تبليغاتX
حلقه ادبی

 
 
  بدون عنوان
 

جوان که بود توی مجالس عروسی می خواند .صدای خوبی داشت . زنها صدایش را دوست داشتند.عروسی را بدون او برگزار نمی کردند.اگر مریض بود یا حال نداشت عروسی را به تعویق می انداختند.گاهی نقش دلقک را بازی می کرد .ریش و سبیل اش را می زد ، لباس زنانه می پوشید و با زنها می رقصید و شاباش می گرفت.چپق می کشید.یک دستمال یزدی داشت که به کمر می بست و با آن عرق روی پیشانی اش را پاک می کرد.آشپزی هم می کرد.تمام ده شب محرم آشپز بود.هرسال محرم اصرار می کردیم بخواند، نمی خواند.

می گفت:یکی باید بخواند که صدایش سوز داشته باشد.

ما مشتی صدایش می زدیم.دست ودلباز و ولنگار بود.اگر زنش جلویش را نمی گرفت تمام اموالش را به دیگران می بخشید.چهار تا برادر بودند.مشتی دومی بود.پدرشان صبح یک روز زمستانی برای شکار از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت.مادر آخر شب به خانه کدخدا رفت و گفت:شوهرم نیامده.

کدخدا با چند جوان و دو سگ پی اش رفت.فانوس به دست رد پاهایش را روی برف ها دنبال کردند.رد پاهایش به رودخانه ای رسید.سگ ها دم رودخانه پارس می کردند.آن اطراف را گشتند اما خبری نشد.مادر فرزند دوم راسپرد به خانواده دیگری.به جوانی که رسید برایش دختر انتخاب کرد.توی مجلس عروسی ، مشتی کلاه پهلوی به سرگذاشت و کروات بست.توی حیاط خانه شان ریسه بستند.فانوس وصل کردند.از شهر عکاسباشی آوردند.توی یکی از عکسها برادر بزرگتر را روی صندلی نشاندند وسه برادر دیگر کنارش ایستاده بودند.در عکس دیگر مشتی بود و زنش ، روی دو تا صندلی کنار یکدیگر .اما همه ی این عکس های سیاه و سفید پاره یا گم شد.تنها عکسی که از آن عروسی باقی ماند عکس دو نفر مشتی با مادرش بود.مادر گوشه ی روسری را به سمت دهان گرفته بود تا جلوی خنده اش را بگیرد.این عکس سالها ماند تا اینکه توی آلبوم یکی از نتیجه های پیرزن قرار گرفت.اسم مادر گل صبح بود.پسرهایش روی حرفش ، حرف نمی زدند.چادرش را به کمر می بست و کمی می لنگید و روزی سه بار مسجد می رفت.پسرهایش که جا به جا شدند ، اصرار می کردند که بیاید با آنها زندگی کند و یا لااقل هرهفته پیش یکی شان بماند.     نمی پذیرفت.پیرزن فقط می توانست قرآن بخواند.دلش می خواست به مکتب خانه رفته بود.بچه که بود همیشه پشت در مکتب خانه می ایستاد و به صدای کودکانی که آنطرف دیوار بودند ، گوش می داد.دو تا پسرهایش را به مکتب خانه فرستاد.اواخر عمرش آلزایمر گرفت.توی خیابان می شاشید.با اینهمه از خانه شوهرش به جایی دیگر نرفت و دقیقا اواسط زمستان ، وسط باغچه خانه اش نقش زمین شد.مشتی پیدایش کرد.بغلش کرد و بردش توی اتاق. بخاری هیزمی خانه را روشن کرد. دانه های برف را از صورت پیرزن تکاند.موهای سفیدش ریخته بود روی پیشانی.چشمانش بسته بود.گونه هایش سرد و چروک.

قرآن خوان آوردند.قبر برایش کندند.روی قبرش اسم نوشتند.تاریخ نوشتند.مشتی وقتی به خانه ی مادریش برگشت اولین چیزی که دید شاپرکی ـ ۱ـ  بود که روی تنها گل سرخ باغچه نشسته بود.در اتاق را باز کرد شاپرک دید.کمد لباسهای پیرزن را باز کرد شاپرک دید.دستش را تر کرد و آبی روی بالهای شاپرک ریخت.خانه اش را به برادر کوچکتر بخشید و به خانه ی مادری برگشت.زنش پنج پسر زایید که یکی از آنها قبل از آنکه به سه سالگی برسد فوت کرد.یکی از پسرهایش بلند قد بود.صورتی سفید با ریش و سبیلی تنک داشت.نامش عباس بود.دیر به مدرسه رفت.مدرسه را عمویش ساخته بود.اهالی به عمویش احترام می گذاشتند.برادر بزرگتر مشتی بود.عباس قبولی دوم و سوم ابتدایی را با هم گرفت.کلاس پنجم که بود وسط حرفهای معلم تاریخ از جایش برخاست و گفت:خودتم می دونی دروغه.یه مشت حرف مفت تحویلمون    می دی.

سرهای تراشیده همکلاسی هایش به طرفش چرخید.تا صاحب صدا را ببینند.معلم تاریخ کرواتش را جا به جا کرد.کمی سرخ شد.شلاق اش را از روی میز برداشت.چند لحظه ای سکوت کرد و گفت:بیا بریم دفتر.

مدیر پرونده اش را گذاشت زیر بغلش و گفت :پدر سگ ، زبون درآوردی ها.

و با دست بیرون مدرسه را نشانش داد.

-لازم نیس بیای مدرسه ، بهتر مثل پدر و مادرهاتون بری چوپانی .   

وقتی که در اتاق را بست این حرف را شنید.عمویش رفت مدرسه تا پا در میانی کند.چند روز بعد دوباره سرکلاس ها حاضر شد.چند سال بعد جوان های هم سن و سالش را جمع کرد و شروع کرد به شعار دادن.درست ابتدای محله دو ماشین جیپ پارک شده بود.سربازها از ماشین پیاده نشدند.ابراهیم همتی ،محمود پلنگ و حسن دیوانه با سنگ و چماق به جانشان افتادند.زد و خورد که تمام شد. سربازها رفتند.سر عباس توی درگیری شکست.ندیده بود که چه کسی با چماق به سرش زد.بردنش پیش دکتر هندی.دکتر هندی سرش را پانسمان کرد.گفت : به خاطر همین جنگ وخونریزی بوده که از هند رفت.تا مدتی از عباس خبری نبود. می گفتند مشتی پنهانش کرده .آژان ها که آمدند ، اول نصیحت کردند که مواظب بچه ها یتان باشید.بعد  پرس و جو کردند که چه کسی تظاهرات راه انداخته.بعضی از خانه ها را هم گشتند.یکی ، دونفری را هم بردند و چند روز بعد آزادشان کردند.

یک هفته بعد محمود پلنگ را با سر و صورت خون آلود کنار رودخانه پیدا کردند.بیهوش شده بود.حسن دیوانه بعد از نماز مغرب توی مسجد گفت ،اشتباه کرده و اجیر شده بود.ابراهیم نعمتی گنده لات محل بود.کسی جرات نمی کرد با او یقه به یقه شود.تا یک سال از عباس خبری نشد.مشتی هر روز غروب کنار در خانه اش می نشست. کمرش هر روز خم و خم تر می شد.تا اینکه یک روز همه اهالی فهمیدند که او دیگر قادر نیست کمرش را صاف کند.وقتی عباس برگشت اولین نفری که او را دید میرزا بود.میرزا یک مغازه کوچک داشت.توی مغازه اش همه چیز پیدا می شد.یک رادیوی قدیمی داشت که اغلب روشن بود و ترانه پخش می کرد.بعضی ها می گفتند میرزا کافر است.می گفتند هر کس به رادیو گوش دهد و تلویزیون داشته باشد ، کافر است.ما برای دیدن بازیهای جام جهانی به خانه اش می رفتیم.یک تلویزیون سیاه و سفید بزرگ داشت که گاهی برفک می زد.میرزا با سواد بود و روزنامه می خواند و همیشه خدا ریش و سبیل اش را سه تیغه می کرد.وقتی عباس وارد مغازه میرزا شد ، میرزا نشناختش.موهایش بلند شده بود.موهایش به روی شانه هایش رسیده بود.دو تا کتاب از توی ساکش بیرون آورد و گذاشت روی پیشخوان و گفت:این دو کتابی است که از شما گرفته بودم.

طنین صدا به گوش میرزا آشنا آمده کمی فکر کرد و گفت : عباس؟

  بعد در آغوشش گرفت.عباس از آنجا به سقاخانه رفت از کنار ابراهیم نعمتی که با پیرمردی در حال صحبت بود گذشت.از پله های سقاخانه بالا رفت و قاب عکس اعلیحضرت را از روی دیوار برداشت و آمد درست روی نرده های سقاخانه ایستاد و قاب عکس را پرت کرد پایین.خون ابراهیم را می زدی در         نمی آمد.کت اش را به پیرمرد داد و قبل از اینکه عباس از کنار نرده ها دور شود گفت:اوهوی جوون ، تو مثل اینکه تنت بدجوری می خاره ، نکنه هوس پاسگاه و شهربانی کردی.قبل از اینکه اونا خشتکت رو بکشن پایین خودم ادبت می کنم.

همین طور که حرف می زد،آستین هایش را بالا می برد و سبیل هایش را تاب می داد.توی حیاط سقاخانه گلاویز شدند.عباس دو جفت پاهایش را گرفت.ابراهیم نقش زمین شد.دستهایش را به روی سرش گذاشت و غرولندکنان گفت:پدرت را در می آورند.

فردای آن روز از پاسبان ها خبری نشد.ابراهیم تمام وسایلش را ریخت توی وانت و برای همیشه از روستا رفت.وقتی جنگ شروع شد ما به نوجوانی رسیده بودیم.تازه نوک سبیل هایمان در آمده بود.وقتی عباس به جبهه رفت نه پدرش برای خداحافظی آمد نه هیچکدام از بستگانش.مشتی گفته بود:من راضی نیستم که بروی.

گفته بود:طاقت دوری ات را ندارم.

عباس می گفت:سیزده روز دیگر برمی گردد.

ما منتظرش بودیم.نه سیزده روز بلکه ده سال.وقتی برگشت یک پلاک بود و یک کاسه سر و چند تکه استخوان.می شد توی چفیه ای پیچاندش.مشتی نیامد تا استخوان هایش را تحویل بگیرد. یکی از برادرانش رفت. وقتی خواستند خاک بریزند روی تابوت ، پیرمرد قد خمیده از راه رسید.خودش را انداخت توی قبر. نتوانستند جلویش را بگیرند مثل مادری برای فرزندش گریه می کرد نواجش ـ ۲ـ می داد.

خاک به سرش می ریخت و می خواند.صدایش سوز داشت.کمی آنطرف تر کودکان پابرهنه دور و بر حسن دیوانه جمع شده بودند.کف می زدند و می گفتند:حسن یه تلفن به اعلیحضرت بزن.

حسن کف دستش را گوشش گذاشته بود و می گفت:الو ... اعلیحضرت،تصدقت گردم...

روی تپه های اطراف وانتی پارک شده بود.خورشید رنگ خون گرفته بود.  

پ. ن.۱ .مازندرانی ها به چیزی به نام پروانه روح اعتقاد دارند ـ یه جور خرافاته ـ

پ.ن . ۲ . نوحه سرایی زنان مازندرانی در سوگ عزیزانشان

 


نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388;ساعت 12:23;  توسط علي سروي 
 
 
  سوال
 
همیشه همین گونه بوده

دستهای  تنها

پاهای تنها

اندامی......

همین که کسی با زمین سخن نمی گوید

برای تنهایی اش کافی نیست؟

یکبار برای همیشه بگو دوستم داری

 تا بشنوم تورا

نه اینکه حتی باورت کنم

وقتی خسته ام از دربه دری که باز نمی شود

وقتی به نیمکت تنها شدم پناه

همین که بگویی کافی نیست؟

اصلا بگذار دست مردم نشان شوم

آب ریخته را توان چه دستی جمع خواهد کرد؟

دل به دلی که داده را با کدام پا بروم ؟

تنها آستانه زایمان همین شعر را خیس می شوم

می بینی؟

از نقطه صفر اگر

 زودتر می رسیدم

می رسیدم؟

گیر کرده ام

از عبور همین هزار پیچ روبه رو

با اینهمه می توانم بروم از تو؟

 


نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388;ساعت 19:39;  توسط علي سروي 
 
 
  دلم می خواست بخوابم
 
چند بار با پا به شكمم زد.

- بيدارشو،ساعت يازده است...مي خوام برم دانشگاه

- بروگم شو... توله سگ

- خودت گفتي بيدارت كنم،خره

ملغي زدم. مرتضي گاهي وقتها كفر آدمودرمي آره.داشت سوت مي زد.دلم مي خواست بالش رو بكوبم توسرش.حاليش نمي شه يه نفر خوابيده.مرتضي هيچ چیزی حاليش نمي شه.چشاموبستم . سعي كردم يادم بياد ديشب چه خوابي ديدم.اما چيزي به ذهنم نرسيد. بعد سعي كردم به چيزي فكر نكنم. با صداي زنگ تلفن بيدارشدم. توصفحه تلفن نگاهي به شماره انداختم. گوشي رو برداشتم .

- چطوري پري ؟

- خواب بودي ؟

- نه

- راستش....

وقتي پريسا بگه راستش يعني اينكه كاري نداره وفقط مي خواد حرف بزنه. پريسا گاهي وقتها یه ريز حرف مي زنه. داشت درباره پارتي شبونه يكي از دوستانش حرف مي زد كه چيز زيادي دستگيرم نشد. قرار شد بعدازظهر تو پاركي كه هميشه مي رفتيم همديگر رو ببينيم. اتاقو مرتب كردم. ورقهاي پاسور،جزوه هاي مرتضي،اودكلن،ساعت مچي،ژل مو،كلاه بيسبال مرتضي ،يك شورت ورزشي (كه مرتضي روز تولدم برام خريده بود)،پارچ آب وليواني پر از ته سيگاراين طرف و اون طرف اتاق ولو شده بودن ومنتظر بودن تا جمشون كنم. رفتم تو آشپزخونه از لب پنجره نگاهي به ساختمون دو طبقه كه درست پشت آشپزخونه بود انداختم. دخترساختمون دوطبقه گاهي وقتها مي آد لب پنجره گاهي وقتها هم صداي ويلونش رو مي شنويم. موهاي لخت سياشو لب پنجره شونه مي كنه. خبري ازش نبود. چاي ريختم رفتم جلو تلويزيون نشستم. تلويزيون رو روشن كردم گوينده اخبار داشت درباره خسارت سيل و ويروني خونه هاي مردم حرف مي زد. مردي پسر كوچيكش بغل كرده بود وتو آبها راه مي رفت. تلويزيون رو خاموش كردم. دراز كشيدم رو زمين و نگاهي به جزوه رياضيم انداختم . چند صفحه اي ورق زدم وسعي كردم يكي از تمرين ها رو حل كنم. يه صفحه اي سياه كردم اما به جواب نرسيدم. بلند شدم از توجيب پيرهنم سيگاري برداشتم و رفتم كنار پنجره وايسادم. نگاهي به ساختمان دو طبقه انداختم.سيگارمو روشن كردمو تا تموم شدنش همونجا وايسادم .گشنم شد . در يخچالوباز كردم . فقط دو تا تخم مرغ مونده بود. چند تا گوجه برداشتم وريز كردم. كمي روغن ريختم تو ماهيتابه ، تخم مرغ رو بهش اضافه كردم. بعد نوبت  گوجه ها رسيد. دلم مي خواست حالا بعدازظهر بود وتوي پارك نشسته بودم و با پريسا حرف مي زدم. پريسا دختر نازنينيه. دو تا روزنامه رو باز كرد مو پهن كردم كف اتاق ،ماهيتابه رو گذاشتم روش . اولين بار توحياط دانشگاه ديدمش. ساندويچي تو دستش بود وبا چند دختر ديگه حرف مي زد و مي خنديد. وقتي مي خنده دوتا چاله كوچولو رو گونه هاش مي افته . سرجلسه يكي از امتحانهاي مشتركمون درست كنار همديگه نشستيم. درس عمومي ساده اي بود. دلم مي خواست سوالي بپرسه . يه لحظه نگام كرد. انگارسنگيني نگامو رو صورتش حس كرده بود. ورقشو طوري گرفت تا بتونم ببينم. با دست عدد سه رو نشون دادمو گفتم: سوال سه؟

جواب سوالو گفت. با هم بلند شديم وتو حياط دانشگاه جوابامونو مقايسه كرديم. ماهيتابه رو گذاشتم تو ظرفشويي حوصله شستنشو نداشتم . روزنامه ها رو مچاله كردم و انداختم تو سطل آشغال . سيگاري از جيب پيرهنم در آوردم ورفتم تو اتاق نشستم . جزوه رياضي مو بستم و گوشه اي پرت كردم. چند روزديگه امتحان رياضي داشتم اما فقط چند صفحه خونده بودم به ديوار تكيه دادمو سيگارمو روشن كردم. وقتي مرتضي نيست اين خونه بدترين جاي دنياس. گاهي وقتها بهش حسوديم مي شه . ولگرديهاش تمومي نداره. اما هميشه نمراتش خوبه . مرتب دنبال اين و اونه تا ترتيبشونو بده . از مرتضي عوضي تر پيدا نمي شه يكبار افتاده بود دنبال پريسا مرتضي اينجور مسائلو خيلي راحت واسه ديگرون تعريف مي كنه . دراز كشيده بودم كف اتاق مرتضي وايساده بود وداشت تعريف مي كرد.

- همينطوري كنار همديگه وايساده بوديم،دستشو گرفتم.

دستشو به طرفي دراز كرد وانگاري كسي كنارش وايساده باشه رو هوا انگشتاشو مشت كرد. گفتم : خوب... اسمش چيه؟ وقتي اسمشو گفت . يه لحظه كپ كردم . گفتم؛ شوخي مي كني؟

مي تونستم يه رج ازدندوناشو كه بيرون زده بود ببينم. گفت: چيه مي شناسيش؟

بلند شدمو شبيه احمقها يقشو گرفتم وگفتم، چي كار داري باهاش ها؟

زدم زير گوشش كه بلند صدا كرد.اما ناكس از جاش تكون نخورد. سروگردنمو كشيد پايين چانش رو گذاشت رو كمرم وگفت: چته وحشي ؟

چن تا زد به پهلوم افتادم زمين پهلومو گرفت. چند ساعتي با هم حرف نزديم. كه اومد كنارم نشست. گفتم :برو گم شو.

گفت : شوخي كردم.... از يكي شنيدم ، بايد بهم مي گفتي ..... شوخي كردم.به جون خودم راست مي گم. حالا سيگار داري بهم بدي؟

چن ثانيه به هم نگاه كردیم اول مرتضي خنديد و بعد من . با همه اين حرفها مرتضي بهترين رفيقي كه تاحالا داشتم . سيگارم رو انداختم تو آب كه تیس صدا كرد. از صداش خيلي خوشم مي آد. بلندشدم وايسادم جلوي آينه موهامو شونه كردم وژل زدم .

_ _ _

هوا آفتابي بود. هوا آفتابي هميشه كسل كننده است. به ساعتم نگاه كردم . هنوز كلي وقت داشتم . پريسا تنها دختريه كه واقعا دوسش دارم. هر چند مي دونم دوست پسر هاي زيادي داره اما برعكس اون وقتها اصلا برام اهميتي نداره .

- به نظرم آدمها نمي تونند خودشونو به يه سري چيزهامحدود كنن. فكر كن مجبوري تا آخر عمرت با يكي سر كني ،كم كم ديگه حالت ازش بهم مي خوره .

تو تاريكي كنار همديگه دراز كشيده بودي. مرتضي گفت:يعني مي گي بعد از چند سال زندگي از هم جدا شن.

- نه مي تونن، تا آخر عمر با هم باشن اما اگه دلشون خواست با آدمهاي ديگه هم ....

پريد وسط حرفمو گفت : تو اگه نمي خواي بخوابي به من ربطي نداره ،اين قدر هم چرت وپرت نگو

تكوني به خودش دادو روشو برگردوند. مرتضي هيچ وقت حوصله ي بحث كردن نداره . پرسه زدن به آم حس بيهودگي مي ده.انگار هيچ چيزي براي طرف مهم نيست . فقط دلش مي خواد راه بره . به دور واطرافش نگاه كنه و راه بره . حس مسخره ايه پارك خلوت بود. رو نيمكت نشستم. روبه روم دختري نشسته بود و داشت با تلفن همراهش حرف مي زد. سيگاري آتيش زدم. سعي كردم توجشوجلب كنم. اما دختره همينطور داشت با تلفن همراهش حرف مي زد. مردي كنارم نشست وگفت : مزاحم كه نيستم؟

گفتم: نه آقا .... بفرما

مرد پرونده اي كه تو دستش بودگذاشت رو نيمكت . پاكت سيگار رو از جيبش در آورد وگفت : چه دنياي شده ،آدم حتي نمي تونه به چشاش اعتماد كنه .

همين طوري زل زده بودم به دختر روبرو وبي توجه به مرد پك ديگه ي به سيگارم زدم

- خيلي سخته زني كه يه عمر باهاش زندگي كردي حالا با يكي ديگه بگرده.

نگاهي به مرد انداختم . موهاش جوگندمي بود اما پير نشون نمي داد . مسير نگاشو دنبال كردم كه به سورتمه هاي خالي رسيد. گفتم : مشكلتون چيه ؟

سرشو تكون داد وبدون اينكه به من نگا كنه گفت : آبروم رفت ، اون وقت يه احضاريه از دادگاه اومد. رفتن از دسم شكايت كردن كه چرا نفقه نمي دم. مر تيكه عوضي زنمو گول زد. پسربی شرفم رو خريد. سيگاري گذاشت گوشه لبش . دستي به كاپشن وشلوارش كشيد. سيگارم رو دادم بهش با انگشت زد رو دستم . - ممنون.

گونه هاش تو رفت وچن پك پشت سر هم به سيگار زد سيگار رو داد بهم.كم پيش مي آد آدما همينطوري یهو از خودشون واسه ديگرون حرف بزنند.

- وقتي به زنم مي گفتم . چرا اين كار رو مي كني . مي گفت: تو چي داري؟ نه پول داري ،نه ماشين، نه خونه اي درست وحسابي اون همه چيز داره .

نگا به من انداخت وگفت: مي فهمي چي مي گم؟

سرم رو تكون داد وگفتم :آره .

دوباره به روبروش خيره شد به سورتمه هاي خالي. گفت : چند سالته .

- بيست سالمه

- وقتي باهاش ازدواج كردم همه سن وسال تو بودم يه نامه برا پسرم نوشتم. بخونم برات؟

بلند شد و از جيب پشت شلوارش كاغذ مچاله شده اي رو در آورد و بدون اينكه منتظر جوابم بشه . شروع كرد به خوندن نامه.

"حميد جان پسر عزيزم با اينكه به من بد كردي اما دعايم هميشه بدرقه تو و عروسم ونوه گلم باشد. نمي دونم چطور راضي شدي. مادرت، ناموسم را به خاطر يك مشت پول سياه بفروشي ويك خانواده را كه من بامزد كارگري به سرانجام رساندم را بي شرف و بي آبرو كني . حميد جان آخر چطور راضي به اين كارشدي ؟ از خداوند منان مي خواهم كه تو وزندگيت را همان طوركه زندگيم را نابود كردي . نابود كند مرا كتك زدي و سگ شيره اي ام خواندي."

سيگارشو كه تازه نصف شده بود انداخت پايين . خواست جمله بعدي رو بخونه اما نتونست . انگشتشو گذاشت زير جمله . گفتم : برايم شایعه سازي كردي .

سرش رو تكون داد وگفت : آره ، گوش كن ... برايم شايعه سازي كردي ، زني كه يك بيست وچهار ساعت بدون من طاقت نمي آورد را به خاطر پول فروختم .

نگا به من كرد وگفت: زنم مي گفت يه بيست وچهار ساعت بدون من نمي تونه باشه.

"آيا تو از خون من هستي ؟آيا از خون فاميلمان هستي . شرف وآبرو وعصمت مرا كه يك عمر برايش زحمت كشيدم... "

از كجا معلوم راست مي گفت وخودش اصلا مقصر نبود . با اين حال دلم برايش سوخت

"...آيا جز مهرباني برايت كاري كرده ام؟ مطمئن باش تا خون انتقام به زانویم نرسد بيكار نشینم. خدا از تو نگذرد و همانطور كه مرا به خاك سيا ه نشاندی . شما را به خاك بنشاند"

نامه رو تا كرد وگذاشت تو جيب پیراهنش . – مي كشم شون ... اول اون یارودیوث رو بعد زنم رو مي كشم. بعد يه خورده سم دارم مي خورمو خودمم مي كشم.

گفتم: اين راهش نيست شما ....

- چي داري ميگي ؟ مي گم رفتن ازم شكايت كردم.یه سري نوچه و اوباش ريختن سرم . عذر مي خوام مثانه ام خون ريزي كرد. واسه همينه مي خوام پرونده ام رو دوباره به جريان بندازم .

گفتم : چرا طلاقش ندادين؟

دستاشو گذاشت رو صورتش و دوباره برداشت.- طلاقش دادم اون ديگه به دردم نمي خوره ،اما 50 سال سنمه . 30 سال باهاش خاطره دارم. با هم خوب بوديم يهو اينطوري شد. نمي تونم فراموش كنم . آبرو وشرفم رفت . مي فهمي؟

سرم رو تكون دادم پروندش رو به دست گرفت و پا شد. – ببخشيد سرت رو درد آوردم

ـ نه اين حرفها چيه؟كاش مي تونستم كمكتون كنم.

فكر كردم چه حرف چرندي زدم. آخه چه كمكي مي تونستم بهش بكنم . مرد پرونده به دست رفت سيگاري آتيش زدم دختر روبرو هم رفته بود.

زن ومردي روي نيمكت كناري نشستن . پكي به سيگار زدم. اگه همچین اتفاقي برام مي افتاد. چه كار مي كردم؟ زنم رو مي كشتم؟

نه شايد چون قبلا دوسش داشتم اين كارونمي كردم . اما لابد اون عوضي رو مي كشتم شايد هم ديونه مي شدم. در اين جور مواقع بهترين راه اينه كه ادم خودشو به ديونگي بزنه. طرف حسابي قاطي كرده بود مرد نيمكت كناري دستشو رو شكم زن حلقه كرد پاهاشون به هم چسبيده بود . مرد داشت چيزي مي گفت. يه پوك ديگه به سيگار زدم وسعي كردم تمام دود رو بريزم تو حلقم اما نشد ومثل هميشه كمي رو از بين لبهام بيرون دادم . یه کام دیگه گرفتم و دودش رو حلقه حلقه كردم. از اين كار خوشم مي ايد. وقتي آدم دستشو دور شكم يه زن حلقه مي كنه چه چيزي مي تونه بگه ؟ مي تونه بگه : فقط به خوابيدن با اون فكر مي كنه لابد دوست داشتن يعني همين . سيگارمو رو نیمکت خاموش كردم . نگا به ساعتم انداختم . هنوز يه ربع به قرارم با پريسا مونده بود مي تونستم منتظرش باشم اما پا شدم و بدون اينكه به زن ومرد نيمكت كناري نگا كنم راه افتادم .

- - - - - - - - - - -

تو خودت نقل ونباتي. شكلاتي، شكلاتي/ عسلي يا شيريني كه اين جور به دل مي شينی .

مرتضي دستشو به اطراف برد وبشكن زد و آروم چرخيد وگفت : یالا... بيا وسط

- خاموش كن ، حوصله ندارم .

- چرت نگو احمق بيا حال كنيم. اين دختر كوچولو رو ببين چطوري كمر مي اد.

دختره دستش رو گذاشته بود رو كمرشو مي چرخيد. درازكشيدم رو زمين .

- خفش مي كني يا خودم....

- خيله خوب باشه آدم گند . سيگار چي داري؟

- هرچی هست تو همين پاكته است.

پاكت سيگار رو براش پرت كردم . پاكتو رو هوا گرفت. نشست رو زمين ودستگاهوخاموش كرد.

- گندت بزنن همش از اين سيگارهاي كه بوي علف سوخته مي دن مي كشي.

- همينم ازسرت زياده

- بدبخت آخه معلوم نيست كي روش شاشیده

رديف دندان هاي جلوش معلوم شد وبه هق هق افتاد . سيگاري برداشت و لاي انگشتاش نگه داشت.

- خوب نگفتي چته ؟ ادا واصول

- دلم تنگ شده

- ناقلا ، واسه كي؟

- تو تاحالا دلت همين طوري بي خودي تنگ نشده ؟

- مگه مثل تو خلم ...

- راستي يه خوشگل رو تورزدم . جون من از اين دختر خوشگل تر تو عمرت نديدي.

- خفه شو.... الاغ

بالش رو از گوشه اتاق برداشتمو گذاشتم زير سرم. رفت تو آشپزخونه .

- نمي خواي بگي چته ؟

بلند شدم و از تو كمد پتو را در آوردم. دوباره صداش از آشپزخانه اومد: شام چي مي خوري؟

- گشنم نيس، مي خوام بخوابم

- الان ؟ چقدر زود.

یه چیزی افتاد رو ماهیتابه و جیس صدا کرد .

- این دختره اومده لب پنجره .یه لباس توری تنشه نمی خوای بیای ؟ داره به اون طرفا نگا می کنه. شماره تلفن بهش بدم ها چی می گی؟هنوز داره به اون طرفا نگا می کنه .اگه از اینجا دید داشت بهت نشون می دادم که حق با منه و اون طرفا یه خبری هست .لامصب اصلن نگام نمی کنه . انگار صدامو شنید یه لحظه نگام کرد .الانه که بره . نگفتم رفت.

صدای زنگ تلفن اومد بدون اینکه بدونم کیه پریز رو کشیدم.پتو رو کشیدم رو سرم وسعی کردم به چیزی فکر نکنم اما مدام یه چیزی می اومد تو ذهنم . خوابم نمی اومد اما دلم می خواست بخوابم.

 

 


نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388;ساعت 12:50;  توسط علي سروي 
 
 
  سکوت_ طلا است
 
در باره ی مینی مالیسم حرفهای زیادی زده شده است .حرفهای که شباهت چندانی به یکدیگر ندارند و در برخی از موارد ۱۸۰ درجه با یکدیگر متفاوت اند . شاید بتوان گفت که مینی مالیسم با شعار های نظیر سکوت ـ طلا است و از اضافات پرهیز کنید به وجود آمده است .با اینهمه مضحک ترین مولفه و ویژگی ممکن برای مینی مال همین ایجاز است . ایجاز و اختصار اساسا یکی از ویژگی ها و مولفه های داستان کوتاه است . ادگار آلن پو وقتی مولفه های داستان کوتاه را بیان می کند می گوید :باید بشود در یک نشست آنرا خواند .

و البته واژه کوتاه بر این نوع ادبی خود گواه این مطلب است . در واقع زمانی که آمریکاییهای چخوف زده تصمیم گرفتند تا ارادت خود را نسبت به نویسنده پرکار روسی نشان دهند مینی مال به عنوان یک جریان ادبی جدید  بوجود می آید . زمانی نه تنها از سامرست موام بلکه از هر نویسنده دیگری می پرسیدند  که کدام بهتر می نویسد؟ موپاسان یا چخوف .

جواب به طور حتم گزینه اول بود . واقع امر اینست که چخوف در زمان حیاتش از شهرت کمتری نسبت به گورکی برخوردار بود . به نوعی حرفی که درباره جیمز جویس می زنند که ادبیات را می توان به قبل و بعد از جویس تقسیم کرد . درباره ی چخوف نیز صدق می کند . به هیچ وجه نمی توان کتمان کرد که چخوف یکی از تاثیر گذارترین نویسنده های دنیا بود . چخوف فهمید که لازم نیست داستانهای پیرنگی بنویسد .او گاهی یک وضعیت را به وجود می آورد و آن وضعیت را پا در هوا می گذاشت و به سر انجامی نمی رساند . فهمید که می توان برش زمانی کوتاه تری را برای داستان در نظر گرفت.شاید بهترین ادامه دهنده راه او ارنست همینگوی باشد . زمانی که کل اروپا درگیر مقوله ی نوپا  جریان سیال ذهن بود  و بدجوری جابه جایی زمانی و مکانی وسوسه اش کرده بود همینگوی قدم در راهی گذاشت که پیش از او و با اندکی تفاوت پزشک روسی طی کرده بود . همینگوی کوه یخی می ساخت که کاملن تراش خورده بود .لایه ی ابتدایی کار چندانی انجام نمی داد و این رویداد پنهان متن ها بود که حرف اصلی را می زد . شاید همینگوی از خیلی نویسنده ها که نام مینی مالیست گرفته اند مینی مالیست تر  بود . او اصلن و ابدا به چاشنی و نمک اعتقادی نداشت و از هر اضافه ای پرهیز می کرد . در برخی از آثار او به سختی می توان یک توصیف خشک و خالی گیر آورد .اعتقاد او به تصویر و رفتار و البته دیالوگ از او نویسنده ای ساخت که بعد ها مشهورترین نویسنده قرن بیستم شد . انواع و اقسام نویسنده ها سعی می کردند لباسی که برتن داستان های او بود را به تن داستانهای خود بپوشانند . دنیا ناگهان پر از همینگوی شد . نویسنده ای که فالکنر حتی او را جزئ نویسنده های سطح اول کشورش به حساب نمی آورد و ناشران نوشته هایش را ناقص و طرح واره می دانستند .

اما اصل ماجرا اینجاست که به نویسنده های چون : آن بیتی ـ ریموند کارور ـ جان چیور  در آمریکا لقب مینی مالیسم داده اند . کتابهای نقد داستانی که در ایران چاپ شده اند را که ببینید می نوشتند داستانها را به دو دسته می توان  تقسیم کرد:۱. ما جرا محور ۲. شخصیت محور

در واقع اعطای لقب مینی مالیسم  به این نویسنده ها به خاطر برخورد با گونه ای دیگر از داستانها بود که نه اتفاق محور و نه کاراکتر ساز بودند .طبق تعریف ارائه شده ویژگی های مینی مالیسم اینها است :

۱. اتفاق آنچنانی ندارد

۲. شخصیت پردازی خاصی ندارد

۳. از فلسفه در آن خبری نیست

۴. با مسائل تاریخی و سیاسی کاری ندارد .

۵. موجز و مختصر است .

زمانی با یکی از دوستان درباره مینی مالیسم بحث می کردیم می گفت :داستانهای کوتاه کوتاه و کمتر از یک صفحه مینی مال است .در حالی که اصلن اینگونه نیست به داستانهای بیست و سی صفحه ای کارور لقب مینی مال داده اند . وقتی با دلیل و برهان راضی اش کردم که حتی رمان مینی مال هم داریم گفت ما در ایران این تعریف های غربی را تغییر می دهیم و به آن شکلی که دلمان میخواهد ارائه می کنیم .شاهکار قضیه همین جاست ما در ایران تئوری بافی زیاد داریم . به اعتقاد من تنها دو مولفه ابتدایی قابل پذیرش است و انها را میتوان به عنوان مولفه های درست و حسابی پذیرفت . حداقل از نظر من اینگونه است . تقسیم بندی های دیگری نیز وجود دارد مثل داستانک ها یا داستانهای کوتاه کوتاه و لزوما همه اینها مینی مال نیستند. وبلاگ آقای ناظم با تیتر مینی مال های رضا ناظم را اگر نگاه کنید می بینید که داستانهای او در بیشتر موارد مینی مال نیستند و با اتفاق ناگهانی تمام میشوند و به نوعی داستانهای لطیفه وار محسوب می گردند . حالا گیرم که کوتاه کوتاه هستند . اصطلاحی که فتح ا...بی نیاز در کتابش می آورد و به جای کلمه مینی مال مختصر نویسی را جایگزین می کند که به عقیده من واژه چندان جالبی نیست.

عده ای دیگر از داستانهای تک کلمه ای حرف می زنند و می گویند فلان و بهمان نویسنده فرنگی این کار را کرده است . به عقیده من اینها فقط یک مشت چرندیاتند و اگر مارکز هم این کار را می کرد همین حرف را می زدم . برخی می گویند مارکز گفته هر جمله ای که روایتی درش باشد میتواند داستان لقب بگیرد . لابد پیرمرد حالش خوب نبوده است (البته اگر واقعن این حرف را زده باشد ) . اصلن اینگونه نیست که فکر کنیم خوب اینها مقولاتی هستند که در غرب کاملن حل شده اند بلکه در آنجا نیز اختلاف نظر های بسیاری وجود دارد . کما اینکه ریموند کارور خودش را مینی مالیست نمی دانست و می گفت چون وقت کم داشتم داستانهایم را کوتاه تر می نوشتم.

 

 


نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387;ساعت 11:34;  توسط علي سروي 
 
 
  فصل اول یک رمان
 

عمار به آینه شکسته روی طاقچه نگاه می کند . آینه از وسط دو تکه شده است . به تکه ی سمت راست که نگاه می کند ، گرد و خاکی ظاهر می شود ، از دور صدای موتوری را می شنود ، انگار دستی گرد وخاک را کنار می زند . ابوالفضل را می بیند که موتور را خاموش می کند و عینک کت وکلفتش را از روی چهره بر می دارد و می گذارد روی موهایش .

-       پیر شدی عمار

به طرف دیگر آینه نگاه می کند . ریش هایش بلند شده است ، باید خال های سفیدش به اندازه خال های سیاهش باشد ، دستی به ریش و سبیل اش می کشد . پدرش را می بیند که از اتاقش در خانه ی قدیمی شان در خوزستان با همان عصای که رفیق سالهاییری اش بود ، بیرون می آید .

-       نزن ریش ها تو عمار ، بهت می آد .

-       تنک آقا

صدای چرخ خیاطی مادرش را می شنود و ابوالفضل را می بیند که گوشه ی اتاق باند پایش را عوض می کند . دوباره به سمت راست آینه خیره می شود . خبری از گرد وخاک و موتور نیست ، فقط چشمان خاکستری ابوالفضل است که می درخشد . صورتش را از توی آن دو جفت نگین خاکستری رنگ می بیند.

-  اینجا چه کار می کنی ؟ مادر اومد خوابگاه خبرت رو بگیره ، نبودی . اومدم ببرمت .

تصویر چشمان ابوالفضل محو می شود ، از میان مه گلنار را می بیند که کاسه ی آب و قر آن کوچک جیبی در دستانش است . ابوالفضل پاشنه ی کفشش را بالا می کشد .

-پیغام ، پسغام نفرست ، خودم میام .

مادر چادرش را دور خودش جمع می کند .

-       لااقل وایسا آقا جانت بیاد

-       ندونه بهتره ، مریض بنده خدا

خودت را زدهای به خواب ، صدایش را می شنوی که می گوید : عمار کجاست ؟

نمی آد ، خداحافظی کنیم ؟

پتو را می کشی روی سرت ، شب قبلش با هم جر و بحث کرده اید .

گفتی : سنت به این کارا قد نمی ده ، برو پی درس و مشقت ، تو رو چه به جنگ !

-  زدن خونه مونو خراب کردن ، دست رو دست بذارم ؟ می خوام از خاکم دفاع کنم .

-  تو هنوز بچهای ، اگه بچه نبودی ، بی خبر نمی رفتی و به شناسنامه ات دست نمی زدی .

وقتی برگشت تو در را برایش باز کردی .

-       نگاه کن ، سالمم . . . سر و مر و گنده ، نمی خوای بغلم کنی ؟

برادر کوجکت بزرگ شده عمار ، قدش از قد تو هم بلند تر است . مدتها است موهای فرفری اش رنگ قیچی ندیده است ، صورتش آفتاب سوخته شده. با این همه پیشانی بلندش هنوز برق میزند.

آینه شکسته را بر می دارد با گوشه ی پیراهنش لکه هایش را پاک می کندو می  گذارد روی طاقچه . طرف راست آینه ، نه موتور است ، نه ابوالفضل با صورتی خاک گرفته ،بلکه تنها عکس اوست که روی دیوار روبرو نصب شده .

گفتم : بست نیس ؟ صبح تا شب توی خیابونا بازی می کنی .

باید می رفتیم برات عکس می گرفتم ، کشوندمت تا خونه . گفتم :  برو لباستو بپوش ، زود بیا ، نری بچسبی ها .

دوچرخه آقاجون رو گرفتم و رو تک اش سوارت کردم . عکاس نشوندت روی صندلی ، یقه پیراهنت رو صاف کرد . گفتم : نخند

خندیدی ، شدی اینی که رو دیواره ، یادت می آد ؟ داشتی می رفتی راهنمایی اما عین بچه ها ریزه ، میزه بودی . تارهای سفید موم رو نشون می کردی و می شمردی و می گفتی : پیر شدی عمار .

مادر می گفت ارثیه ، آقا جانت هم که اومده بود خواستگاریم ، جلو موهاش سفید بود.

به صورت خودت نگاه کن عمار ، گذر سالهای زیادی را در آن می بینی . زیر چشم هایت ف روی پیشانی ات ، روی گونه هایت ، سالهای زیادی خوابیده است . توی این سالها حجره ی آقا جانت را دو تا کردی . نگذاشتی قند توی دل مونس آب شود ، نگذاشتی گشنگی بکشد و یا کفش ولباس نداشته باشد .

گفتم هیشه خدا دست و پات کبوده . گفتی : کفشام پاره شده ، به آقا می گی یه کفش واسم بخره .

غصه نخور ابوالفضل ، عمار حالا اینقدر پول داره که برات کفش نو بخره . آخرین بار ی که دیدمت چفیه بهم دادی . گفتی : عرق کردی صورتت خیسه .

هنوز دارمش . کشوندمت توی اتاق ، می خواستم باهات حرف بزنم .

گفتی : الان چه وقته حرف زدنه ، مهمونا منتظرن .

بعد بوسیدیم . گفتی مبارک باشه .

شچفیه رو گذاشتم کنار تمثال صورت تو ، تابلو رو از سپاه آوردن ، دو نفر بودن .تا مدتها اثری ازت نبود ، گفتم : اسیر شدی .

اسرا رو که می آوردن ، مادر ذوق می کرد . می گفت : شاید ابوالفضل منم با اونا باشه .

مدام چشمش به در بود که بیایی و خودت رو بندازی بغلش .

هر جا نام باب الحوائج رو می شنید ، بی اختیار گریه می کرد ، آخر علمدار خانه اش نبود  عمار به سمت  راست آینه که نگاه می کند ، رزمنده ای را می بیند که سر بند سبز رنگی بسته و لکه های خون روی پیراهن خاکی رنگش نشسته است . رزمنده نگاهی به اینه و به عمار می اندازد . قمقمه اش را می چسباند روی دهان خشک شه اش اما قطره ای اب از قمقمه نمی چکد . چند تانک با شنی های متلاشی شده را می بیند . عمار دست هایش را می گذارد روی شقیقه هایش و می رود روی صندلی لهستانی می شنیند . در راهرو باز می شود . فکر می کند شاید مونس برگشته باشد . ابوالفضل را می بیند که پایش را گذاشته روی راه پله  و بند کفشش را می بندد . صدای باز وبسته شدن پنجره ها را می شنود . پرده ها ی اتاق نکان می خورند . تابوت را وسط اتاق گذاشته اند ، زنها دور تابوت حلقه زده اند ، صدای گریه زنها خانه را پر کرده است . گلنار کنار تابوت نشسته ، پوتین کهنه ای را در آغوش گرفته و گریه می کند . عمار از روی صندلی بلند می شود ، باید جلوی باز و بسته شدن پنجره ها را  می گرفت . پرده را که کنار می زند ، مرد های سیاه پوشی را می بیند که توی حیاط ایستاده اند . خودش را می بیند که کنار در خانه ایستاده و سیگار می کشد ، سیگار به نصف رسیده را زیر پا له می کند . پنجره را می بندد . تصویر یک پلاک ، یک پوتین کهنه ، یک کاسه ی سر ،یک ساق پا توی ذهنش نقش می بندد . مادر را میان زنها نمی بیند اما صدای ضجه اش را می شنود . مونس لباس عروس ، پوشیده و رو به روی او ایستاده است . به یقه ی باز لباس مونس ، به گردن سفیدش نگاه می کند . انگار همه چیز از حرکت ایستاده است . عقربه های ساعت بی حرکت ماندهاند . زنی که روی سر و صورت زنهای دیگر گلاب می ریخت ، پای راستش را جلو اورده و با دست راست گلاب را بالای سر گرفته است . قطره اشکی روی گونه های گلنار ثابت مانده ، یکی گوشه ی روسری را روی چشم هایش گرفته است ، دیگری دستش را بلند کرده تا به روی سینه بکوبد .

عمار به راهرو نگاه می کند ، خبری از ابوالفضل نیست . به کت و شلوار سفید رنگش دست می کشد .

-       می بینی ، 70 کیلو بود ، حالا یه مشت استخوانش امده

-       چرا اینها رو به من می گی عمار، مگه نباید فراموشش کنم ؟ 

دور تابوت و دور زنها می چرخند . عمار به صورت آرایش شده مونس نگاه می کند .

ورق می زند .

-       می خوای برات بخونم ؟

منتظر جواب عمار نمی ماند . می خواند :

دم ظهر صدای غرش هواپیما های دشمن همه ی ما را به سمت سنگر ها کشاند . منطقه پر از گرد وخاک شده بود . حامد – مسئول تبلیغات گردان – را دیدم که از چادر دفتر تبلیغات بیرون امد . ترکش راکتی به تانکر بنزین اصابت کرد و تانکر سوراخ شد ، بنزین فواره زد و ریخت روی خاکها . انگار ترکش راکت به حامد هم اصابت کرده بود . کنار تانکر نقش زمین شد . ما فقط آتش می دیدیم . صدایش زدیم که بیاید طرف سنگرها . حامد سوخت ، خاکستر شد . ما میدیدیم که می سوزد اما نمی توانستیم کمکش کنیم . باقی روز توپخانه دشمن بیکار نبود . تمام روز بمباران شدیم .

مونس دامن پف دارش را کمی بالا می کشید . کفش پاشنه بلندش ، قدش را بلند تر کرده است . عمار به پاهای او که با جوراب نازکی پوشانده شده ، خیره می شود . مونس ورق می زند و می خواند :

عراقی ها نزدیک شده بودند . می توانستیم صدای پاهایشان را بشنویم .

پشت خاکریز سنگر گرفتم تا خشاب عوض کنم . سید مرتضی گفت : این  آر . پی . جی رو بگیر و بیا .

اسلحه را از دستم گرفت و آر . پی . جی و گونی پر از گلوله را داد دستم .گونی را به دوش انداختم و پشت سید مرتضی حرکت کردم ، گلوله های خمپاره مثل باران می بارید روی خاکریز . کمی جلوتر پشت خاکریز پناه گرفتیم . دوربین را به دستم داد .

گفت : نگاه شون کن ، نباید تانک ها جلوتر بیان . می خوان از اینطرف غافلگیرمون کنن .

تمام دشت پر از تانک شده بود . گفتم : تانک هاشون تمامی نداره .

گفت : ببینم چی کار می کنی ، یه نفر رو می فرستم بیاد کمکت .

اسلحه ام رو گذاشت روی خاکریز و رفت . اطرافم کسی نبود . چند متر آنطرف تر یک بسیجی روی خاکها افتاده بود . آر . پی .جی را  اماده کردم و یکی از تانکها را زده . یک ردیف گلوله از کنارم رد شد . سرم را خم کردم . کبوتری روی خاکریز نشسته بود . یک مشت خاک برداشتم و پرت کردم طرفش . از روی خاکریز پرید پایین .

گفتم : مثل اینکه حالیت نیس ، اینجا کجاست .

آر . پی . جی را برداشتم و از پشت خاکریز سرک کشیدم . یک ردیف تانک به سمتم می آمد . سرم را خم کردم . نگاهی به کبوتر انداختم . کنار جسد جوان بسیجی نشسته بود .

گفتم : اینجا چی کار می کنی ؟ اومدی احوالپرسی ما ؟

آر . پی . جی را آماده کردم ، نشستم ونشانه گرفتم . گلوله آر . پی . جی از بغل تانک رد شد . صدای آشنایی شنیدم که گفت : کمک نمی خوای ؟

سرم را دزدیدم . نادر عرق پیشانی اش را با چفیه پاک کرد .

گفتم : سید مرتضی فرستادت ؟

گفت : آره ، دلاور

گفتم :  هر چی بزنی مثل قارچ رشد می کنن .

به سمت کبوتر اشاره کردم . گفتم این کبوتر رو نگا . . .

اثری از کبوتر نبود . به اطراف نگاهی کردم . گفت : کدوم ؟

گفتم لابد پرید .

دوربین را برداشت . گفت : تنها بودی ، زده به سرت .

-       تمومش کن .

عقربه های ساعت به حرکت می افتند . قطره اشک ثابت مانده ، روی گونه ی گلنار به حرکت می افتد و سرازیر می شود . زنی بر سینه می کوبد و گلاب روی سر و صورت زنها ریخته می شود . از مونس خبری نیست . عمار سرش را میان دستها می گیرد . چند بار تکرار می کند : تمومش کن ، نمی خوام بشنوم .

زنها و  تابوت محو می شوند . عمار زانو می زند ، می نشیند . به موهایش چنگ می زند ، سرش را به فرش اتاق می کوبد .

-       نمی دونستم ناراحتت می کنه .

مونس دفترچه را می گذارد روی طاقچه.

-       نمی دونستی ؟ کی گفت این دفترچه را از تو صندوق در بیاری ؟

-  مونس به آشپزخانه رفت . عمار پشت سرش حرکت کرد و روی دهانه ی آشپزخانه ایستاد .

مونس گفت : چند روز دیگه سالگردشه

-       دلم نمی خواد زنم به یکی دیگه فکر کنه .

مونس آستین هایش را بالا زد . نگاهی به ظرف های توی ظرف شویی انداخت ، شیر آب را باز کرد.

-       چی داری می گی ؟ یکی دیگه کیه ؟ برادر شوهرمه .

گفتم باشه مونس . نمی خوام حرفی ازش بشنوم .

نمی خواستم اینو بگم ، آخه کی دلش نمی خواد حرفی از برادرش بشنوه ، فقط نمی خواستم مونس اسمت رو بیاره . بعد رفتم توی حیاط و یه نخ سیگار روشن کردم . عصبی شده بودم .

انگار عمار براش مهم نبود ، فکر و ذکرش تو بودی . می تونستم ذهنش رو بخونم، برگشتم دیدم داره قر آن می خونه . نمیدونم چرا ؟ اما قرآن رو برداشتم و گذاشتم یه گوشه .

گفت : چته ؟ بازم زده به سرت ؟

گفتم : خفه شو ، دهنت رو ببند

گفت : با قرآن چی کار داری ؟

زدم زیر گوشش، دست خودم نبود .

به حیاط خانه وبه گل های توی باغچه نگاه کن . امروز یادش رفته به گل ها آب بدهد.

پس کجا مانده مونس ؟ گفته بودی بدون اجازه ات جایی نرود . می رفت . هرجا باشد حالا دیگر باید پیدایش شود . نکند اوقاتش را تلخ کنی عمار . بیاید ، امکان ندارد از گل نازکتر به او بگویی . قربان صدقه اش می روی و از دلش در می آوری . می گویی نمی خواستی بزنیش . لابد قهر کرده و رفته امامزاده ابراهیم . آندفعه را یادت هست رفته بودی پی اش ؟ مگر می شود یادت برود . گفتی : مونس ، اسمش مونس است .

زن سر تکان داد و رفت توی امامزاده . آمد .تو را که دید می خواست برگردد .

گفتی : مونس بیا بریم . چشمانش قرمز شده بود . پشت کرد بهت . چادرش را روی سرش ردیف کرد . گفت : همیشه همینو می گی ، بعد روز از نو ، روزی از نو

گفتی : دیگه تکرار نمی شه ، زشت است ، ببین دارند نگاهمون می کنن.

کسی انطرف نبود که نگاهتان کند . گفت : ببین ، اونوقتی که انداختیم بیرون باید فکرش را می کردی .

گفتی : غلط کردم ، مونس . بیا بریم سر خونه ، زندگیت .

نم نم باران قبرهای توی امامزاده را خیس کرده بود.

گفت : خونه ، زندگیم ؟ کاش چیزی نداشتی ، شاید اونوقت عالم و آدم رو به زنت نمی چسبوندی .

در زیر زمین را باز می کنی . از صدای باز شدنش یکه می خوری . نگاهی به زیر زمین می اندازی ، تاریک است . صدایش بزن ، بگو مونس ، شاید جواب داد .

خودش سر خورد و افتاد ، تو که کاری نکردی . اگر بفهمند؟ می ترسی ؟ ترس کجا بود . پایت را می گذاری روی راه پله . به دنبال کلید برق ، دستت می رود طرف دیوار . لامپ روشن می شود . مونس وسط زیر زمین دراز کشیده است.

-       پاشو دیگر ، سردت نیست ؟

موش کوچک می رود توی سوراخ کنج دیوار . مونس از موشها نمی ترسید؟

چرا نگاهش نمی کنی ؟ خجالت می کشی ، عمار ؟ خجالت چرا ؟ زنت است . آخرین پله را هم طی می کنی .

-       بروم ،  برایت پتو بیاورم ؟

پایت می گیرد به شیشه سکوریت .خودت گذاشته بودی اینجا . می شکند . می آیی جمعش کنی که می گیرد به انگشت پایت که بیرون مانده اتز دمپایی .

می نشینی روی راه پله . چیزی نشده ، برمی گردی . لکه های خون می افتد روی فرش . دستمال کاغذی برمی داری . می گیری روی انگشت پایت . باید چیزی بیاوری و ببندیش .

عمار به اینه شکسته روی طاقچه نگاه می کند . آینه از وسط دو تکه شده است . به تکه ی سمت راست که نگاه می کند ابوالفضل را می بیند که دست بر شانه اش می گذارد و می گوید : پیر شدی عمار .

به طرف دیگر آینه نگاه می کند . صورت مونس با لکه خونی روی شقیقه اش ظاهر می شود . خون از کنار ابرو عبور می کند و روی گونه اش سر می خورد و می رسد به چانه . گوشه آینه ردی سرخ می گذارد از قاب می افتد پایین . گچ طاقچه را تر می کند وبه انتهای طاقچه که می رسد مکثی می کند و می افتد روی انگشت پای عمار.

 

 

  


نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387;ساعت 17:50;  توسط علي سروي 
 
 
  نویسنده جوان سید علی منفرد درگذشت
 
ـ سلام.علی منفرد رو میشناسین؟

ـ بله چطور مگه؟

ـ مثل اینکه قبلن با هم یه وبلاگ هم داشتید. ایشون فوت کردن.

ـ شما؟

ـ من جهانیان هستم.

ـ اقا من حال و حوصله ندارم . شو خی داری با ما؟باشه بعدن با هم حرف میزنم . خداحافظ.

گوشی را قطع می کنم . خود علی منفرد بود ؟ نه تن صدایش شبیه او نبود . علی جور دیگری حرف می زند.محمد محسنی زنگ می زند . گریه می کند .

ـ چی شده؟

باور نمی کنی . حتمن شوخی است . باید به خود علی زنگ بزنی . به خودش زنگ بزن و بگو بی خیال رفیق . این دیگر چه جور شو خی ایست ؟

ـ سلا م علی جان

ـ بفرمایید من جهانیان هستم.

- هیچی اقا.

شوخی است . امکان ندارد . علی منفرد نمرده . علی منفرد زنده است . می روم بابلسر و می بینمش . علی جان بگو که شوخی است . میخواهم وقتی به بابلسر رسیدم اولین نفری که میبینم تو باشی. بگو که اینها دروغ میگن . بگو که زنده ای . بگو که هستی . مثل همیشه با همان لبخندی که تو چهری غمگین ات هست . با همان کلمات خاص خودت . با همان نگاه خاص خودت . بگو اینها دارن با من شوخی میکنن . مگر چند سالت است علی ؟ بیست و یک سال که سن و سالی به حساب نمی اید . مگر نگفته ای که یک هفته تو بیا بابلسر یک هفته من می ایم قائمشهر . خوب پس چی شد ؟من میخواهم بیایم ببینمت . می خواهم صدایت را بشنوم . بگو که اینها دروغ می گویند . تو زنده ای . به بابلسر که برسم اولین نفری که می بینم تو خواهی بود . این هم مثل تمام شوخی های است که تو داری . سر صحنه فیلمبرداری یادت هست . همه را عاصی کرده بودیم . سربه سر همه گذاشته بودیم . رفیق مبادی اداب من زنده است . گفتی :من قلم خوبی ندارم.گفتم:نه اینطوری نیس با توجه به سن و سالت هم خوب می نویسی و هم خوب نقد می کنی. بیا با هم تمام بابلسر را قدم بزنیم . میخواهم .دوباره صدایت را بشنوم . میخواهم پای درد و دل هایت بنشینم . اخه چرا؟مگر چند سالش است ؟ دارم میایم مجلس عروسی است .میخواهم کمک برادرم باشم . توی مجلس عروسی اش شیرینی پخش کنم. به بابلسر می رسم .اولین کسی که میبینم تو خواهی بود . ببین رفیق دوستانت امده اند . اینجا نوشته شده سید علی منفرد نویسنده جوان . ببین اینجا عکس ات را زده اند حتمن حالا به حقت توی ادبیات رسیده ای . چرا نوشته اند جوان ناکام ؟ بیا ببین  اینها را . همگی سیاه پوشیده اند . به انها بگو که حقیقت ندارد . بگو که حقیقت ندارد . بگو که زنده ای که پیش مایی . کسی نوشته ای درباره تو میخواند . بیا نقدش کنیم . بیا با همان زبان شیوای خودت . علی اینها چرا اینقدر گریه می کنن ؟ مگر غیر از اینست که تو همیشه خدا لبخند بر لب داشتی . ببین علی جان مثل خودت دنبال واژه مناسب می گردم . میخواهم صدای تنهایت را بشنوم . میخواهم در اغوشت بگیرم . میخواهم صدای یکه ات را بشنوم . ای خاک مواظبش باش او را به تو سپرده ایم . ای خاک این ادمی که در اغوش گرفته ای به کسی بدی نکرده است . ای خاک همه ی اینها که اینجا هستند از او جز خاطرات خوب چیز دیگری بیاد ندارند. میخواهی بروی . من و تو هنوز نیم ساعت وقت برای درد و دل کردن داریم . بگو علی جان . محمد که در زد خودمان را میزنیم به خواب . وقت برای فیلم ساختن و داستان نوشتن هست . قول می دهم این بار سراپا گوش باشم برایت . یادت هست گفتم چقدر شبیه به هم فکر می کنیم . بیا رفیق خیابان های بابلسر منتظر تو اند . ساحل بابلسر منتظر قدم های توست . میخواهم تمام بابلسر را بگریانم . چند روز دیگر این خیابان ها همگی سیاه می پوشند . میخواهم بیست و یک سالگی ات را گریه کنم.دست بردار علی چرا اینقدر حساس شده ای؟چت شده تو ؟بیا بگو که اینها دروغ میگویند . دلم برایت تنگ شده . بگو که هستی . پیش مایی .ببین دوستانت منتظر شنیدن حرفهای تو هستند . نگاه کن همه امده اند . فقط نمیدانم چرا لباس سیاه پوشیده اند . حجله عروسی برایت گرفته اند . نگاه کن . بیا به اینها بگوییم حقیقت ندارد سید زنده است . همین جا پیش ماست . ما دوستش داریم . میخواهم برایت فاتحه ای بفرستم .بسم ا.... رحمان رحیم ....چهر ات با لبخندی که گونه های سرخت را سرخ تر می کند توی ذهنم است . الحمد ا.. رب العالمین ....هنوز صدایت توی گوشم می پیچد....الرحمن الرحیم......باورم نمیشود .باید برایت فاتحه ای بخوانم ....مالک یوم الدین ...مالک روز جزا است . شماره ات را ازگوشی ام پاک نخواهم کرد ممکن است همین روز ها دوباره زنگ بزنی . کجه دری؟چی کار کندی؟خار هستی؟شماره ات را از گوشی ام پاک نخواهم کرد چون ممکن است به من زنگ بزنی و بگوی اینها دروغ می گویند . بیست و یک سالگی ات را به دوش گرفتند و به سمت قبرستان می برند . میخواهم تمام بابلسر را سیاه بپوشانم . علی شنیده ام مادر نداری تا برایت گریه کند . میخواهم مثل یک مادر برایت گریه کنم . شماره ات را ازگوشی ام پاک نخواهم کرد بلاخره یک روز زنگ میزنی  و با هم درباره زندگی و ادبیات حرف میزنیم . ببین این انجمن این سالن این خاک این ساحل این خیابان این کوچه بوی تو میدهد.

 

 

 

 

 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387;ساعت 23:6;  توسط علي سروي 
 
 
  فارسی زبان مرده
 
۱

حکیم الیاس بن یوسف نظامی نه تنها بزرگترین شاعر داستان سرای ایران است  . نظامی در قرن پنجم هجری می زیسته و پنج مثنوی به نام خمسه یا پنج گنج و دیوان شعر از خود به یادگار گذاشته است  وی از شعرای مشهور عصر خود بود چنانکه خواص او را ایینه غیب می نامیدند :

در سحر سخن چنان تمامم                               کایینه غیب است نامم

و بزرگان او را جادو سخن جهان خطاب می کردند :

کای محرم حلقه غلامی                                  "جادو سخن جهان " نظامی

آثار او عبارتند از :مخزن الاسرار ٬خسرو و شیرین (شاعر هنگام سرودن این داستان گرفتار عشق "افاق قبچاقی "بود و شیرین را مظهری از محبوبه خود می دانسته است ) ٬ لیلی و مجنون (این داستان را از زبان تازی به فارسی تر جمه و نقل نموده است )٬اسکندر نامه(اسکندر مقدونی)٬هفت پیکر

نظامی از هزار و یک شب و حکیم ابوالقاسم فردوسی که او را استاد خود می دانست بسیار وام گرفته است .

۲

پیش از بوجود امدن داستان کوتاه مکتب ادبی کانکرد در آمریکا شکل می گیرد و زمینه ی بوجود امدن این گونه ادبی را فراهم می سازد . نویسندگان این مکتب(هاثورن٬امرسون٬مارگریت فولر و جمعی از روزنامه نگاران امریکایی )تحت تاثیر ادبیات  شرق خاصه ادبیات فارسی بوده اند . این تاثیر به قدری است که مارگریت فولر نام خود را به لیلا تغییر می دهد و لیلا را اولین فمنیست عالم می داند .همانطور که می دانید داستان کوتاه امروزی با نقد نابغه ای به نام ادگار الن پو بر مجموعه ی قصه های بازگو اثر هاثورن پدید امده است . پو مولفه ها و قواعدی را برای داستان کوتاه بیان کرده بود و پتانسیل انرا بالاتر از پتانسیل شعر می دانست.حرف اینست که شاعران پارسی گو از جمله:فردوسی ٬نظامی ٬مولانا٬حافظ٬سعدی و خیام چنان ادبیات غرب را تحت تاثیر قرار دادند که اعضای یک مکتب ادبی با رجوع به  اشعار انان و قصه ها و حکایت های شرقی مانند هزار و یک شب دست به خلق اثاری می زنند که در نهایت شکل امروزی داستان کوتاه را پدید می اورد .

۳

برخی از شاعران ایرانی داستان سرایانی بوده اند که برای جلب توجه مردم داستان ها را به شکل نظم می سرودند زیرا شعر از دیر باز در خون این ملت بوده و تکرار و حفظ و پذیرش ان نسبت به یک متن منثور بیشتر است . گرچه توضیح اضافات به نظر می رسد اما نگاهی به هفت پیکر نظامی ٬حکایت های سعدی و مثنوی معنوی این مسئله را اشکار تر می سازد . شما بسیاری از تکنیک ها و ژانر های ادبی امروز را در اثار شاعران داستانسرای ایرانی می بینید . بعنوان مثال : داستان در داستان را در هزار و یک شب ٬هفت پیکر و اثار مولانا می بینیم و همچنین داستانک های سعدی بسیار نزدیک به داستانک های امروزی است. اگر زمانی فرانسه را مهد ادبیات دنیا می دانستند و امروز شاید امریکای جنوبی و امریکا(به دلیل تبلیغات و البته دادن امکانات به نویسندگان سراسر جهان برای نوشتن داستان به زبان انگلیسی ) را بتوان سرامد ادبیات داستانی دنیا دانست . این حقیقتی غیر قابل انکار است که ادبیات ایران قرنها و قرنها بر بلندای ادبیات جهان تکیه زده بود . اما همین ادبیات و همین زبان امروز در دنیا جایگاهی ندارد و زبان فارسی را می توان زبان مرده ای در دنیا دانست .

۴

ـ بادبادک باز رو خوندی؟

ـ آره

ـ چطوره؟

ـ خوبه .....خالد حسینی افغانستانیه اما به زبان انگلیسی می نویسه . اگه به زبان فارسی می نوشت اینقد مورد توجه قرار نمی گرفت.جامپا لاهیری رو خوندی؟

ـ ............

 

 


نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387;ساعت 19:34;  توسط علي سروي 
 
 
  نسل من نسل بارن خورده ایست . کسی چتر دارد ؟(قسمت دوم و پایانی)
 

حميد پناه دو بار به خواستگاري سارا رفت و جوابي جز نه نشنيد .با اينهمه گاهی در پرسه هاي شبانه اش به كوچه انها مي رسيد . سرش را روي در خانه مي گذاشت . چشمانش را مي بست . لبهايش را گاز مي گرفت .و بدون ترس از باز شدن در و يا ديده شدن توسط كسي در خانه را مي بوسيد. حمید پناه بعد ها فهميد كه مهم نبود سارا باشد يا كس ديگري او تنها مي خواست كسي را دوست داشته باشد . كسي كه چهر ه اش شبيه چهره ي سارا و يا چهره ي دوست داشتني دوران كودكي اش باشد .

سرم را كه از روي كاغذ ها بالا اوردم اتش كوچكي را ديدم كه گوشه ي اتاق روشن شده بود . خودم را مي ديدم كه كنار آتش لخت و عور نشسته ام . تصويري كه در كودكي گاه و بيگاه به ذهنم حمله مي كرد . حالا مقابل چشمانم بود .كسي با شلاق به پشتم مي زد . سرم خم بود . گاهي سرم را بلند مي كردم و به آتش خيره

مي شدم. دردي را حس نمي كردم با اينهمه مطمئن بودم كه شلاق با قدرتي بيش از گذشته بر بدنم مي خورد .

سيگاري جلوي چشمانم روي هوا (بدون حضور كسي كه آنرا لاي انگشتانش بگيرد )دود مي شد . صداي كه انگار براي صاحب سيگار بود و با اينهمه از جايي دور شنيده مي شد گفت:اينها را تو نوشتي؟

چيزي نشانم نداد اما انگار منظورش را فهميده باشم دهانم را باز كردم تا بگويم :بله آقا اينها را من نوشتم .

اما هر چه سعي كردم صداي از گلويم خارج نشد . سيگاري كه حالا به فيلتر رسيده بود به سمت آتش پرت شد

دستي كه نمي ديدمش به صورتم سيلي زد و گردنم از سمتي به سمت ديگر چرخيد . حس كردم دستي شانه ام را تكانم مي دهد گفتم :بله آقا .

سرم را كه بلند كردم حمزه را ديدم كه بالاي سرم ايستاده است و لبخند مي زند . غروب توي پياده رو هاي شهر چهره هاي كه مي ديدم را با شخصيت هايم مقايسه مي كردم . برخي از آنها حميد پناه بودند برخي رضا و البته خيلي ها يك فرهاد و ساراي درست و حسابي . آنچه در آن لحظات به ذهنم رسيد و بدجوري مجابم كرد تا روي كاغذ بياورمش كشف اين نكته بود : ذهن مردم كشور من پر شده است از لكاته براي همين است كه حتي بچه هاي خردسال قد و نيم قدش فحش هاي كاف دار را از براند.

تمام شهر شب را در تاريكي بسر برد . ما در ويلاي تاريكمان كنار يكديگر نشسته بوديم . جواتي برايمان ساز دهني زد و قسمت هاي از شعر 1364سطري اش را خواند .

(زني كه چشم به بالا ؛ساق به پايين ؛عاشق شوي؛مريم نميشود )

او خيلي از سطر هاي شعرش را با خونش نوشته بود . حمزه برايمان قصه ي خير و شر هفت پيكر نظامي را تعريف كرد و در نهايت اين نيكو بود كه انگار بخواهد از تاريكي براي اعتراف استفاده كند گفت:

يه قسمت از آلتم سوخته ؛بچه كه بودم شلوار هم سن و سالام رو در مياوردم تا ببينم آلتاي اونام سوخته است يانه.

خوشبختانه ما راديوي كوچكي داشتيم كه احتياجي به برق نداشت بنابراين شب را با راديو وين سپري كرديم .

مجري راديو وين گفت :"به عيسي مسيح ايمان بياوريد . عيسي مسيح است كه مي تواند نجات دهنده شما باشد . وقتي او ظهور كند همه چيز در يد قدرتش خواهد بود . آنروز ايوب پيغمبر سوار بر الاغي خواهد آمد" .

جبرييل را مجسم كنيد كه يكطرف آسمان ايستاده است و مي گويد:

آن روز وعده داده شده رسيده است .

همان لحظه شيطان طرف ديگر آسمان پيراهن خونين عثمان را به دست گرفته است . پيراهني كه در طول تاريخ نقش بسزايي را ايفا كرده بود و حالا آمده بود تا دوباره خودي نشان دهد .

شايد آنروز راديو ها و تلويزيونها اعلام كنند :

"به آخر زمان خوش آمديد ؛ما در آخر زمان قرار داريم "

آنروز شايد بشر بتواند آه هاي زيادي را كه در طول تاريخ در سينه اش حبس كرده بود بيرون بدهد .آيا همه ي اينها ريسماني نيست كه بشر ميخواهد خودش را به آن بچسباند ؟

تمام روز بعد را مست بوديم . خانه پر از خاكستر سيگار شده بود . نيكو در ارتفاع دو هزار پايي به سر مي برد . سارا و فر هاد توي اتاق كناري در حال عشقبازي بودند . چندين بار خودم در را براي وارد شدن رضا

باز كردم . حميد پناه هر از گاهي پشت شيشه هاي خانه ديده مي شد . چندين بار خواستم دفتر چه ام را به بيرون خانه  پرت كنم اما هر بار با مقاومتش رو به رو شدم . خانه پر از آدم شده بود . شخصيت هايم هر كاري دلشان ميخواست مي كردند يكبار همه ي آنها را از خانه بيرون كردم اما دوباره سرو كله شان با چهره هاي كه بسيار به من شبيه بود پيدا شد . انگار هر كدام از آنها تكه هاي از من بودند . از انجائيكه آنها را نمي شد بيرون كرد ما آنجا را ترك كرديم .باران مي باريد و ما زير نم نم باران توي خيابانهاي خلوت شهر راه مي رفتيم . بوي تعفن شهر را برداشته بود . انگار كل شهر تبديل به يك زباله داني تمام عيار شده بود . هر چقدر بر ريزش قطرات باران افزوده مي شد آن بوي تعفن هم بيشترو بيشترمی شد. حمزه شروع كرد به سوت زدن .كم كم ما نيز به اين نتيجه رسيديم كه بايد سوت بزنيم . مردم روي بالكن ها و تراس هاي خانه هايشان ايستاده بودند و ما را با انگشت به يكديگر نشان مي دادند . انگار صداي سوت مان را كل شهر مي شنيد . سرم را كه برگرداندم عده ي زيادي را ديدم كه پشت سرمان در حال سوت زدن بودند . ما زير باران خيس شده بوديم و چتري نبود كه بالاي سرمان بگيريم . مسير مان به قبرستان شهر مي رسيد . دفتر چه ام هنوز چند سطر براي نوشتن داشت . اين سطر هاي پاياني را مي گذارم اگر دفتر چه ام به دستتان رسيد . هر چه دلتان خواست بنويسيد......................................................................................................

.......................................................................................................................................

........................................................................................................................................

 


نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387;ساعت 23:12;  توسط علي سروي 
 
 
  نسل من نسل باران خورده ایست .کسی چتر دارد؟
 

تقدیم به جواد صابر و حمزه کاظمی

دریا فندک نیکو را بلعیده بود وسیله ای که نیکو به شدت به آن نیاز داشت . ردپای دریا همه جا بود . حتی توی خانه ی ویلایی ما به هر حال باید سری به دریا می زدیم . هرچند اگر به قیمت از دست رفتن فندک نیکو تمام می شد . برای فندک گمشده ی نیکو ترانه ای ساختیم و یاد فندک اش را گرامی داشتیم . چون لابد چیز دیگری نداشتیم تا یادش را گرامی داشته باشیم . جواتی سازدهنی زد . روز اول اینگونه گذشت با انبوهی از سیگار و کمی الکل در آخر شب . قصدمان این بود که یک هفته در بابلسر بمانیم به دور از دنیا و آدم های دیگر . هر چند خوب می دانستیم که نه دنیا بی خیالمان می شود . نه آدم های دیگر ، چرا که هر جا می رفتیم آدم ها با آن شکل و شمایل غریب شان جلوی رویمان ظاهر می شدند . قبل از رفتن دفترچه ای با کره خریدم تا بتوانم در خلوت کمی بنویسم . اینکه ما چرا می نویسیم ؟ چرا ایست که تنها بر جمعیت چراهای عالم اضافه خواهد کرد و جوابی برایش نیست غیر از اینکه نوشتن برای نویسنده ها مثل نیکوتین است برای بدن . حمزه گفت : تمام کارهای انسان از روی ترس و یا لذت است .

چراغ ها که خاموش می شود به این حرف فکر می کنم و توی تاریکی در دفترچه ام می نویسم : این ترس لعنتی و این لذت بی پایان پدر آدم ها را در آورده است .

داستانی توی ذهنم می سازم . داستانی درباره سارا و رضا . سارا برایش فرقی نمی کرد چه کسی با او باشد . او تنها یک بادیگارد می خواست تا او را از خانه به دانشگاه برساند و پس از تمام شدن کلاسش دوباره به خانه برگرداند . از طرفی دیگر سارا با فرهاد ارتباط داشت و یکی ، دوباری تنش را به فرهاد هدیه کرده بود خواستگاری پر و پا قرص هم داشت به نام حمید پناه . داستان سارا را همین جا رها کردم و خوابیدم . ظهر بود که بیدار شدم . نیکو داشت با جواتی حرف می زد .

« هر کی می گی رفیق بد ، اولاً اون دفعه هم بهت گفتم . رفیق پیدا نمی شه . یکی بشه ، دو تا نمی شه . صحبت چی شد حرف رفیق زدم ؟ آها ... آره من خودم اینو به کسی تعارف نمی کنم . یعنی اگه یکی بگه اولین بارشه بهش نمی دم . می گن یارو اولین بار اینو داد دست ما ، ما رو بدبخت کرد . دهنشو سرویس . آهشون همیشه پشت سر آدم هس . منو می بینی ، یه هفته مصرف نکنم هیچی نمی زنم همین ترا لامصب . سیگار نکشم رنگ و روم باز می شه می آم بالا . اگه نمی زدم تا حالا نبودم . یعنی تصادف و اون ماجراهایی که برام اتفاق افتاد منو فلج کرد . یعنی من روزی شش بار می زدم تا اصلاً فکر نکنم وگرنه پخ می شدم . آدم باید بره دنبال ورزش . آدم می دونی چه نیروهایی داره ؟ چی کار می تونه بکنه ؟ آدمای مثل اون عارف مگه کی هستن ؟ الان اسمش رو ببرم می فهمه دارم درباره اون حرف می زنم . یعنی اینقدر بالان » .

نیکو حشیش زده بود و و تو فاز چانه بود . تشابه عجیب و غریب من و نیکو این بود که هر دومان دلمان می خواست از آدم ها حرف بزنیم . جواتی چند تا با یامادول زده بود و حالش حسابی بد بود با اینهمه توتون های سیگار را وسط کتاب هایدیگر و درست فصل هفتم آن ( جهان گوهری ) خالی کرد تا سلامی به آقای هایدیگر کرده باشد . حمزه خوابیده بود . بنابراین سه تایی یک سیگاری را بالا رفتیم .

« نمی دونم چند ساعت کشید اما خیلی بود . من بودم جواتی بود . نیکو بود. حشیش بود . یه روز خودمو دار می زنم . اون روز روز خوبیه . اون روز فوق العاده اس  ، اونایی که اینا رو می خونن درباره من چه فکری می کنن ؟ من ، علی سروی کی هستم ؟

یه چیزی لامصب انگار داره شاه رگمو می زنه . لعنتی انگار یکی چاقوشو گذاشته رو شاه رگم . چند تا سلول از تو مغزم کم شده اینطوری شدم ؟ صورتم داره کش می آد  » .

سارا گفت : تو زندگی رو چه جوری می بینی ؟

رضا گفت : به نظرم آدم باید کمی خوش بگذرونه .

رضا سه چهار سالی از سارا کوچکتر است . دیالوگ ها به دلم نمی شیند .

- دنیا چه رنگیه ؟

- دنیا ؟ منظورت زمینه ؟

- دنیا دیگه ، من چه می دونم دنیا چه کوفتی یه ؟

- دنیا سیاه است . چون فضا تاریکه و تنها در روز روشنایی روی زمین می مونه .

حمزه بیدار شده بود و روزش را با پاسخ دادن به سوال ها من شروع کرده بود . یکشنبه بود . هوا آفتابی بود و آدم دلش می خواست برود بیرون و دوش آفتاب بگرد . برای اینکه غروب آفتاب را ببینیم به دریا رفتیم و از غروب آفتاب عکس گرفتیم . موقع برگشتن از دریا با دوستانم خداحافظی کردم می خواستم کمی تنها باشم و توی شهر بگردم .

- خسته نباشید ، با آقای وجدان کار دارم .

- آقایه ؟

- وجدان

- همچین اسمی نداریم .

صدای بوق توی گوشم می پیچد .

- واقعاً آدم بی وجدانی هستید .

دوباره شماره می گیرم .

- ببخشید با آقای آفریدگار کار دارم .

- اسمشون ؟ آدرس رو هم لطف کنید .

- اسم و آدرس ندارم . فقط می دونم آفریدگاره .

- متأسفم .

صدای بوق توی گوشم می پیچد .

- منم براتون متأسفم . تمام شهر می شناسنش . بهش احتیاج دارم . می فهمی ؟ باید باهاش حرف بزنم . قول می دم زیاد وقتشو نگیرم . می دونم سرش شلوغه . بچه که بودم فکر می کردم تو آسموناس . جالبه ، نه ؟ اصلن بی خیال نمی خوام باهاش حرف بزنم . حتی یه کلمه هم نمی گم .

صدای بوق تو گوشم می پیچد .

- فقط بذارین حسش کنم . بذارین فکر کنم اون ور گوشی هست .

صدای بوق توی گوشم می پیچد . دوباره شماره می گیرم .

- ببخشید با آقای آدم کار دارم .

- آقایه ؟

- آدم اسم زنش حواس . کار مهمی باهاش دارم . می خوام بهش بگم نذاره حوا سرش کلاه بذاره .

صدای زنانه ای آن طرف گوشی می گوید : لازم نکرده ، خودم بهش می گم .

- یادتون نره ، خیالم تخت باشه ؟

- خیالت تخت ، حالا پسر خوبی باش و گوشی رو بذار سر جاش .

- باشه همین کار رو می کنم . اگه ما همدیگه رو می دیدیم حتماً دوست های خوبی واسه هم می شدیم . بای .

گوشی رو می گذارم و در کابین رو باز می کنم . مردی که پشت میز نشسته مبلغی را می گوید . مبلغ ناچیزی است . اما تمام پولم همین است . بنابراین تا ویلا پیاده م روم . آخر شب فیلم « سکس و فلسفه » مخملباف را می بینیم . قرار است در پایان فیلم درباره اش حرف بزنیم اما اواخر فیلم فهمیدیم که چشمانمان قادر نیستند خودشان را باز نگه دارند . روز بعد را با یک نخ سیگار شروع می کنم . دوستانم خوابیده اند و من دلم می خواهد بنویسم . به این فکر می کنم که فلسفه عشق چیست ؟ آیا تا به حال عاشق بوده ام ؟

فرهاد گفت : می تونم ببوسمتون ؟

سارا سرش را خم کرد و به فرش زیر پایش خیره شد . کمی بعد دست فرهاد از روی پستانهای دختر سر خورد و میان پاهایش فرود آمد .

ـ خواهش می کنم با اون پایین کاری نداشته باش .

 5 دقیقه بعد وقتی سارا خون قرمزی را میان پاهایش دید . انگار از شر چیزی خلاص شده باشد . لبخند زد . شستش بی اختیار به زیر چانه رفت و چهار انگشتش روی لبش فرود آمد .

باید به دنبال ردپایی از عشق توی ذهنم می گشتم و این موجود کوچک غمگین که زندگی را برایمان سخت و دشوار کرده بود دو دستی تحویل می دادم . این وسط شاید تکلیف عشاق بسیاری که مردم طی قرنها قصه شان را از بر کرده بودند مشخص می شد .

از وقتی سارا فهمید پدر رضا در اداره پست کار می کند و لازم نیست برای فرستادن نامه هایش پولی بپردازد ، نامه های عاشقانه اش را به رضا می داد و فرهاد را مجسم می کرد که توی صندلی راحتی لم داده و در حال خواندن جملات اوست . نامه هایی که هیچ کدام به دست فرهاد نرسید . رضا سارا را دوست داشت . او حتی می توانست حدس بزند که سارا در چه ساعتی با او تماس خواهد گرفت . قبل از آنکه صدای زنگ تلفن را بشنود به سمت آن حرکت می کرد و گوشی را بر می داشت . گاهی توی تاکسی بدنشان به هم می خورد . گرمای تن دختر برای رضا مانند جهنم بود . وقتی به خانه می رسید یکراست به حمام می رفت و آنقدر با دستگاه جهنده اش کار می کرد تا مایعی که زندگی را برای او سخت کرده بود با پرش های ناگهانی از او جدا شود .     قسمت اول.

پ.ن:این داستان چند قسمتی است از کسانی که انرا میخوانند و نظر میدهند واقعن ممنونم.


نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387;ساعت 19:50;  توسط علي سروي 
 
 
  حالا ساعت هاست نشسته روی تخت
 

پاییز اگر باشد نم نم بارانی اگر ببارد همراه با بادی که بخورد به تک درخت حیاط و برگهایش را از جا بکند و با خود ببرد به سمتی آسایشگاه چشم می شود پشت پنجره های نرده خورده و خیره می شود به باران به باد به تک درخت حیاط . شب را آسایشگاه با ناله ها و هق هق های گاه و بی گاه غریبه ای سپری کرد و چشم بر هم نگذاشت چمباتمه زده روی تخت و خیره شده به باران به درخت . کسی گفت : آرزو صدای خرت خرت دمپایی را روی راه پله ها شنید . اشرف آینه را گذاشت روی فرش پلاسیده زیر زمین .

- امشب مهمان دارم می خوام به خودت برسی

چشمکی زد و رفت . آرزو دلش می خواست توی حیاط خانه اش باشد و ژانکر بچرخد توی حیاط دور حوض دور آرزو و بعد دستش را بگذارد روی سرش دراز بکشد کف حیاط و بگوید : داره می چرخه ، داره می چرخه ، داره می چرخه ، مادر چادرش را ببندد دور کمرش.

- بلند شو امیر لباست کثیف می شه

- من امیر نیستم . من ژانکرم . می گم سلام می گن جا تو خیس نکنی ژانکر؟ می گم دِدِدِ بابا دِدِدِ مامان

- چند سالته؟

- پونزده

- حیف تو نیست

مادر گفت : حیف من که تو خونه توأم

پدر نشست روی ایوان . کت اش را انداخت روی شانه هایش و زل زد به صورت مادر انگار که بخواهد صورتش را برای همیشه توی چشمان سیاهش نگه دارد.

- حالا چه بلایی سرم می آد؟

انگار صدای خودش را از جایی دور می شنید حس کرد چانه اش لرزید.

- یه مدت اینجا می مونی تا تکلیفت روشن شه

زن سرش خم بود و در پرونده ی قهوه ای رنگ دنبال چیزی می گشت.

اشرف گفت : خیالتان راحت

مادر گفت : خدا خیرتان بده ... جز شما کسی رو ندارم

آرزو کز کرده بود گوشه ی اتاق . صدای قل قل قلیان آزارش می داد. دودی که از میان لبهای گوشتالود اشرف بیرون می آمد آزارش می داد. دیوارهای گچ و خاک شده خانه که آنهمه چشم بر آن نقاشی شده بود آزارش می داد.

ظهر رفت توی حیاط آسایشگاه صبحی که آورده بودنش سرش خم بود با ابروهای درهم کشیده حالت کسی را داشت که دلش می خواست فریاد بزند اما نمی توانست حالا فرصت این را داشت که نگاهی به حیاط بیاندازد و نوشته های روی دیوار را بخواند.

«هست شب یک شب دم کرده و گرم»

«دوستت دارم ای سیاهی شب چون مثل زندگی من تیره و ترسناکی»

و آنهمه اسم که بر دیوار بود با امضاء های متفاوت و تاریخ ها را دید . یکی از زغال ها که پایین دیوار بود را برداشت خواست کنار اسم ها ، اسم خودش را بنویسد.

کنار فتانه ، آسیه ، مرضیه ، رزیتا دختر مو فرفری.

بدون اینکه چیزی نوشته باشد زغال را رها کرد پایین دیوار.

اشرف گفت : خیالتان راحت.

مادر گفت : خدا خیرتان بده ... جز شما کسی رو ندارم و چادرش را انداخت روی سرش و آرزو را بغل کرد و گونه اش را بوسید و تا آرزو آمد کتابهایش را گوشه ی زیر زمین بچیند مادر رفته بود . آرزو ساعت های متوالی می نشست کنار پنجره ی زیر زمین و خیره می شد به کفترهای خانه ی اشرف. کفترها گاه جمع می شدند کنار پنجره و گاه منقارهاشان را می زدند به شیشه تا حرفی یا صدایی را به گوش آرزو برسانند.

مادر گفت : این آخرین باره

چادرش را انداخت روی سرش و کیف را برداشت . پدر نشسته بود گوشه ی اتاق و پشت سر هم سیگار می کشید . آدرس رو گرفتی؟

مادر چیزی نگفت کاغذ تا شده را از روی طاقچه اتاق برداشت . دست ژانکر که ایستاده بود کنار پنجره را گرفت . آ... آ... آ...

در اتاق را آنقدر محکم بهم کوبید که گلدان روی طاقچه تکان خورد.

اشرف گفت : چشمک بزن

دست آرزو را گرفته بود و می کشیدش توی کوچه ها . مرد جوانی که از رو به رو آمده بود از کنارش بی تفاوت رد شد.

- دِ لا مصب چیزی بگو ... چشمک بزن

آفتاب نورش را پاشیده بود روی کوچه ها . آرزو سرش را خم کرد . خواست چیزی بگوید . اما همانطور ساکت با دستی که بازویش را گرفته بود می گشت .

- شده تا شب می چرخونمت ... چشمک بزن

آن بازوها که انگار می خواست بترکد دو دست لاغرش را چسبانده بود روی زمین . موهای فرفری مرد روی گردن آرزو بود . تمام تنش عرق کرده بود . گرمش بود . حس کرد دارد آتش می گیرد . سینه های کوچکش مدام بالا و پایین می رفت .  بسه ، بدم می آد.

مرد لبخند زد و میان پاهایش را بوسید . اشرف گفت : چشمک بزن .آفتاب نورش را پاشیده بود روی صورت آرزو ، به مرد مو فرفری که پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود و روی بازوهایش خال کوبی شده بود چشمک زد . مرد خندید و با اشرف دست داد. مثل آدم هایی که می آمدند کنار در و به پدر دست می دادند و چیزی را از میان دست هایش می گرفتند . آنوقت آرزو که گوشه ی کت پدر را گرفته بود خودش را کنار می کشید تا مردها بروند توی خانه و بعد پشت سرشان می رفت تا سرنگ های کف حیاط را بشمارد و یا فندکی جا مانده را خاموش و روشن کند. باران نم نم و یک ریز می بارد روی شیشه و خطی می کشد گاه مورب گاه صاف.باد زوزه می کشد و برگهای درخت را توی حیاط می چرخاند . ژانکر دور خودش  می چرخید و به مردها و زنهایی که توی کوچه ایستاده بودند سلام می کرد . پدر توی ماشین نشسته بود و دو دست بسته اش را گرفته بود روی صورتش. مادر لب حوضه نشسته بود و می زد روی سرش . آرزو کیف مدرسه اش را انداخت جلوی پای زنهایی که کنار مادر ایستاده بودند. حالا ساعت هاست نشسته روی تخت و خیره مانده به باران به درخت


نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387;ساعت 16:6;  توسط علي سروي 
 
 
  به سلامتی طالب و زهره
 

دوستی دارم که هر وقت مرا می بیند می گوید: چه خبر ؟ نوشته جدید نداری برامون بخونی؟

یه قصه برام تعریف کن.

دوستم چندان علاقه ای به نوشتن ندارد با این حال هر وقت مرا می بیند به قول خودش به یاد

داستان و قصه می افتد. اغلب وقت انچنانی برای نوشتن ندارم . شما هم اگر جای من بودید

و صبح  کله سحر پا می شدید و می رفتید دور میدان شهرتان که معروف است به میدان کارگر

می ایستادید و منتظر می ماندید تا کسی پیدا شود و شما را بعنوان یک کارگر صفر ( اصطلاحی

است که در شهر من برای یک کارگر پیش پا افتاده به کار می برند ) به یک کار یک روزه

دعوت کند دیگر رمقی برای نوشتن در وجودتان نمی ماند . با اینهمه من اغلب اوقات در حال

نوشتنم . روی پاکت سیگار و حتی کف دستم.

خانم دکتر شب ها وقتی همسرش می خوابد چت می کند . شاید علاقه ای به همسرش ندارد

نظری درباره قیافه اش ندارم شاید خوشگل است . همسرش کارمند است . خانم دکتر زود

ازدواج کرده . مثلن در 20 سالگی .  تازگی دکترا گرفته و استاد دانشگاه است.

پریا 19 ساله است . نظری درباره  صورتش ندارم شاید سبزه رو . او می خواهد از تمام

اطرافیانش انتقام بگیرد حتی از خودش . یادم باشد که او از پدرش متنفر است .

من موضوع های زیادی را روی پاکت های سیگار نوشته ام  و اغلب اوقات انها را دور

 انداخته ام . چون می دانستم هرگز فرصت نوشتن شان را پیدا نخواهم کرد .

دوستم می گوید: نوشته های تو برام جذابه. هر چی که تعریف می کنی هر چی که می نویسی.

گاهی مرا به خوردن چیزی میهمان می کند و از من می خواهد تا قصه ای بخوانم .

_ خوب رو کن . چی تو چنته داری؟

_ چیزی همرام نیست . خیلی وقته چیز جدیدی ننوشتم

_ یه قصه برام تعریف کن . عاشقانه باشه

حدس می زنم درگیر یک ماجرای عشقی است . چون بارها از من خواست تا برایش یک

داستان عاشقانه بخوانم و من هر بار گفته ام: عاشقانه؟.....ندارم

_ عاشقانه .... خیله خوب یه داستان عاشقانه برات تعریف می کنم . اره خودشه عاشقانه است.

لبخند می زند . می گویم:  در گذشته داستانها را به صورت نظم می نوشتند . مثلن لیلی و مجنون

یا خود شاهنامه درسته که افسانه است اما در واقع محوریت روایته نه شعر . شاید چون مردم

نظم رو بیشتر از نثر دوست داشتن.

چیزی نمی گوید . بنابر این ادامه می دهم: داستانی که می خوام برات تعریف کنم در واقع یک

نظم است که سینه به سینه از نسلی به نسل بعد منتقل شده.

سرش را تکان می دهد اماده است تا داستان را برایش تعریف کنم.

 در آمل طالب نامی بود که از زمان نوجوانی با دختری به نام زهره اشنا شده و عاشق و

شیدای او بود . انها توی یک مکتب خانه درس می خواندند . اینکه کدامیک از انها قدم های اول

عاشقانه را برداشت نمیدانم  اما طالب در همان سالها گردنبندی را به نشانه قول و قرار به زهره

می دهد

توی سرم صدای خواننده می پیچد:

جان مار هدا طلا گلی بند

بیاردمه هادم شه یار دلبند

ته ره گمبه زهره ور خار خار دار

جان مار بیه ته یادگار دار

گردنبند  یادگار مادر طالب بود . هر دوی  انها مادرشان را از دست داده  بودند. به هر حال سنت

ایرانی این است که مرد پا پیش می گذارد و به خواستگاری زن می رود . برای همین طالب این

موضوع را با پدر و نامادری اش در میان می گذارد . هر دوی انها با او مخالفت می کنند . نامادری

می خواهد خواهر زاده اش را عروس خود کند و پدر هم دلایل خود را دارد . با اینهمه طالب غیر

از زهره نمی شناسد و نمیخواهد .

شعرش را با خودم زمزمه می کنم:

اگه مره به وه ندین سر انجوم

آمل سر المه شومه گوم و گم

به هر حال به توصیه نامادر ایش می رود کار می کند تا با دست پر به خواستگاری زهره برود

تا اینکه یک روز می شنود قادر نامی به خواستگاری زهره رفته .

با خودم می گویم : یک سه گانه عشقی تمام عیار

کارش را رها می کند و می رود تا حداقل به زهره بگوید که قول و قرارشان یادش نرود. زهره را سوار بر اسبی سفید  رنگ می بیند که با دیدن او از برادرانش فاصله گرفته است و به طرف او می اید .

شروع می کند به گله کردن که تو مگر یادت رفته ....ما بهم قول دادیم که تا اخر عمرمانم پیش هم بمونیم

زهره فرصتی برای دفاع از خود ندارد چون برادرانش از راه رسیده اند بنابراین از طالب فاصله می گیرد و به حرکتش ادامه می دهد . یکی از برادران زهره با تبر به شانه طالب می زند و طالب از اسب به زمین می افتد . طالب به خاطر زهره کاری نمی کند و همانطور با پیراهنی خونی به سمت خانه حرکت می کند .

صدای در سرم می پیچد:

ته آ این گدر اینجه ته داوی

تره چی بیئه ته فدا باویم

...

...

چه انده خستو ای بال کی بیته ؟

ته جمه خونیه ته ره چی بیته؟

خلاصه در بین راه دوستانش او را می بینند و پیش حکیم می برند . از طرفی دیگر نا مادری زهره تمام سعی اش را می کند تا زهره به طالب نرسد . از قضا قادر پیرمرد و متمول است و به خانواده ی زهره وعده و وعید داده. به هر ترتیب اگر چه زهره اوایل مقاومت می کند .

توی ذهنم حرف زهره را تکرار می کنم : خار کیجا قشنگه ریکا شنه

با اینهمه نا مادری اثر خودش را روی این داستان می گذارد و زهره را راضی می کند تا به دلیل موقعیت قادر

طالب را فراموش کند . زهره برای خداحافظی می رود سراغ طالب . ان دو همدیگر را لب رودخانه ای می بینند و بعد از یک عشقبازی مفصل زهره گردنبند را به او پس می دهد و تمام ما جرا را برایش می گوید

طالب نمیتواند او را فراموش کند با اینهمه زهره تصمیم خودش را گرفته. زهره غذای که نامادری قبل از حرکت به او داده بود را به طالب می دهد و می رود . طالب غذا را که اخرین یادگار زهره است می خورد

غافل از اینکه غذا سمی است .بعد از مرگ طالب ..زهره که از این جریان و سمی بودن غذا بی خبر بود

عذاب وجدان می گیرد و خودش را توی همان رودخانه می کشد.

_ تموم شد

_ اوهوم . چقدر غمناک

لبخند می زند . استکان چایش را به استکان چای من می زند و می گوید:به سلامتی طالب و زهره

ته دلم از اینکه ما جرا را عوض کردم راضی نیستم . پیش خودم میگویم : شاید بو برده که ماجرا را عوض کردم.  

پ.ن: به ترتیب معنی شعر ها این است. حوصله ندارم معنی دقیقش را بنویسم .همینه که هست:

۱. این گردنبند یادگار مادرم است . پیش تو برای یادگاری باشد

۲.اگه من و این دختره را بهم نرسانید از آمل می روم و گم و گور می شوم

۳.تو اینجا چی کار میکنی؟فدات بشیم چه اتفاقی برات افتاده؟

۴.چرا اینقدر خسته ای ؟ چی شده؟چرا پیراهنت خونی است؟

۵. خار کیجا قشنگه ریکا شنه یعنی:دختر خوب برای پسر زیبا است

۶. اصل این ما جرا اینست که این دو اگر چه بهم نمی رسند اما به یکدیگر وفادار می مانند

 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387;ساعت 22:38;  توسط علي سروي 
 
 
  دو داستانک
 

بدون عنوان۱

 راستش دلم نمی خواد از گذشته ها حرف بزنم حرف بزنم که چی بشه ؟ این جمله رو گاهی که ازش می خواستم درباره خودش حرف بزنه می گفت. "دوسش داشتم ؟" نمیدونم اگه نداشتم چرا زنش شدم؟ البته خانوادم زیاد راضی نبود . نه ایراد بنی اسرائیلی نبود یه خورده حق داشتن خواهرم می گفت:خیلی ساکته . حوصله ادمو سر می بره پدرم می گفت : کار درست و حسابی نداره                                                                                     

چرا کار می کرد روزنامه نگار بود اما خوب ادم می دونست که اهل زندگی نیس.می فهمی چی میگم؟ برا اینکه زندگی شو نجات بده خودشو به اب و آتیش نمی زد.خنده داره اخه . اولین بار که دیدمش حسابی دست و پاش  رو گم کرد قرمز شد انگار دختر ندیده بود . فکرمی کنم یه مرگش بود . منظورم اینه که وقتی آدمای دیگه رو هم می دید همینطوری می شد پک های الکی به سیگارش می زد  . حرف های االکی می زد . سیگارشو این دست و اون دست می کرد . ادم حس می کرد داره ادا در می اره . بلد بود خوب بنویسه.  چه سوالهایی می پرسی ؟نه ناراحتم نمی کنه . یه سال اره یه سال با هم بودیم . برام نامه می نوشت در حالیکه می تونست بهم زنگ بزنه . خنده دار نیس ؟ هنوز نامه هاشو دارم .گاهی وقتها از خودم سوال می کنم من نوشته هاشو دوس داشتم یا خودشو ؟ بچه که بود دید که پدر ش داره تو آتیش می سوزه .یه خونه یه جنگلی داشتن واسه تفریح می رفتن اونجا. اینو مادرش واسم تعریف کرده بود. نمیدونم درست و حسابی تعریف نمی کرد مدام بین حرفاش گریه می کرد. خیلی دوس داری بدونی؟ نه چیزیم نیس . نه دارم فراموشش می کنم . نمی تونم بفهمم چرا همچین کاری با خودش کرد ؟ مادر ش وقتی دید داره نوشته هاشو می سوزونه فکر کرده بود می خواد دست از این کار برداره . کلی خوشحال شده بود . پیرزن بیچاره . نه احتیاجی به دستمال کاغذی نیست                                                                         

بدون عنوان۲

پدر روزهای جمعه می رفت روی تپه های شهر و داد می زد               

می گفت:پسر داد بزن بذارغم و غصه از دلت بریزه بیرون . می خندیدم و جیغ می زدم . حالا سالهاست که پدر مرده . ده سال؟ بیست سال؟ درست یادم نیست . با اینهمه هنوز صدای فریادش را روزهای جمعه از تپه های اطراف شهر می شنوم . شاید به همین خاطر است که گاهی دلم می خواهد بروم روی تپه ای بایستم و فریاد بزنم                                           

 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387;ساعت 12:58;  توسط علي سروي 
 
 
  یک خط ریز و دو خط درشت
 
 ـ به سلامت خداحافظ عزیزم

هر روز صبح وقتی می خواهی بروی سر کارت مجبوری این صدای زیر زنانه را بشنوی. در آپارتمانت را که باز می کنی در آپارتمان طبقه پایین بسته می شود و وقتی پله های را یکی یکی پایین می آیی صدای قدم های مرد توی راه پله ها شنیده می شود. توی پاگرد کمی مکث می کنی به کوچه که می رسی با خودت می گویی از فردا باید به فکر جای دیگری باشم اما شب وقتی خسته از کار روزانه به خانه بر می گردی یادت می رود صبحی توی کوچه به چه چیزی فکر می کردی. حالا روی مبل نشسته ای و تلویزیون تماشا می کنی و به او فکر می کنی. حتماً حالا خوابیده اند. صدایشان که نمی آید شاید دارد کهنه بچه اش را عوض می کند. شاید دارد به تو فکر می کند یعنی ممکن است. اگر بروی روی تخت دراز بکشی شاید خوابت ببرد. بلند می شوی تلویزیون را خاموش می کنی. بی اختیار چراغ اتاق خواب را روشن می کنی . شاید برای اینکه بتوانی رختخواب را بهتر ببینی . چراغ را خاموش می کنی . روی تخت دراز می کشی و پتو را روی سرت . اگر چشمانت را ببندی و به چیزی فکر نکنی حتماً خوابت می برد . کاش می شد بعضی از خاطره ها را فراموش کرد . اگر خودت را بزنی به فراموشی باز هم فایده ای ندارد . فقط انگار خودت را گول زده ای . یادت رفته لامپ حال را خاموش کنی حوصله اش را نداری . بگذار تا صبح روشن باشد . اگر آن دختر زنگ نمی زد . شاید حالا به خواب رفته بودی . گوشی را کنار ضبطی گذاشته بودند . صدای نوار را می شنیدی . یادت نیست چه ترانه ای می خواند . در اینجور مواقع چیزی می گفتی و گوش را می گذاشتی . اما این بار گوشی را نگه داشتی . انگار منتظر چیزی بودی . نوار خاموش شده بود . فوت می کنی توی گوشی . صدایی آن طرف گوشی فوت می کند . ـ الو ...

-بله بفرمایید .

-من اینجا ایستادم زیر درخت زیتون . پیرهن و شلوار سفید تنمه . می آین دنبالم ؟

-باشه ، حتماً

-اگر میشه یه کم به خودتون برسین . یه دسته گل سرخ هم برام بیارین . اگه میشه یه کم سریعتر بیاین. حالا چقدر طول می کشه تا بیاین؟

صدای قشنگی دارد و تو حس می کنی دست و پایت را گم کرده ای . نمی دانی چه بگویی . بلاخره می گویی : ده دقیقه تا یه ربع.

-باشه منتظرم.

گوشی را می گذارد. گوشی را می گذاری . کاش دوباره زنگ بزند تا بتوانی دوباره صدایش را بشنوی . نکند دیگر زنگ نزند. می زند.

مطمئنی دوباره تلفن می زند . بلاخره تلفن می زند و می گوید : پس چی شد آقا ؟

می گویی : اومدم اما شما نبودین

-اتفاقاً من دقیقاً یه ربع اینجا وایسادم

-پس وایسا تا زیر پایت علف سبز شه

یا چیز دیگری گفته بودی که خندید. گفته بودی : صدایش را دوست داری . گفته بود : دلش می خواهد مدام برایت حرف بزند . گفته بود : پشت کنکور مانده است و دارد درجا می زند .

گفته بودی : این ماه اعزام می شوی و می روی سربازی. پرسیده بود : پس درست چی ؟ گفته بودی : شاید بعداً ادامه دادم کی از اینده خبر داره

 پرسیده بود : اسمت چیه ؟ گفته بودی : مجید . پرسیدی : چی صدات کنم ؟ گفته بود : نازنین ، یعنی واسه هر کی زنگ می زنم اسمم می شه نازنین.

چقدر اصرار کردی اما دلش می خواست نازنین بماند . چه خوب یادت مانده . انگار همین دیروز بود چشمانت را باز می کنی . پتو را از روی سرت کنار می زنی و می اندازی روی سینه ات . به سقف خیره می شوی . یک سایه ریز و دو سایه درشت  شبیه یک خط ریز و دو خط درشت روی سقف می بینی .

گفته بودی : فردا اعزام می شوی و می خواهی ببینی اش .

گفته بود : نمی تواند .

شماره اش را خواستی اما حرفی نزد . گفته بودی : پس خدا نگهدار . گفته بود : دوستی مون چقدر زود تموم شد . به سلامت خداحافظ عزیزم.

نمی دانی اگر دوباره صدایش را بشنوی می شناسی یا نه . از او فقط به اندازه یک صدا می دانی . تازه از سر کار برگشته  بودی. داشتی صورتت را می شستی که تلفن زنگ خورد. شیر آب را بستی . حوله را از جا رختی برداشتی . دستانت را پاک کردی . صورتت هنوز خیس بود . حوله را پرت کردی روی مبل و زنگ چهارم که خورد گوشی را برداشتی .

-بله بفرمایید.

-می خواستم با آقا مجید حرف بزنم .

-خودم هستم بفرمایید .

صدای زیر زنانه  ساکت می شود .

-ببخشید اشتباه شد .

گوشی را می گذارد . به گوشی تلفن زل می زنی . انگار صدایش را می شناسی . نه اشتباه می کنی . اشتباه گرفته بود . از اینجور مسائل زیاد پیش می آید . باید حدس می زدی . چطور پیدایت کرده؟ اگر تا صد بشماری حتماً خوابت می برد . یک ، دو ، سه ... حوصله شمردن نداری .

بارها دیدی اش  توی راه پله ها . چشمانت را باز می کنی و دوباره به خط های روی سقف خیره می شوی . به یک خط ریز و دو خط درشت . یکی از خط های درشت به خط ریز نزدیکتر است . چشمانت را می بندی . صبح زود باید بلند شوی . زده به سرت . خیالاتی شده ای . اصلاً همه شان همینطوری حرف می زنند . تنهایی زندگی کردن همین مشکلات را هم دارد . بهتر است بخوابی . فردا می توانی دوباره فکر کنی.

پ.ن:سال ۸۳ باید بوده باشد از ابتدایش خوشم امد و ادامه دادم لا به لای خرت و پرت هام پیدایش کردم


نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387;ساعت 19:31;  توسط علي سروي 
 
 
        
 
  درباره وبلاگ
 

درباره
داستان، نقد و معرفي كتاب
 

  ◊◊◊◊◊
 
صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 
  ◊◊◊◊◊
  نویسندگان
ليلا
علي سروي
مریم

◊◊◊◊◊
  پيوندها
صادق هدایت
  كانون زنان ايران
  كانون نويسندگان ايران
 
◊◊◊◊◊
 همسايه ها
آقای خلیل رشنوی
جن و پري
سايت ادبي 3پنج
پاتوق ادبي
آيدا مرادي
داستانهاي من
حلقه سه شنبه
كانون ادبيات
اندرونيته
پروين پورجوادي
داستانسرا
روايت نو
سلول
داستان آباد
ايمانا
دفتر صدبرگ
سياهه
عمولي
باران برگ
دردواره ها
داستان كوتاه ، مقاله و دستنوشته(علي يوسفي)
داستان و موسیقی
جامعه كهنه
خورنق
بي بي جان گوهر
ياد روز الست
ترشحات مغزي من
انجمن نويسندگان مرده
داستان و نقد ادبيات داستاني
اتاق يك در دو (شعر)
كوير
سر سطر(داود خدایی)
فریبا حیاتی
تنها خلوت گاه افکار من
آریا یعقوب زاده
عادت می کنیم
◊◊◊◊◊
پرونده ها
داستان
نقد كتاب
مقاله
شعر

◊◊◊◊◊
  آرشیو ماهانه
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386