله دو ماشین جیپ پارک شده بود.سربازها از ماشین پیاده نشدند.ابراهیم همتی ،محمود پلنگ و حسن دیوانه با سنگ و چماق به جانشان افتادند.زد و خورد که تمام شد. سربازها رفتند.سر عباس توی درگیری شکست.ندیده بود که چه کسی با چماق به سرش زد.بردنش پیش دکتر هندی.دکتر هندی سرش را پانسمان کرد.گفت : به خاطر همین جنگ وخونریزی بوده که از هند رفت.تا مدتی از عباس خبری نبود. می گفتند مشتی پنهانش کرده .آژان ها که آمدند ، اول نصیحت کردند که مواظب بچه ها یتان باشید.بعد پرس و جو کردند که چه کسی تظاهرات راه انداخته.بعضی از خانه ها را هم گشتند.یکی ، دونفری را هم بردند و چند روز بعد آزادشان کردند.
یک هفته بعد محمود پلنگ را با سر و صورت خون آلود کنار رودخانه پیدا کردند.بیهوش شده بود.حسن دیوانه بعد از نماز مغرب توی مسجد گفت ،اشتباه کرده و اجیر شده بود.ابراهیم نعمتی گنده لات محل بود.کسی جرات نمی کرد با او یقه به یقه شود.تا یک سال از عباس خبری نشد.مشتی هر روز غروب کنار در خانه اش می نشست. کمرش هر روز خم و خم تر می شد.تا اینکه یک روز همه اهالی فهمیدند که او دیگر قادر نیست کمرش را صاف کند.وقتی عباس برگشت اولین نفری که او را دید میرزا بود.میرزا یک مغازه کوچک داشت.توی مغازه اش همه چیز پیدا می شد.یک رادیوی قدیمی داشت که اغلب روشن بود و ترانه پخش می کرد.بعضی ها می گفتند میرزا کافر است.می گفتند هر کس به رادیو گوش دهد و تلویزیون داشته باشد ، کافر است.ما برای دیدن بازیهای جام جهانی به خانه اش می رفتیم.یک تلویزیون سیاه و سفید بزرگ داشت که گاهی برفک می زد.میرزا با سواد بود و روزنامه می خواند و همیشه خدا ریش و سبیل اش را سه تیغه می کرد.وقتی عباس وارد مغازه میرزا شد ، میرزا نشناختش.موهایش بلند شده بود.موهایش به روی شانه هایش رسیده بود.دو تا کتاب از توی ساکش بیرون آورد و گذاشت روی پیشخوان و گفت:این دو کتابی است که از شما گرفته بودم.
طنین صدا به گوش میرزا آشنا آمده کمی فکر کرد و گفت : عباس؟
بعد در آغوشش گرفت.عباس از آنجا به سقاخانه رفت از کنار ابراهیم نعمتی که با پیرمردی در حال صحبت بود گذشت.از پله های سقاخانه بالا رفت و قاب عکس اعلیحضرت را از روی دیوار برداشت و آمد درست روی نرده های سقاخانه ایستاد و قاب عکس را پرت کرد پایین.خون ابراهیم را می زدی در نمی آمد.کت اش را به پیرمرد داد و قبل از اینکه عباس از کنار نرده ها دور شود گفت:اوهوی جوون ، تو مثل اینکه تنت بدجوری می خاره ، نکنه هوس پاسگاه و شهربانی کردی.قبل از اینکه اونا خشتکت رو بکشن پایین خودم ادبت می کنم.
همین طور که حرف می زد،آستین هایش را بالا می برد و سبیل هایش را تاب می داد.توی حیاط سقاخانه گلاویز شدند.عباس دو جفت پاهایش را گرفت.ابراهیم نقش زمین شد.دستهایش را به روی سرش گذاشت و غرولندکنان گفت:پدرت را در می آورند.
فردای آن روز از پاسبان ها خبری نشد.ابراهیم تمام وسایلش را ریخت توی وانت و برای همیشه از روستا رفت.وقتی جنگ شروع شد ما به نوجوانی رسیده بودیم.تازه نوک سبیل هایمان در آمده بود.وقتی عباس به جبهه رفت نه پدرش برای خداحافظی آمد نه هیچکدام از بستگانش.مشتی گفته بود:من راضی نیستم که بروی.
گفته بود:طاقت دوری ات را ندارم.
عباس می گفت:سیزده روز دیگر برمی گردد.
ما منتظرش بودیم.نه سیزده روز بلکه ده سال.وقتی برگشت یک پلاک بود و یک کاسه سر و چند تکه استخوان.می شد توی چفیه ای پیچاندش.مشتی نیامد تا استخوان هایش را تحویل بگیرد. یکی از برادرانش رفت. وقتی خواستند خاک بریزند روی تابوت ، پیرمرد قد خمیده از راه رسید.خودش را انداخت توی قبر. نتوانستند جلویش را بگیرند مثل مادری برای فرزندش گریه می کرد نواجش ـ ۲ـ می داد.
خاک به سرش می ریخت و می خواند.صدایش سوز داشت.کمی آنطرف تر کودکان پابرهنه دور و بر حسن دیوانه جمع شده بودند.کف می زدند و می گفتند:حسن یه تلفن به اعلیحضرت بزن.
حسن کف دستش را گوشش گذاشته بود و می گفت:الو ... اعلیحضرت،تصدقت گردم...
روی تپه های اطراف وانتی پارک شده بود.خورشید رنگ خون گرفته بود.
پ. ن.۱ .مازندرانی ها به چیزی به نام پروانه روح اعتقاد دارند ـ یه جور خرافاته ـ
پ.ن . ۲ . نوحه سرایی زنان مازندرانی در سوگ عزیزانشان
نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388;ساعت 12:23;
توسط علي سروي