تبليغاتX
حلقه ادبی

 
 
  پاییز
 

همیشه شروع پاییز برای من یک جور حالت نوستالژیک دارد. نمی دانم چرا اما پاییز که شروع می شود از مهر تا اوایل آذر روزها برایم جور دیگری است. دوست دارم   بعد از ظهرها که از سر کار بر میگردم نروم خانه و بروم توی پارکی که وسطش کاخی از دوره صفویه است. بنشینم روی نیمکت چوبی و به ساختمان قدیمی نگاه کنم و به درخت ها که سبز و نارنجی و قرمز شده اند.

حوصله حرف زدن را هم ندارم. بیشتر تنها می روم بیرون و مسافتی طولانی را پیاده طی می کنم و به درخت ها نگاه می کنم و به آفتاب که روز به روز بی رمق تر می شود.

هیچ فصلی از سال مرا به اندازه پاییز به فکر نمی اندازد. فکر که نه سکوت این که دلم بخواهد ساعت دو یا سه بعد از ظهر از خانه بیرون بروم و خیابان ها را پیاده بروم و در تمام مدت حواسم به آسمان و درخت های پیاده رو . خورشید باشد.

زمستان که بیاید دیگر فاتحه سال را باید خواند.دی که بیاید همه می خواهد که سرما برود و زودتر اسفند بیاید و سال جدید. بهار که باشد نشاط هست و در فضا بویی هست که آدم را به تفکر عمیق نمی اندازد. تابستان آن قدر گرم است که حوصله هیچ چیز نیست.

پاییز شاید مثل میان سالی آدمی باشد که پخته می شود.

نمی دانم می شود ارتباطی بین فصل و داستان وجود داشته باشد؟ پاییز به یاد داستان های ابوتراب خسروی می افتم یا شازده احتجاب گلشیری

دلم می خواهد دوباره اسفار کاتبان بخوانم و حالا مجموعه داستان دیوان سومنات را می خوانم.

متن زیر در سایت جن و پری برایم جالب بود:

 بعضی نوشته‌ها هستند که یک جوری بوی گذشته می‌دهند، نه این‌که اثر قدیمی شده باشد و به درد یک کارتون جلوی در بخورد یا جایی نمور در زیرزمین و انباری خانه، که داستان‌ها، تا شروع می‌کنی به خواندن‌شان، پر می‌شوند از بوهایی که فراموش کرده بودی، بوی درخت‌های بلند قد، بوی خاک توی هوا، رطوبت حوض بعدازظهرهای گرم، خانه‌های گِلی پیچ‌در‌پیچ با اندرونی و بیرونی. زنده‌گی‌های گذشته. آدم‌های گذشته. ابوتراب خسروی تخصص خاصی دارد در این‌که گذشته را هنرمندانه بیرون بکشد و بگذارد جلوی چشم ما، البته به ادبی‌ترین شکل‌ ممکن. شاید بشود با خیالی راحت گفت که کاری که آقای خسروی توی فرم در داستان فارسی انجام می‌دهد را فقط یک نفر بهتر تا به حال به پایان رسانده، هوشنگ گلشیری. رمان‌های سه‌گانه‌ی آقای خسروی، «رود راوی»، «اسفار کاتبان» و کتاب در دست چاپ ِ «ملکان عذاب»، آن‌چنان زیبا فرم، انبوهی از اطلاعات و روایت را در هم ترکیب می‌کنند که خواننده را یاد اومبرتو اِکو بیندازد. البته آقای خسروی، وقتی به سراغ داستان کوتاه می‌آیند، قلم‌شان امروزی‌تر می‌شود. داستان‌ها امروزی‌تر می‌شوند و مدرن‌تر، البته در همان سنگینی فرم روایتی که آقای نویسنده عاشقانه دوست دارند، ذهن ایشان پیچیده است و این پیچیده‌گی حتا در ساده‌ترین نوشته‌ها هم نمود پیدا می‌کند.

کم برگ بودن «دیوان سومنات» حسابی خواننده را گول می‌زند. اول انتظار ندارید توی صد و بیست صفحه با دوازده داستان کوتاه رو‌به‌رو شوید، که اگر منصفانه نگاه کنید، همه‌گی استاندارد یک داستان قوی را دارند و همه‌گی خواندنی هستند و البته، بعضی‌های‌شان، مثل « و من زنی بودم به نام لیلا که زیبا بود» واقعن سخت هم هستند. آقای خسروی قلم را به شکلی مقدس به کار می‌برند، تقدسی که کارشان را نوعی آفرینش خاص می‌کند. داستان‌های «دیوان سومنات» در دو گیومه بیان می‌شوند، یکی داستان «مینیاتورها» که نثری تب‌دار است از راوی، یک مینیاتوریست که در زمان جنگ دوم، زنده‌گی آرام‌ش را کنار می‌گذارد تا مواظب یک زن آلمانی باشد. زنی که منتظر همسرش است، و البته اصلن نمی‌فهمد که چرا باید زن توی اندرونی خانه حبس باشد، اندرونی خانه پر از مینیاتور است، زن تب‌دار می‌گردد در انتظار آزادی و همسر و بازگشت به کشور، که البته ویرانی‌ش را باور ندارد. مرد راوی، تب‌دار می‌گردد در آرزوی عشق و وصال زن. این میان داستان، نه داستان این دو، که روایت تاریخ مینیاتور در ایران است. و یک سوال که مرتب پیش کشیده می‌شود: چرا زن‌های مینیاتورها همه‌گی بدون بچه هستند؟ و زن آلمانی حامله است، حامله‌ی مینیاتور بچه‌هایی که مرد انتظار تولد جدید‌های‌شان را می‌کشد. همه چیز توی داستان کش‌دار می‌شود و تب‌دارتر، با رسیدن این خبر که سروان در راه است تا زن‌ش را با خود ببرد. آخرین داستان کتاب، «دیوان سومنات» کتاب را به پایان می‌برد و گیومه‌ی پایانی داستان‌ها است: روایتی از گذشته، از مردی عجیبی که شعرهایش هیئتی زنده داشتند و در روی کاغذ چون جسدی، هیچ نبودند. مردی که اثری سرود به نام «دیوان سومنات»، اثری که کسی نخواند و تنها اندکی شاهدش بودند و باز در تاریخ ماند. میانه‌ی این دو گیومه، ده داستان می‌آیند که هر کدام روایتی غریب از زنده‌گی آدم‌های داستان‌های خودشان پیش می‌کشند.

داستان‌های کوتاه آقای خسروی، اگرچه مانند رمان‌های‌شان خیلی زیاد سنگین نیستند و راحت‌تر خوانده می‌شوند، اما هنوز هم به نسبت کتاب‌های موجود در بازار، اثری کاملن سنگین حساب می‌شوند. «دیوان سومنات» اثری‌ست که قابلیت این را دارد که کلاسیک محسوب شود، آن هم با توجه به این موضوع که بعد از ده سال از چاپ نخست کتاب، هنوز اثری کاملن زنده و گیرا است. آقای خسروی قلمی سحرآمیز دارد، امتحان‌ش کنید.

 

 


نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388;ساعت 13:6;  توسط ليلا 
 
 
  کلبه شادی
 

به قول دوستی ادبیات معشوقه بی رحمی است. سراغش را نگیری، می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند. مدتهاست که نبودم . چرا؟

شاید خودسانسوری بهترین دلیلش باشد و بودن در کنار آدمهایی که دغدغه ادبیات ندارند و این برای من زهر است. می خواهم باشم با هر شرایطی . کاش روی قولم بمانم.

کلبه شادی

از روی پل که رد می شوم گاهی به سرم می زند به جای بالا رفتن از پله ها، از سراشیبی پایین بیایم و روی کف خشکیده  و ترک خورده رودخانه پا بگذارم. توی این چند ماه همیشه بوده اند کسانی که به جای پل، عرض رودخانه را برای عبور انتخاب کرده اند. یک بار زن و مرد جوانی را دیدم. زن کفش های پاشنه بلند پوشیده بود و دست مرد را محکم گرفته بود.با اینکه ماهها بود آفتاب داغ، نم خاک را بلعیده بود زن می ترسید. شاید  فکر می کرد زیر خاک ترک خورده و خشک هنوز اژدهای رودخانه زنده است. اما نبود. ماه ها بود که مرده بود . وقتی که صدای شر شر آب می آمد زمستان یا تابستانش فرقی نداشت. زیر همین پل می نشستم و گاهی ساعت ها به آب نقره ای کف آلود نگاه می‌کردم که از میان سی و سه دهانه پل رد می شد .

حالا اما هوا عجیب خشک و گرم شده بود. این بار دو پسر بچه کوچک عرض رودخانه را با اشتیاق می دویدند.توی پیاده رو آدم ها به هم تنه می زند و گرمای تن شان به تنم می رسد .باز هم رگه‌های عرق مانتوی سیاهم را سفید می کند. عباس آباد را که رد می کنم حواسم هست که باید مغازه ها را با دقت نگاه کرد. کلبه شادی من یکباره پیدایش می شود. همان طور که رد می شوی و نگاهت به مانکن‌های زن و مرد و کودک است یکباره چراغ‌های قرمز کم سویش پیدا می شود. شیشه‌های مغازه آن قدر چربی گرفته که به سیاهی می زند و چراغ های قرمز کم سویش توی این خیابان که مغازه هاش همه چراغ‌های پر نور دارند گم است. تا یک هفته پیش اسمش را هم نمی دانستم. تنها از همین نور کم سوی قرمز و شیشه‌های چربی گرفته اش بود که می شناختمش. شنبه پیش بود. از روبرو نگاهش کردم . درختهای روبروی مغازه آن قدر بلند بود که نمی گذاشت تابلوی مغازه پیدا شود. از میان برگهای کثیف و دود زده دیدم که روی تابلو عکس مردی بود که کلاه سفید آشپزی به سر داشت و دهانش به خنده باز شده بود. بدتر از همه آن بود که مرد چشم نداشت. یعنی جای  چشم، دو حفره مانده بود. حفره ای به رنگ آهن زنگ زده . مرد آشپز با رنگ نارنجی نوشته بود کلبه شادی.

کلبه شادی من، غمناک ترین مغازه آن خیابان بود. گاهی وقت‌ها صندوق دار دم مغازه می ایستاد و به عابرهایی که از خیابان می گذشتند خیره می شد حالا اما جلوی در چند نفر ایستاده بودند.

مردی که  شلوار راه راه پوشیده بود، بالای مغازه میز مرا گرفته بود. دستهاش سیاه بود و با دستهای چرب کاغذ همبرگر را گرفته بود . همیشه عادت داشتم آن جا بنشینم و  به آدمهایی که با عجله از پیاده رو می گذشتند خیره شوم. مرغ سفارش دادم.

 مرد گفت:

-          میبرید یا همین جا می خورید ؟

آن طرف خیابان پارکی بود. ران مرغ، قهوه ای سوخته شده بود. بهش می آمد خوشمزه باشد. پلاستیک را که از روی ظرف برداشتم سر و کله اش پیدا شد. کلاغی سیاه رنگ. کلاغ هایی که دیده بودم با صدای کوچک یا پرتاب سنگ پرواز می کردند و دیگر اثری ازشان نمی ماند. این یکی اما با قدم های کوچکش لحظه به لحظه نزدیک تر می شد. تکه چوبی از روی چمن برداشتم و به طرفش پرت کردم. با چشمهای ریزش نگاهم کرد اما یک قدم هم عقب تر نرفت. سرش را بالا آورده و با نگاه خیره مرا می پایید. چنگال را توی ران مرغ فرو کردم .رنگش به جای سفید، صورتی بود. انگار نپخته باشد.  چنگال را که پایین تر بردم گوشت بنفش بود. مثل وقتی که کسی را خفه کنند و گوشتش تیره شود. تکه‌ گوجه‌ای برداشتم. سنگینی نگاهش را نمی شد ندید گرفت. جلوتر نیامده بود.فکر کردم همین حالاست که یکباره حمله کند و غذای جلویم را به منقار بگیرد و پرواز کند برود. اولین لقمه را که فرو دادم یاد فیلم پرندگان افتادم که کلاغ ها حمله می کردند و چشم آدم ها را می خواستند. با آن که  کنارم پر از سنگ بود اما ترسیدم . گاهی زیر چشمی نگاهش می کردم.  یکی نبود دوتا شده بودند. یکی شان درست پشت سرم و به فاصله یک متری دیگری ایستاده بود. کمی آن طرف تر خانواده ایی چهار نفری نشسته بودند. روی اجاق چای درست می کردند و بوی غذاشان هم می آمد اما حیوانی دورشان نبود. جلوتر مردی به درخت تکیه داده بود. غذا می خورد. از میان بوته های پشت سرش دوتا گربه بیرون آمدند.پوست یکی شان پلنگی بود و یکی دیگر سیاه . مرد ریش بلندی  داشت. یاد کتاب دینی بچگی‌ام افتادم که مردی که یادم نمی آمد کیست در سایه درخت نشسته و به سگی غذا می داد.
گربه‌ها دور مرد ریش بلند حلقه زده بودند. لقمه بعدی را که فرو دادم سنگینی نگاه کلاغ‌ها را حس نمی کردم.  دو تا گربه تند می دویدند سمت من. گربه پلنگی و سیاه رسیده بودند روبرویم و عجیب آن بود که کلاغ ها نترسیدند و هنوز پابر جا مرا می پاییدند. گربه پلنگی رفت و روی خاک داغ کنار درخت دراز کشید. سرش روی دستهاش بود و چشم های میشی‌اش، خیره به من بود. گربه سیاه دستهاش را جلو داده بود و نگاهم می کرد. چشم راستش سفیدی نداشت . شاید کور بود. چشم چپش را از حرکت دایره سیاه در حفره سفید رنگ چشم تشخیص می دادم.  چشم راست ثابت بود.نمی‌دانستم چطور باید باقی غذا را خورد.

 


نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388;ساعت 15:24;  توسط ليلا 
 
 
  چقدر اینجا را خاک گرفته!!!
 

چقدر اینجا را خاک گرفته. دیگه کسی سراغی ازش نمی گیره. ما هم سراغ دوستان را نگرفتیم.


نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388;ساعت 0:53;  توسط ليلا 
 
 
 
 

 

نگاهی کوتاه به مجموعه‌ داستان «من عاشق آدم‌های پولدارم» نوشته‌ی «سیامک گلشیری»

 

کنش‌محوری داستان کوتاه و رمان و اتکای بیش از حد آن‌ها به حادثه و جذابیت‌های طرح‌های پر پیچ و خم همواره این خطر را ایجاد می‌کند که داستان با برچسب «سرگرم‌کننده» شناخته شود و تا حد بعضی از داستان‌های بی‌مایه‌ی پلیسی تنزل پیدا کند که جز ایجاد تفنن برای خواننده از طریق تحریک و سپس ارضای حس کنجکاوی او هنری ندارند. البته سرگرم‌کنندگی برای یک داستان نه تنها صفت نکوهیده‌ای نیست که مهم‌ترین حلقه‌ی واصل ارتباط   بین خواننده و متن است اما نباید از نظر دور داشت که سرگرم‌کنندگی صرف، از غنای داستان می‌کاهد. همه‌ی رمان‌ها و داستان‌های کوتاه برجسته‌ی تاریخ ادبیات، علاوه بر جذابیت‌های طرح، عنصر محوری دیگری نیز داشته‌اند که همان «درونمایه»‌ی داستان است؛ درونمایه‌ای که خواننده‌ی دقیق و نکته‌بین را به چیزی ورای لایه‌ی ظاهری داستان پیوند می‌دهد و او را به فکر وامی‌دارد و در نهایت ـ در بهترین حالت ممکن ـ دریچه‌های تازه‌ای از معنا به روی او می‌گشاید. کسانی که سیر داستان‌نویسی «سیامک گلشیری» را دنبال کرده‌اند، تصدیق خواهند کرد که او چندان اهل تکنیک‌های خاصی مثل انتخاب زاویه‌دیدهای نامتعارف و نو، طرح‌های لابیرنتی، بازی‌های زبانی، فضاسازی‌های عجیب و غریب و ... نیست و در عوض سعی می‌کند با انتخاب ماجراهای پرکشش و کنش رئال و پرداخت آن‌ها خلا عناصر دیگر را در داستان‌های‌اش پر کند. این نکته با قوت تمام در اکثر داستان‌های کوتاه پیشین او ـ در مجموعه‌ها‌ی «از عشق و مرگ»، «همسران» و ...  ـ و نیز رمان‌های‌اش از جمله «شب طولانی» و «مهمانی تلخ» ـ با آن صحنه‌ی نفس‌گیر و فراموش‌ناشدنی تعقیب و گریز در انتهای رمان ـ به چشم می‌آید. مجموعه‌داستان «من عاشق آدم‌های پولدارم» به نوعی ادامه‌ی منطقی روند داستان‌نویسی «سیامک گلشیری»‌ است. ده داستان کوتاه که نظیر اغلب شخصیت‌ها و صحنه‌های آن‌ها را پیش از این در کارهای نویسنده‌شان شاهد بوده‌ایم. بنا به آن‌چه گفته شد، داستان‌های این مجموعه را می‌توان به دو گروه تقسیم کرد؛ اول داستان‌هایی که صرفاً به حادثه تکیه دارند (البته حادثه به معنای تعلیق داستانی نه به معنای متداول آن) و در سطح باقی می‌مانند، و دوم داستان‌هایی که به واسطه‌ی پرداخت هنرمندانه‌ی درونمایه‌های‌شان اسیر سطح نمی‌شوند و با لایه‌های معنایی به عمق می‌رسند. داستان‌های دسته‌ی اول ارزش چندانی ندارند و مشابه آن‌ها را هم در مجموعه‌های پیشین نویسنده و هم در نوشته‌های نویسندگان دیگر خوانده‌ایم. اوج هنر سیامک گلشیری در داستان‌های دسته‌ی دوم است و با تعمق در این داستان‌ها و با توجه به این‌که درونمایه‌ها معمولاً در تار و پود داستان‌ها نهفته‌اند و امکان پرداخت مطلوب آن‌ها به‌صورت تصنعی وجود ندارد، می‌توان رگه‌های پخته‌گی و اوج‌گیری یک نویسنده را در آن‌ها مشاهده کرد. از داستان‌های دسته‌ی اول، دو داستان «همه‌اش پنج دقیقه فرقشه» و «پارک چیتگر» را مثال می‌زنم. در اولی چند زورگیر شخصیت داستان را به مکان خلوتی می‌برند و با ربودن پول‌ و اشیای قیمتی او، در بیابان رهای‌اش می‌کنند. روایت داستان بیشتر شبیه گزارش است تا یک داستان هنری؛ گزارشی که شبیه آن‌ را نه یک بار که ده‌ها بار در صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها خوانده‌ایم و یا از زبان این و آن شنیده‌ایم. در داستان «پارک چیتگر» هم دعوای یک زن و مرد جوان به سقوط دختر در دره و مرگ او ختم می‌شود، بدون این‌که داستان قدمی فراتر از «حادثه»‌اش بگذارد. اما از داستان‌های گروه دوم، دو داستان «لیلیوم‌های زرد» و «کاش همونجا دور زده بودیم» را انتخاب کرده‌ام. درونمایه‌ی داستان اول نقش مهم فرزند در پایداری زندگی زناشویی‌ست؛ شاید در نگاه اول این موضوع باعث تعجب شود اما با بررسی دقیق‌تر کلید‌های داستان متوجه پرداخت هنرمندانه‌ی این مضمون که به ساده‌گی می‌توانست داستان را در ورطه‌ی یک شعار مضحک بغلتاند، می‌شویم. نویسنده هرگز مستقیماً اشاره‌ای به درونمایه‌ی داستان نمی‌کند اما سیر منطقی داستان به گونه‌ای است که خواننده‌ی نکته‌بین را به سمت این مضمون سوق می‌دهد. زن و مرد جوانی در آخرین روز پاییز به‌طور اتفاقی یک تلفن همراه پیدا می‌کنند و تصمیم می‌گیرند آن‌را به صاحب‌اش برگردانند. تلفن همراه برای سیمین، همسر بهنام نفیسی (نویسنده‌ی داستان‌های کوتاه) است. سیمین و بهنام بعد از تماس ژاله و ساسان (زن و مردی که تلفن را یافته‌اند)، برای گرفتن آن راهی منزل آن‌ها می‌شوند و با اصرار زن و مرد تصمیم می‌گیرند وارد خانه‌ شوند و چند دقیقه‌ای را با آن‌ها بگذرانند. شب یلداست و سیمین و بهنام پیش از آن‌که متوجه گم‌ شدن موبایل شده باشند و برای گرفتن‌اش بروند، در خانه‌ی خود نشسته‌اند و سیمین از بهنام می‌خواهد که پیش از آن‌که به رسم این شب، به خوردن انار و آجیل و چیزهای دیگری که روی میز چیده‌اند مشغول شوند، هر یک آرزویی بکنند. آرزوی سیمین این است که سال آینده در همین موقع در خانه‌ای باشند که برای خودشان باشد و مهم‌تر از آن: «بدم نمی‌آد تا سال دیگه یه بچه هم داشته باشیم. یه پسر... یا یه دختر. فرقی نمی‌کنه. هر چی می‌خواد باشه. فقط دلم می‌خواد یه بچه داشته باشیم». («من عاشق آدم‌های پولدارم»، ص ۱۱). باری، فضای سرد و بی‌روح خانه‌ی ساسان و ژاله از همان ابتدا و به رغم آن‌که آن‌ها تلاش می‌کنند روابط خود را گرم نشان دهند برای خواننده قابل لمس است. دیری نمی‌گذرد که نقابی که ساسان و به‌خصوص ژاله بر چهره دارند کنار می‌رود و اختلاف شدید آن‌ها مشخص می‌شود. اختلافی که در صفحات انتهایی داستان می‌فهمیم دلیل‌اش بچه‌دار نشدن آن‌ها و عدم تمایل ساسان برای پیگیری و حل این مشکل است. این مشکل ژاله را تا مرز جنون پیش برده و زندگی آن‌ها را در آستانه‌ی فروپاشی قرار داده است. در انتهای داستان کار به دعوای شدید زن و مرد درباره‌ی این موضوع می‌کشد و مهمان‌ها با دلخوری خانه‌ی آن‌ها را ترک می‌کنند اما گویی چیزی در درون آن‌ها عوض شده. همان شب سیمین خواب ماجرایی را می‌بیند که در ابتدای آشنایی‌شان اتفاق افتاده است. آن‌ها در کوهستانی هستند که تاریک است و کسی غیر از آن‌ها آن‌جا نیست. کلیدهای داستان بسیار زیبا و ماهرانه کنار هم چیده شده‌اند. آروزی سیمین برای بچه‌دار شدن در ابتدای داستان، اختلاف عمیق ژاله و ساسان به‌خاطر نداشتن بچه، فیلمی که بهنام مشغول دیدن آن است با نام «مسیر غلط»، و آن خواب سیمین که با تفسیرهای فرویدی، بیانگر تنهایی و ترس اوست همه و همه خواننده را به این سمت سوق می‌دهد که آینده‌ی بهنام و سیمین در صورت بچه‌دار نشدن را در سرنوشت ژاله و ساسان ببیند. موضوعی که انگار خود آن‌ها هم متوجه‌اش شده‌اند. اما بهترین داستان این مجموعه به عقیده‌ی من داستان «کاش همونجا دور زده بودیم» است. نویسنده در ابتدای این داستان نوشته است: «به یاد جان‌باخته‌گان حادثه‌ی سقوط هواپیمای سی، یک‌صد و سی»؛ درونمایه‌ی داستان هم ارتباط مستقیمی با این حادثه‌ی دلخراش دارد. طرح   داستان بسیار ساده است: زن و مرد جوانی فرزندشان سرما خورده و همین سرماخورده‌گی ساده، هر دو به‌خصوص زن را بسیار آشفته کرده است. زن در کمال فداکاری و نگرانی تیمارداری فرزندش را می‌کند، تب‌اش را اندازه می‌گیرد، برای‌اش آبمیوه می‌برد و همه‌ی دغدغه‌اش اوست. داستان در روز سقوط هواپیمای سی، یک‌صد و سی اتفاق می‌افتد و زن و مرد از طریق اخبار در جریان این حادثه قرار گرفته‌اند. جز همین یکی دو اشاره‌ی ساده به حادثه، داستان وابسته‌گی ظاهری دیگری با آن ندارد اما جملات پایانی داستان، کلید فهم درونمایه‌ی آن است: «زن داشت به پسربچه نگاه می‌کرد. آهسته گفت: کاش همیشه همین‌قدر می‌موند. کاش می‌تونستم همیشه پیش خودم نگهش دارم». همدردی با مادرانی که با خون دل و رنج فرزندان‌شان را بزرگ کرده‌اند و حالا دست‌رنج‌شان این‌گونه به یغما رفته است، می‌توانست داستان را در دام سانتی‌مانتالیسم بیاندازد اما نویسنده بسیارهوشمندانه این موضوع را در زیرلایه‌ی داستان نهفته است و قوت داستان هم همین‌جاست. داستانی که در نهایت خونسردی و با روایت موضوعی ساده، درونمایه‌ای بس تاثربرانگیز را پرورانده است.

دو داستان «به نظر من که هیچ‌جای دنیا لاهیجان نمی‌شه» و «من عاشق آدم‌های پولدارم» هم از داستان‌های خوب مجموعه‌داستان جدید سیامک گلشیری است. به عقیده‌ی من او برای ماندگارشدن باید داستان‌های بیش‌تری نظیر داستان‌های گروه دوم که به آن‌ها اشاره شد، بنویسد. آخرین داستان مجموعه‌ی «من عاشق آدم‌های پولدارم» به نام «گرگ خون‌آشام» درواقع بازنویسی اولین داستان اولین کتاب سیامک گلشیری با نام «از عشق و مرگ» (۱۳۷۷) است. این‌که نویسنده‌ی بعد از ده سال روایت تازه‌ای از داستان‌اش ارائه می‌دهد نشانه‌ی این است که تلاشی مداوم برای بهترشدن و بهتر نوشتن دارد. تلاشی که مطمئناً ادبیات داستانی ایران را به آینده‌ی نویسنده‌ای با پنج مجموعه‌داستان و چهار رمان که هنوز در جوانی به سر می‌برد، امیدوار می‌کند.

سیامک گلشیری را اغلب با ریموند کارور مقایسه کرده‌اند، در حالی که به عقیده‌ی من او بیش از کارور متاثر از ارنست همینگ‌وی است و رد سبک ویژه‌ی این نابغه‌ی ادبیات امریکا را در اکثر داستان‌های او می‌توان دید. در داستان‌های کاروی ما با برشی ساده و عادی از زندگی رو به روئیم که در آن معمولاً به جای اتفاق با انتظار فاجعه و حس قریب‌الوقوع بودن آن مواجه‌ایم، اما در بسیاری از داستان‌های سیامک گلشیری ما با خود فاجعه مواجهیم؛ فاجعه‌ای که گاهی حتا انتظارش را هم نکشیده‌ایم : مثل دعوای تند زن و مرد داستان «لیلیوم‌های زرد»، مرگ لاله در داستان «پارک چیتگر» و خودکشی کاراکتر داستان «جناب نویسنده» در همین مجموعه «من عاشق آدم‌های پولدارم». با این‌که سوژه‌های گلشیری ـ به‌ویژه با توجهی که به روابط زوج‌ها نشان می‌دهد ـ بی‌شباهت به سوژه‌های کاروری نیست اما ریتم تند داستان‌ها، کاهش توصیف تا کم‌ترین حد ممکن و جای‌گزین کردن کنش به جای آن، استفاده‌ی فراوان از دیالوگ برای شخصیت‌پردازی و جلوبردن داستان، تصویرسازی‌های سینمایی و ... همه و همه ویژگی‌هایی‌ست که سبک داستان‌نویسی سیامک گلشیری را به شیوه‌ی ارنست همینگ‌وی نزدیک می‌کند.

 برگرفته از سایت جن و پری

 


نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388;ساعت 17:52;  توسط ليلا 
 
 
  داستان
 

روي چهارپايه نشسته بود و به بيرون نگاه مي‌كرد.خانه روبرو ديوارهاش گچي بود.   ديوار ترك‌هاي بزرگ داشت. زن همسايه هميشه همين موقع‌ها پيداش مي‌شد. لباسها را روي بند پهن مي‌كرد.از لباس‌ها بخار بلند مي‌شد .خيره مي‌شد به زن. به خودش كه مي آمد مي ديد ناهارش سرد شده و زن خيلي وقت است رفته.

روي پشت‌بام آپارتمان آجري آنتن‌هاي بلند بود.روزهاي ديگر آن قدر دير خانه مي‌آمد  كه ديگر شب شده بود و نمي‌شد پنجره را باز كرد. روزهاي جمعه بهروز عادت داشت تا بعدازظهر بخوابد و او صبحانه و ناهارش را تنها مي‌خورد. مي‌نشست روي چهارپايه كنار ميز كوچك.پنجره را باز مي‌كرد.يك لقمه مي‌خورد و ساعتها به بيرون خيره مي‌شد. ظهر جمعه هميشه همين اتفاق مي‌افتاد. دو تا فاخته را مي‌ديد كه روي آنتن‌هاي بلند آپارتمان آجري كز مي‌كردند.آنتن‌ها دور از هم بودند.تا وقتي آفتاب جان داشت روي آنتن كز مي‌كردند بي‌آنكه تكان بخوردند يا براي پيدا كردن غذا جايي بروند. مثل بچه‌اي كه توي يكي از واحدهاي آپارتمان روبرو مي نشست. خانه شان پرده هاي سفيد داشت . پرده با  ميخ به دو طرف پنجره آويزان شده بود . سفيد بود اما از تابش آفتاب رنگ پريده بود. بچه كه نمي دانست دختر است يا پسر مي آمد پشت پنجره. زبانش را مي چسباند به شيشه و خيره او را نگاه مي كرد. چند بار برايش دست تكان داده بود. خنديده بود اما بچه بي حركت بود .حتي پلك هم نمي زد.

ديشب چند بار زنگ زده بود به موبايل بهروز . روي اشغالي مي زد يا جواب نمي داد. ساعات كارشان عكس هم بود او صبح تاشب مي رفت و بهروز صبح تا دير وقت مي خوابيد. و تازه بعد از ظهر يادش مي آمد كار دارد. مي خواست باهاش حرف بزند. خوابيده بود جلوي در ورودي خانه تا وقتي آمد بيدار شود شامش را گرم كند شايد بهروز حوصله داشته باشد چند كلمه اي با هم حرف بزنند.

خواب نبود. صداي قفل را شنيد. بهروز آمد. بوي بدي مي داد. عادت داشت بلند بلند با خودش حرف بزند او را كه مي ديد ساكت مي شد. بهروز گفت:

-         گه گيجه گرفتم تو اين شهر لعنتي

صداش را نازك كرد:

-         بهروز  برو دانشگاه هنر بخوون ببين دنيا دست كيه

 

در يخچال را به هم زد:

-         هيچ خبري نبود. بدبختم كردي مريم .اون روز كارگر بودم حالا هم كارگرم. تو اين شهر بي در و پيكر

 

بوي اودكلن آمد. بهروز توي يكي از كابينت ها قايم كرده بود.صبح ها  كه مي رفت   بوي عطر مي داد.

 

***               ***

 

بهروز روي مبل نشسته بود و كانالهاي تلوزيون را عوض مي كرد. پرتقال قاچ كرده را دستش داد و گفت:

-         بيا بريم بيرون دلم گرفت از اين خونه.عين قفس شده

 

بهروز بي آنكه نگاهش كند پرتقال را توي دهانش گذاشت و شبكه را عوض كرد.

روسروي بنفش را كه پارسال براي تولدش خريده بود سرش كرد. روژ زد. بهروز   مي گفت:

-         دوست دارم بيرون كه مي ريم دوتامون خوشگل باشيم

 

قدش به شانه هاي بهروز مي رسيد. هر دو قد بلند بودند. وقتي بيرون مي رفتند توي پياده رو خيلي ها خيره نگاهشان مي كردند.بهروز مي گفت :

-         خوشگليم

و از ته دل مي خنديد. درسش كه تمام شد گفت انگار پرت شده ام به يك دنياي ديگه

ديگر نخنديد . حرف هم نمي زد.

دستش را روي ترمز گذاشت بود و با ابروهاي گره خورده به هم به سيل ماشين‌ها نگاه مي كرد و به چراغ  راهنما كه رنگ عوض مي كرد.

گفت:

-         ويتامينه بريم ويتامينه بخوريم

 

بهروز گفت:

-         من تازه پرتقال خوردم نمي خوام برو براي خودت بگير

 

فروشنده توي ظرف تكه بزرگي موز گذاشت.حلقه هاي باريك آناناس، تكه هاي درشت گردو بعد يك لايه عسل و روش پودر نارگيل ريخت.از دانشگاه كه بر مي گشتند اغلب با بهروز مي آمدند و دو نفري يك ويتامينه مي خورند. بزرگ بود. توي ماشين رفت و قاشق را سمتش گرفت. بهروز بي آنكه حرفي بزند قاشق را پر كرد و خورد. تركيب عسل و گردو ته دلش آشوب به پا كرد. هر كاري كرد نتوانست با سر قاشق، موز را تكه كند قاشق افتاد كف ماشين. بهروز گفت:

-         چرا مثل گاو صدا مي دي موقع خوردن. حالم رو به هم زدي

برنگشت تا قاشق را بردارد و مرد ظرف خالي را توي خيابان انداخت.

توي پاگرد كه رسيدند كسي پنجره را باز كرده بود. هوا سوز نداشت. بهروز خواست پنجره را ببندد. در خانه را باز كرد. سايه دو پرنده را كه از بالاي سرش رد شدند ديد و صداي بال زدنشان را. خودشان بودند. دوتا فاخته اي كه روي آنتن كز مي كردند. چراغ را كه روشن كرد ترسيدند و رفتند توي آشپزخانه روي ظرفها نشستند. بهروز مثل بچه‌ها شده بود. براشان سوت مي كشيد . گفت:

-         بذار برن حالا خونه را به گند مي كشن

بهروز گفت:

-         يعني توي اين سرما ولشون كنيم به امون خدا

روي چهارپايه ايستاد و دم هر دو را گرفت . فاخته ها را توي حمام گذاشت و در را بست. 


نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 19:5;  توسط ليلا 
 
 
  شعر
 
تاکی غم آن خورم که دارم یا نه                  وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پرکن قدح باده که معلومم نیست                کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

خیام


نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387;ساعت 15:49;  توسط ليلا 
 
 
  داستان
 

 توي كوچه هيچ كس نيست . فاخته اي به آسفالت سرد و كثيف كوچه نوك مي زند.بابا از اراك برنگشته. همه خواب بودند. آبي تيره را كه پشت شيشه هاي پنجره ديد از خانه بيرون آمد.بابا گفت:

-          اگه پات را از خونه بيرون بذاري قلم پات را مي شكنم

    

عصر با عجله برق كار آورند و تابلو خوش آمد جلوي خانه زدند. تاج نقره اي به سر داشت. آرايشگر به زور ژل و واكس مو بين موهاش جا داده بود. تاج دندانه داشت و دندانه هاي نوك  تيز را بين موهاش فرو كرده بود. حالا با هر حركتي كه مي كرد تاج سنگين موهاش را مي كشيد و انگار رگ هاي سرش مي خواستند از سرش بزنند بيرون. سرد بود. پيراهنش يقه نداشت و دو تا نوار تور باريك لباس سنگين سفيد را به شانه هاش آويزان كرده بود. درهاي اتاق باز بود و پيرزن مدام منتقل پر  دود اسفند را بالاي سرش مي گرفت. يكبار نزديك بود بريزد روي سرش. دستش را توي هوا چرخاند تا بوي دود خفه اش نكند.

مي لرزيد. روي صندلي سفت ، نشسته بود و خجالت مي كشيد دستهاش را بغل كند. دوست داشت بنشيند روي زمين و زانوهاش را بغل كند.

بوي گند ژل ، چربي موها كلافه اش كرده بود.دور تا دور سالن بزرگ زن ها با چادر هاي سياه نشسته بودند.پيراهن مريم مثل پوست مار بود. رنگهاي قهوه اي ، زرد و نارنجي به هم  آ ميخته  و خط هاي مارپيچ ساخته بود.

موهاش قهوه اي بود و بلند.وقتي مي رقصيد موهاش مانند ماري دور كمرش مي پيچيد و قهوه اي موها در رنگ پيراهن گم مي شد.صداي آهنگ  بلندگو آن قدر بلند بود كه حرفهاي جمعيت را انگار از فاصله صدها متر يا شايد در ميان خواب و بيداري مي شنيد.

خواننده داد مي زد:

خوشگلا بايد برقصن

مريم نفس نفس مي زد. دور سالن چرخيد. صورت زنهاي سياه پوش را از ميان دود سفيد مي ديد.

لب هاشان سرخ بود. صورتهاشان مثل گچ سفيد بود . روسري سياه، سفيدي صورتهاشان را قاب گرفته بود. يادش نيامد براي  اين همه جمعيت كارت دعوت فرستاده باشند.

وقتي از آرايشگاه آمد ديد صدها جفت چشم  خيره نگاهش مي كند. كسي كل نزد. مريم جلو آمد و گفت:

-         آهاي آلبالو خشكه هر كي دست نزننه دست هاش بخشكه

دسته گل  را دستش داد و داد زد:

-         دست دست

از  جمعيت سياه پوش  صداي پچ پچ مي آمد. جمعيت كنار رفت. لرزش گرفت. خواست دست هاش را بغل كند.

پيرزن توي ايوان ايستاده بود و آتش را باد مي زد. لامپ پرنوري توي ايوان روشن بود. حياط بزرگ مثل روز روشن شده بود. شاخه هاي لخت درختها توي نور زرد لامپ سفيد بود.

پيرزن چادر را به خود پيچيد و گفت:

-         يااله. حاج آقا مي خواد بياد

زن ها تكاني به خودشان دادند. چادرها  سنگ هاي سفيد ديوار را  سياه كرد.

پيرمردي عبا به دوش از در باز خانه تو آمد. جيغ خواننده گوشهاش را كر كرده بود :

-         تو چشم من يه خوشگله اونم تو

پيرمرد عمامه سبز به سر داشت. سرش پايين بود. دم در ايستاده بود. پيرزن سيني اسفند را نزديكش برد.گفت:

-         اين دستك و تنبك را خاموش كن

صدا كه قطع شد پچ پچ زن ها را شنيد.

-         صيغه رو هنوز نخووندن

پيرمرد رفته بود توي اتاق كناري.كسي دم در ايستاده بود. بپژن را از كت و شلوار سرمه اي شناخت. صبح خريده بودند.از پله هاي ايوان بالا آمد.زير نور زرد لامپ دائي اش را ديد. از آن فاصله دور شناختش . شكم بزرگش زودتر از خودش مي رسيد.موهاي جوگندمي باباش توي شب نقره اي بود.

دائي دويد و گرفتش. شكم صاف و هيكل لاغر بيژن گم شد. هلش داده بود به ديوار.حالا تنها حجم انبوه تن دائي را مي ديد و سري با موهاي انبوه كه بلندتر از قد دائي به ديوار چسبيده. زنها هجوم بردند سمت در. صداي داد و فرياد مي آمد. دندان هاش بي آنكه بخواهد مي لرزيد. دست هاش را بغل كرد.

 

بابا مهمانها  را  از خانه بيرون كرد.مادر صورتش را چنگ مي زد. دستش را گرفت و گفت:

-         بدو قايم شو

 

پشت زير زمين، اتاق تاريك و نمور بود. در كه بسته مي شد حتي در روشنايي روز نوري نداشت. اسمش را گذاشته بودند تاپو. مي خواست دانشگاه كه رفت تاريك خانه اش كند براي ظهور عكس. فقط دستگاهش  را نداشت.

توي پله ها كه مي دويد دامن بلند و چين دار دور پاهاش مي پيچيد. در را پشت سرش بست .كليد نداشت. توي آن تاريكي هر چه دستش مي آمد برمي داشت و جلوي در مي ريخت.

صداي عربده هاي بابا از دور مي آمد. مادر جيغ مي كشيد و حتما از جاي چنگ هاي روي صورتش خون مي آمد. صداشان نزديك بود. كسي به در مي كوبيد. صداي خراشيدن در مي آمد.بچه كه بود توي زيرزمين گنجشك ها را زنداني مي كرد. با تمام توان پرواز مي كردند و خودشان را به پنجره شيشه اي مي كوبيدند شايد وجود شيشه را درك نمي كردند.  صداي كوبيدن مي آمد. بالاي در سوراخ كوچكي است كه شيشه ندارد. موهاي جوگندمي بابا از سوراخ بيرون مي آيد. از در بالا آمده و به هر زجري هست سر كوچكش را از سوراخ رد مي كند و مثل ببر مي پرد پايين. كمربندش را در مي آورد. نمي بيند او را. اتاق كوچك است. نمي بيند اما كمريند را توي هوا مي چرخاند و وقتي صداي كشيده شدنش را بر پوستش مي شنود مي آيد جلوتر. باز مي زند. نمي بيند كمربند تا نزديك چشمش هم مي رسد.دردي را حس نمي كند از سوزش به بي حسي مي افتد. لباس سفيدش  قرمز شد.

 

آفتاب هنوز نزده. چند تا زن كنار رودخانه مي دوند. رودخانه را رد مي كند. از روبروي خانه شان مي گذرد  و توي ايستگاه اتوبوس مي ايستد. بي قرار مي رود و برمي گرد. به در بسته خيره شده تا بلكه باز شود و بيژن  بيايد نان بخرد. نيست اما ، روي پشت بام هم نيست. جاي نشستن هاشان پارچه سبز كثيفي گذاشته اند.

 

بيژن ديپلم داشت. روزها پيش پدرش كار مي كرد. عصرها هر از گاهي مي آمد. بازيگر گروه شان بود. بازي كردن را خوب مي دانست. پشتكار نداشت و كتاب چنداني نخوانده بود.

كتابهاي كنكور هنر را كه دستش ديد خواست او هم تئاتر بخواند.چند روز كتابخانه ميراث  رفتند.

ميز مطالعه خواهران و برادران جدا بود. نمي شد. بايد يادش مي داد. بيژن ديپلم تجربي داشت.

مادرش گفته بود اشكالي ندارد

اتاق بيژن طبقه بالا بود. اتاقي تك افتاده و روبرويش  پشت بام بود.توي اتاق ماندن را دوست نداشتند. اغلب توي پاگرد مي نشستند . در پشت بام باز بود و باد هوهو كشان توي پله ها مي پيچيد و گرما را مي برد.

پشت بامشان طاق ضربي بود.روي كومه هاي گنبدي مي دويدند.پشت بام همسايه ها حصار نداشت. از آن دور گنبد فيروزه اي ميدان نقش جهان پيدا بود. گاهي وقت ها خيال مي كردند اگر پشت بامهاي كومه هاي به هم پيوسته را بدوند به پشت بام ميدان مي رسند.

بيژن گفت :

مي دوني تنها مسجد بي مناره همين است؟

شيخ لطف اله را مي گفت.نمي دانست.

ظهرهاي سرد پاييز توي بازارهاي سرپوشيده مي رفتند. دست فروش اولي خوب نبود. سر پيچ پيرمرد نشسته بود . و توي دله  آتش روشن كرده بود. بوي دود مي آمد. آلبالو خشك دوست نداشت .عاشق آلو جنگلي بود و  قرمزي اش. هر چند بيژن مي گفت گول زدن است. قرمزي خودش نيست. توي ظرف كوچك پيرمرد آلبالو خشك و آلو قرمز مي ريخت.گاهي وقتها قاشق نداشت.بيژن  دوست داشت هنوز نرسيده به نيمكت دست ببرد توي ظرف و همه را دانه دانه بخورد. او دوست داشت برسد به نيمكت سنگي.هر چند سرد باشد و آفتاب نامهربان باشد و گرمشان نكند.بنشيند روي آن نيمكت و خيره شود به مسجد بي مناره و بيژن حرف بزند و گاهي شعرهايش را  زمزمه كند.

همين جا ديد بوده شان. زن صورت چاق داشت و پوستش سبزه بود. موهاش از زير روسري بيرون زده بود. موهاش زرد بود و ابروهاش را زرد رنگ كرده بود. زن با دخترش آمده بود. دختر بيژن را كه ديد آويزانش شد. دست توي جيبش مي كرد و مي گفت :

-         داداش بيژن

 بيژن  گفت:

-         آقا رضا خوبن؟

 زن گفت:

-         دختر خانم كي باشن؟

 

گفت:

-         نامزديم با هم. مادر هم مي دونه.

 

فردا صبح  كه مي آمد زن را  ديد كه كوچه را آب مي پاشد. او را كه  ديد  خنديد و  گفت:

-         اكرم خانوم شانس آورده . نه چك زديم نه چونه عروس اومد تو خونه

 بيژن مي گفت مستاجرشان است. طبقه پايين زندگي مي كرد. صداي خنده هاي دخترش  هميشه روي پشت بام مي آمد.

 

بابا لب هاش را كج كرد و گفت:

-         دوستت دارم عزيزم

 

كمربند مثل ماري زخمي رانش را گزيد. مادر دست بابا را كشيد.كمربند روي صورتش كشيده شد و صورتش كبود شد.

-         هر چي مي كشم تقصير تو زن بي عرضه اس. صبح تا شب مثل سگ جون مي كنم. نمي تونستي مواظبش باشي ببيني كجا مي ره كجا مي ياد

 

زن تمام حرف هاي تلفني شان راضبط كرده بود. مادر بيژن گفته بود:

-  خونه را خالي كن. پسرم را مي خوام داماد كنم

زن تهديد مي كند و بعد نوار را بين دوست و آشنا پخش مي كند.

  

روي نيمكت روبروي پارك نشست. توي باغچه ريحانها  گل داده اند.پروانه اي روي گل هاي سفيد نشست. روي بالهاش نقش دار بود. نقش هايي زيباتر از تمام آنهايي  كه روي گنبد مسجد بي مناره ديده بود. 


نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387;ساعت 20:28;  توسط ليلا 
 
 
  برهنه در باد
 

برهنه در باد ، محمد محمدعلي، انتشارات مركز، چاپ اول اسفند 79، 327 ص

چکيده:

وقوع داستان "برهنه در باد" چند ماه قبل از پایان جنگ تحمیلی طراحی شده است. دو دوست قدیمی که یکی قبلا ستوان ژاندارمری بوده و دیگری دیپلمه سپاه ترویج, پس از تغییر رژیم و سال‌ها بیخبری یکدیگر را در سازمان بازنشستگی میبینند. راوی که از سال‌ها قبل تصمیم گرفته بود درباره ستوان "منصور مرعشی" معروف به "منصور بیتل" داستانی بنویسد, اینک پرونده بازنشستگی او را زیر دست دارد. آن دو پس از بگو مگو عازم بندر انزلی و چالوس میشوند و در راه به مرور خاطرات میپردازند. غافل از آن که نفر سومی هم هست که سال‌هاست در انتظار دیدار ستوان یا همان "منصور بیتل" به سر برده و آن کسی نیست جز پدر زن راوی که افسر بازنشسته اداره آگاهی است و از گذشته پر ماجرای زندگی ستوان آگاهی کامل دارد و بر آن است او را به محاکمه بکشاند. ساخت "روایت در روایت" رمان حاضر یادآور داستان‌های تو در توی هزار و یک شب است و داستان از طریق گفت و شنود پیش میرود و در این میان, واقعیت داستانی جدیدی پیش روی خواننده قرار میگیرد. توجه راوی به زیبایی داستان است و نه آن حادثه‌ای که اتفاق افتاده است. همه چیز حتی مفاهیم و تعابیر داستانی از یک حادثه در حال بازسازی است.

رمان زيادگويي زياد دارد .نويسنده خواسته از تكينيك هزار و يك شب در روايت رمان استفاده كند. داستان در داستان. در اين رمان  با داستانهايي مواجهه هستيم كه در پايان نيز واقعيت يا خيالي بودن آنها مشخص نيست.

هر چند قسمت هايي از رمان مي رفت كه خوب نوشته شود اما رمان در زبان در زياده گويي گاهي جاها    مي لنگد.

نقد ليلا صادقي بر اين رمان را بخوانيد:

http://www.leilasadeghi.com/article.aspx?id=201


نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387;ساعت 19:3;  توسط ليلا 
 
 
  صدام من
 

  طاهری رفت. به همین راحتی.‌‌كوله بار پانزده ساله اش را بست و رفت. میز بزرگ چوبی‌اش روبروی در ورودی بود. وقتی نجار  میز بزرگ را آورد، گفت:

-  میز را كجا بذارم؟

گفتم:

- روبروی پنجره

طاهری گفت:

-         روبروی پنجره؟ نه،  اصلا خوب نیست. میز مدیر باید بالای اتاق باشه

این شد كه میز بزرگ را بالای اتاق گذاشتیم. حالا رضایی،‌‌ مدیر موقت میز را گذاشته روبروی پنجره. وقتی نباشد می روم پشت میز می نشینم و زیرش را نگاه می كنم. باورم نمی شود كه دیگر آن نایلون‌های سیاه زیر میز نیست.طاهری عادت داشت چند وقت یكبار برود قشم یا آستارا. به اندازه یك كامیون خرید می‌كرد. هر صبح یكی از آن بسته‌هایی را كه خرید بود همراه می آورد. علاوه بر بدن چاقش، باید سنگینی وسیله‌هایش را هم در هر نگاه تحمل می كردم. نایلون سیاه را زیر میز می گذاشت. تا ظهر پلاستیك را خالی می كرد.

یك بار تركیه رفت. تا چند ماه فقط شلوار جین می فروخت.آتشش من را هم گرفت. با  رضوانی حرف می زدند. مرا كه دید حرفش را خورد. گفت:

-   یك شلوار جین ترك دارم . برا تو كه لاغری. فیت تنته

شلوار برای یك دختر بچه ده ساله خوب بود.گفتم :

- این ؟ كوچیكه

گفت :

-   برو بپوش اگر كوچیكه بزرگش هم دارم

امان نمی داد. شلوار عوض كردن آن هم توی ساختمانی با این همه جمعیت.

همهمه صدایش در میان اشیاء هست. توی اتاقم كه می روم در میان هوهوی باد كولر صدای داد زدنش را می شنوم.  عادت داشت پشت  میز چوبی كه نشسته با هر كسی كه كار دارد خواه طرف مقابلش طبقه سوم باشد یا آن سر حیاط  اسمش را داد بزند با تمام توانی كه دارد. صداش توی ساختمان می پیچید و تا طرف نمی آمد صدا تمامی نداشت.

آخرین‌بار كه دیدمش انتهای همین خیابان بود.گفتم :

-         مرخصی آخر شهریور من را یادتون كه نرفته؟

گفت :

-         من دارم می رم

فكر كردم شاید می رود تركیه مثل پارسال ، گفتم:

-         كجا به سلامتی؟

گفت:

-          از چند روز دیگه یك مدیر جدید میاد

به در باز ماشین تكیه داده بودم و خیره نگاهش می كردم. سرش را برگردانده بود رو به عقب. چند لحظه طول كشید كه فهمیدم باید در را ببندم می خواهد برود.

گفت :

-         نترس به مدیر جدید سفارشت را می كنم

 

كار چندانی ندارم. كاغذهای قدیمی را دور می ریزم.كمدها را تمیز می كنم. به قفسه كتاب نگاهی میاندازم. كتابی چشمم را می گیرد. رنگش سبز ارتشی است. هم رنگ شلوار سربازها. روش عكس دو تا مرد است.  چانه‌ای سخت دارند با حفره‌ای در وسط. سبیل كلفت. اسم كتاب هست شبیه صدام .نوشته میخائیل رمضان.كتاب را كی خریده؟ تا حالا ندیده بودم یا شدت كارها به حدی بود كه نمی‌شد به اطراف نگاه كرد.میخائیل نوشته:

 

« با دقت، فیلمی از صدام را مشاهده كردم كه به ابراز احساسات گروهی چاپلوس كه در مقابل او جمع شده بودند ، پاسخ می داد. صدام در چنین مواقعی ، دست خود را كاملا بالا می آورد و به همان شیوه ای عمل می كند كه هیتلر عمل می‌كرد.»

 

آمدنش را از غرش موتور ماشین و غوغایی كه كفش‌هاش توی سالن راه می‌انداخت  می فهمیدم.

وقتی از در تو می آمد صدای تاق‌تاق كفش‌هاش وادارم می كرد بلند شوم  و سلام كنم. به جای جواب دستش را بالا می‌برد.

قدش كوتاه بود اما كفش‌های پاشنه بلند می پوشید. ظهر كه بقیه می رفتند كارهای زیادی ناتمام می‌ماند. مردها كه می‌رفتند مقنعه را از سرش می كند. موهاش كوتاه بود. سفید شده بود و رنگ كرده بود.  اما باز موهای سفید رشد كرده بود و موهاش را دو رنگ كرده بود. صورتش پر از مو بود و پوستش پلاسیده .

 صبح كه می‌آمد از شدت كرم و پنكك صورتش جوان می زد .موهای دو رنگ هم پیدا نبود. ظهر كه می شد مقنعه را بر می داشت،كفش‌های پاشنه بلندش را از پا در می‌آورد و دمپایی می پوشید. آن قد بلند سقوط می كرد. نگاه كه می كردم می‌دیدم زنی میان سال روبرویم ایستاده كه چاق است و موهاش هم زشت و شلخته است.‌ مثل همان زنی است كه بچه كه بودم توی عروسی‌ها می‌دیدم.موهای فر داشت . موهاش سفید شده بود اما حنا می‌گذاشت و رنگش می‌شد سفید و نارنجی. از روی مسخرگی بهش می گفتم ملكه انگلیس. موهای سفید فر دارش مثل كلاه  مصنوعی انگلیسی ها بود.

نشسته بودیم روی صندلی . روی میز كوتاه روبرو ظرف غذا  گذاشته بود. عادت داشت موقع غذا خوردن حرف بزند و ریز ریز بخندد. خوردهای غذاش پایین میریخت.

گفت:

-  من چربی دارم دكتر گفته باید كدو بخوری

زن سرایدار براش كدو پخته بود. بخار از روی غذا بلند می‌شد .گفت :

-  چی می خوری؟

یك لقمه گذاشت دهنش.

-  ای وای،  مرد هم نداریم بره برای شما غذا بگیره

زن سرایدار گفت:

-  سیرابی داریم. خوشمزه اس . با غارا می یارم براتون

روی میز كوچك توی كاسه ، آبگوشت سرخ است و بینش تكه‌های سیراب . هنوز چند دقیقه نگذشته كه چربی روش ماسیده. نمی دانم چطور باید بخورم. تكه نانی برمی دارم و یكی از آن تكه‌ها را با قاشق از توی كاسه بیرون می آورم.

 سیراب گاو، گوشت سفت و پرزدار دارد آن قدر كه هر چقدر می جووم مثل لاستیك است.

قاشق بعدی روی مقنعه‌ام می ریزد. بوی گند تاپاله گاو توی دماغم می‌زند. می‌دوم سمت دستشویی و مقنعه‌ام را با صابون می شویم. همچنان نشسته و لقمه‌ها را یكی از پی دیگری توی دهانش می گذارد.گفت:

-  دكتر گفته قند و چربی داری . هله هوله نباید بخوری. شوهرم رفته یك كیلو سویا خریده سر كار كه هستم بخورم

سویا در نظر من گیاهی قهوه ای رنگ است كه گاهی مادر با ماكارونی می‌پزد.چطورمی شد چنین چیزی را بدون پختن خورد.

گفتم:

-  مگه سویا را با ماكارونی نمی پزن؟

ریز ریز خندید . تكه غذایش توی صورتم پاشید. گفت:

-  یك بار رفته بودیم خونه یكی از فامیل‌های دورمون. وضع مالیشون خوب نیست به جای گوشت توی غذا سویا ریخته بودن

لقمه اش را قورت داد.گفت:

-  سمیه كلاس آشپزی می ره وقتی من و باباش می ریم خونه اش اگه بدونی چه سفره ای پهن می كنه.

-  كجا كلاس آشپزی می ره؟

-  شما كه فكر نكنم به آشیزی علاقه داشته باشی؟ داری؟ سمیه كدبانوئه

 

 

 

 

« صدام سر سخن را باز كرد و با لبخند مكارانه ای از من پرسید:

"میخائیل مادرت اهل كجاست؟"

به او جواب دادم :"جناب رئیس جمهور ، مادرم در كاظمین متولد گشته و در همان جا بزرگ شده است"

صدام با مكر و حیله پاسخ داد:

" امكان دارد پدرم از كاظمین دیدار كرده و با مادر تو ملاقاتی داشته باشد. این مساله شباهت زیاد میان ما را تفسیر می كند.

با لبخند و مودبانه گفتم :

" بله ، ممكن است همین طور باشد ، جناب رئیس!"

عدی انسانی احمق و بسیار مغرور است. تصور كنید حماقت با غرور همراه شود. عدی چنین انسانی است.

صدام از بعضی از افراد حاضر در دفتر خواست شباهت های میان من و او را مورد مقایسه قرار دهند.عدی نكته نظرات توهین آمیز داشت. او گقت:

"پدر، من معتقدم كه او اصلا شبیه شما نیست.بینی اش خیلی لاغر است.چشمانش ضعیف است. به نظر من، شجاعت بز كوهی را دارد."»

 

« صدام سرش را تكان داد و قدم زنان صندلی را برداشت، كنار من نشست و گفت:

گمان می كنم به خاطر داشته باشی كه سال گذشته وقتی با تو صحبت می كردم، یادآور شدم كه هر كاری كه تو در اینجا انجام می دهی ، خدمت به كشور بزرگمان است.

گفتم : كاملا به خاطر دارم

سپس ادامه داد:

میخائیل ، می دانی كه تمدن از این نقطه آغاز شده. اینجا مهد تمدن های بزرگ بابل و آشور است. در شهر باستانی اور، ابراهیم پیامبر(ع) به دنیا آمده و باغ عدن در القرنه بوده و بر روی كوههای آرارات، كشتی نوح لنگر انداخته،اما همین ملتهای بزرگی كه مثال زدیم، مدت زمانی روزگار سختی داشتند و نیازمند فداكاریهای مردمشان بودند. در چنین شرایطی ، ما باید علاقه خود به كشورمان را ابراز داریم. آیا قبول داری میخائیل؟! »

 

كار من با تیغ است و غلط گیر.صدها فاكتور روبرویم می ریزد كه بی نظمند. دسته چك كثیفش هم هست. كش سیاه دورش انداخته . می گوید:

-  تراز را تا فردا باید بفرستیم. درستش كن

-         تا فردا؟

-  تو زرنگی مثل جوونی های خودم، سمیه تازه به دنیا اومده بود بچه داری می‌كردم غذا می پختم .تازه سر كارم هم می رفتم.

 

تاریخ فاكتورها باید قبل از تاریخ چك باشد. یادم داده چطور با تیغ تاریخ را پاك كنم و بر اساس دست خط و رنگ خودكار فروشنده تاریخ جعلی بنوسیم .دامادش مغازه چای فروشی دارد. بین صد فاكتور شاید بیست تا فاكتور چای باشد.گفت:

-  حواست باشه. در هر سند یك فاكتور چای بیشتر نذاری. مشكوك می شن

گفت :

-  با خط خوش بنویس لطف مكرر حق مسلم می گردد.

روی ده‌ها كاغذ می نویسم و به تمام تابلو اعلانات اداره می زنم. می گوید:

- باید  ازم حساب ببرن

 

كتاب را یك صفحه در میان می خوانم. وقت آزاد زیاد دارم.گاهی گرد و خاك كتابها را می‌گیرم. به گلدانهای روی تاقچه آب می دهم. توی روزنامه عكس پسر بچه‌ای عراقی است كه با هزاران فشنگ خانه ای ساخته.

رضایی مدیر موقت است. میزش را رو به پنجره گذاشته. صدای داد و فریادش هیچ جا نیست. این آرامش نگرانم می كند. نكند آرامش پیش از طوفان است.


نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387;ساعت 13:2;  توسط ليلا 
 
 
  تا مدتي
 

  آدم ها موجوادت اجتماعي هستند. بايد گروهي باشند.كمتر پيش مي آيد كسي بگذارد و برود به دور از همه توي طبيعت يا ميان كوه و بيابان زندگي كند. اين روزها آن قدر دلم مي خواهد برود جايي اما نمي دانم كجا.هميشه اين ترس لعنتي كنارم هست. شجاعت اين را ندارم كه تنها باشم.
دنياي مجازي را خيلي راحت مي تواني ازش كناره بگيري يا بگويي خسته شدم تا مدتي خداحافظ  كاش دنياي حقيقي هم همين طور بود.از همه دنياها خسته ام.خواه مجازي باشد خواه واقعي. واقعي را كه از سر ناچاري هستيم اما مجازي را تا مدتي ترك مي كنم.  


نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387;ساعت 21:54;  توسط ليلا 
 
 
  داستان
 

بچه ها به ميز مقوا چسبانده بودند وكسي با خط خوش نوشته بود صندلي چاييده.زهره مجري بود.گفت:

- براي اين بخش از برنامه يه مصاحبه داريم با دفتر دار خوب و خوش اخلاق مدرسمون خانم حسيني

حسيني روي صندلي  نشست. شاخه اي از موهاش از زير مقنعه بيرون زده بود و همان لبخند هميشگي روي لبهاش بود.

زهره گفت:

بهترين خاطره زندگيت چيه؟

حسيني توي فكر فرو رفت.

حبيبي از آن دور گفت:

- به دنيا اومدن علي ات؟

حسيني دستش را بالا آورد و گفت:

- نه بابا

باد با موهاش بازي مي كرد. چشم هاي  نيمه بازش را باز كرد و خنديد.

- بهترين خاطره ام مال پونزده سال پيشه.توي راه دهاقون خوابم برده بود و تموم راه، سه ساعت سرم روي شونه يه پسر بود

 

« از پنجره اتاق ديوارهاي كاهگلي پيدا است.حسيني گل دستش بود. توي گلدان  گذاشت. پرده ها را  كشيد و  گفت:

-     آدم به اين ديوار نگاه كنه دق مي كنه.

بعد گفت:

- مي شه يه عكس را فرستاد روي سيستم؟

گفتم:

-  آره با اسكنر،توي كمده

تايپ مي كردم.گفتم:

- وقتي كه كارم تموم شد

از روي صندلي بلند شد و آمد كنار ميز من ايستاد.گفت:

- چند ماه پيش،قبل از عيد شوهرم نبود. دو ماه بود رفته بود شمال.داغون بودم نه اينكه از نبود شوهرم باشه نه نبودش بهتر. از كارها خسته بودم.يه شب خوابم نمي برد.ساعت 12 بود يكي يه اس ام اس عاشقانه داد.شماره اش آشنا نبود. مي خواستم بپرسم شما؟

ديدم شماره اش از اين اعتباري هاست.گفتم يه بار مي بيني شوهر احمقم باشه. چند بار پيام فرستاد.آخر بار طاقت نياوردم فرستادم شما:

جواب داد: يه دوست

گوشيم را خاموش كردم و خوابيدم. فردا صبح بود زنگ زد.گفتم : شما؟

گفت : يه دوست

گفتم : ادم قحطيه توي دنياي  به اين بزرگي بين  اين همه آدم مي خواي با من دوست بشي

گفت: من دوستت دارم

صداش خيلي بچه بود. گفتم : مي دوني من چند سالمه؟

گفت : 25 يا يكي دوسال بيشتر و كمتر

گفتم: ده سال بذار روش.من شوهر و بچه دارم

گفت :  اه اصفهاني هم كه هستي

گفتم : مگه تو از كجايي ؟

گفت : بالاي استان

قطع كردم.باز زنگ زد. يك ساعت يكبار.روبروي علي و شوهرم.شك مي كردند.گفتم:

ديگه عصرها زنگ نزن

گفتم:

من پير شدم .سن و سالي ازم گذشته.

گفت:

مامان من خيلي بيشتر از شما سن داره اما مثه هلو مي مونه

گفتم:

من شكسته شدم

گفت: صدات رو دوست دارم

گفتم:

قيافه ام مثه صورتم قشنگ نيست

يه روز جمعه زنگ زد.سر كلاس بودم.پيام دادم كه تا عصر مشغولم.گفت : تا چه ساعتي ؟

فرستادم: 5

ساعت پنج سوار ماشين شدم. حسيني و كريمي هم سوار شدند.هم مسير بوديم.

ماشين را روشن كردم كه زنگ زد.

بيرون آمدم. گفت:

من اصفهانم. مي خوام ببينمت

گفتم:

كجا؟

گفت:

كنار گلدان سوم سي وسه  پل ايستاده ام

آن روز آرايش مليحي داشتم. عقد يكي از دوستهام بود. چادر كش دار هم سرم بود.

توي آينه كه به خودم نگاه كردم كيف كردم.

توي راه كه مي رفتم چند تا پسر از اين مو سيخ سيخ ها ديدم.گفتم كاش اينجوري نباشه حالم به هم مي خوره

ديدم يكي كنار گلدان سوم ايستاده. كاپشن نارنجي پوشيده. قد بلند است و چهار شانه.

نگاهمان در هم گره خورد. گفتم:

شما همون هستيد؟

گفت :

آره .من عاشق دختر هاي چادري و خوشگلم

گفتم : من دختر نيستم. يه زنم . با شوهر و يه بچه

گفت : حالا هر چي

گفتم : بريم تو ماشين

فاميل هاي شوهرم اون اطراف زندگي مي كردن.تازه براي موقعيتم خوب نبود.

نشستيم.گفتم: خب؟

گفت : برات سوغاتي آوردم.

براي تعطيلات عيد دبي رفته  بود.

يك مو بر بود و ساعت.

گفتم: مرسي . اما من سوغاتي نخواسته بودم

گفت : در هر صورت تو يه زني و اين به دردت مي خوره »

 رضواني دست هاي سفيد وچاقش را روي صورتش زد و گفت:

- خاك به سر

و با كريمي كه كنار دستش نشسته بود پچ پچ كرد.

بچه ها دست زدند . يكي سوت زد. الماسي از سالن بيرون آمد و بلندگو را از زهره گرفت.

-          بچه ها جشن تموم شد بفرمائيد سر كلاس هاتون

حسيني توي اتاق كه آمد.گفت:

-          موهاش مشكي يك دست بود. بوي عطرش هنوز تو مشاممه

گفتم:

-          اين ها چي بود گفتي روبروي سيصد نفر آدم.خبر مي ددن به شوهرت

پرده را كشيد.گفت:

-          آدم به اين ديوار نگاه كنه دق مي كنه.

بوي گل ياس مي آمد .حسيني روي صندلي نشست.به گلدان روي ميز خيره شد.

دختر برادرش توي كلاسم بود. چند بار مادرش را خواستم .نيامد.

گفتم:

- به زن برادرت بگو بياد مدرسه

حسيني گفت : برادر؟

تا دختر بودم خونم را تو شيشه مي كرد. من دوست داشتم شلوار و بلوز بپوشم دور حياط به اون بزرگي دنبالم مي دويد و مي گفت:

  - بايد دامن هم بپوشي

 شلوار و دامن و بلوز. توي گرماي تابستان كلافه مي شدم حالا  بيا و ببين زنش چقدر قر و فر داره . سخت گيري هاش برا من بود.

مي گفت : قدمت از همون اول هم نحس بود. مادرم سر زا رفته بود و من مونده بودم و بابام با شش تا پسر . زن بابام بزرگم كرد.

دانشسرا مي رفتم دهاقون. توي راه با يه پسري آشنا شدم.ماه بود .توي دهاقون كار مي كرد.چند بار به جاي ميني بوس  با ماشين اون اومدم .دوستش داشتم اما فرصت نشد . يعني يه روز اومدم خونه ديدم برادرهام جمع اند. برام خواستگار آمده بود. دوست حسين بود. تعميركار ماشين بود. شش تا برادر مشورت كردن و به اين نتيجه رسيدن كه خوبه. فردا شبش بود كه عباس اومد. روي پيراهنش لكه هاي سياه چربي بود و بدنش بوي روغن ماشين مي داد. توي موهاش دانه هاي ريز شوره بود و چند تا چوب و آشغال ريز. گفتم :

- موهاتون

گفت: شغل من همينه ديگه.مي خوابم زير ماشين ها .آشغال هاي كوچه و خيابون توي موهام  هميشه هست

 

شاخه گلي را از توي گلدان برداشت و برگ هاش را ريز ريز كرد.گفت:

- ديشب دلم گرفته بود.علي بغ كرده بود و يه گوشه اي نشسته بود.شام نداشتيم.يعني تا عصر دانشگاه بودم غذا نپخته بودم.عباس گفت :

- بريم يه گشتي بزنيم. شام هم بيرون مي خوريم

روبروي يه مغازه رسيديم. پالتوهاي قشنگي داشت.عباس گفت:

- لباس گرم درست و حسابي نداري.بريم يكي بخر

توي اتاق پرو كه رفتم قفل نداشت. به اندازه شيار باريكي در باز ماند. پالتو را پوشيدم. اومدم بيرون بگم خوبه عباس

ديدم صورتش قرمز شده. چادر را دستم داد و گفت :

- حالا بريم تا بعد

تا به در ماشين برسيم هيچي  نگفت. توي ماشين كه رفتيم داد و هوار راه انداخت كه تو خجالت نمي كشي در باز بود از زير در پيدا بودي

ديشب هم شام هيچي نخورديم.

خونه كه مي رم علي تموم گوشيم را زير و رو مي كنه.به كي زنگ زدي كي برات زنگ زده كي برات مسيج داده.تا زير و رو نكنه دست بردار نيست

ديشب يكي يه مسيج با حال برام فرستاد پوشه ذخيره شده هام پر بود         مي خواستم داشته باشمش. اين كه براي خودم فرستادم شوهرم اومده سر گوشيم مي گه اين پيام را براي كي فرستادي؟

گفتم : براي يكي

چشمش كور فضولي نكنه.

گفتم: چشات را وا كن.

خيط شد وقتي شماره خودم را ديد.

ديروز رفتم مدرسه پسرم.معلم علي گفت باهاش حرف زدم

علي گفته : آقا  جامعه گرگه حالا كه بابام نيست من بايد مواظب مادرم باشم

بهش گفتم :آخه مادرت كه بچه نيست سي وپنج سالشه.

گفته: باشه آقا .پيرزن هم باشه مراقبت مي خواد

تو اين دو هفته كه باباش نبود ،شده بود آقا بالاسر من. با كي مي رم .كي بهم زنگ مي زنه. همه رو زير نظر داشت.

 

 

**                    **

 

حسيني كيفش را كه روي ميز گذاشت گفت :

- بريم سراغ اين پسر چي

فكر كردم احسان خواجه امير را مي گويد كه آهنگش را گذاشتم بودم. گفتم:

- به اين مي گي پسرچي؟

گفت:

-  صبح ساعت شش و نيم رفتم پياد ه روي كوه صفه. رفتم تا اوب بالاها

گفتم:

-  پوستت شفاف شده

گفت:

-  امان از اين پسر دائم اس ام اس مي فرسته

خواند برايم:

برو پايين پايين تر

مي خواستم ببينمت دلم واسه ات تنگ شده

گفت:

فردا مي ياد

چشم هام را بستم ويادم آمد فردا سه شنبه است.قرارشان روزهاي سه شنبه بود.

شوهرش هر سه شنبه قم و جمكران بود و براي پسرش هم تا عصر كلاس اضافه جور كرده بود.

عكس طه را توي فتوشاپ باز كرده بود و داشت لكه هاي روي عكس را پاك مي كرد.

حسيني گفت :

طه گفت دائي ام برده جاي جوش ها را رو صورتم ليزر كرده تمام صورتم قرمز شده. گفتم مي خواد خوشگل هستي خوشگل تر كنه گفت : من نخوام خوشگل شم بايد كي را ببينم فردا بهونه دكتر مي كنم و از صبح  مي يام اصفهان

حسيني غبيش زد. از اتاق كه بيرون آمدم ديدم گوشه حياط ايستاده و با موبايلش حرف مي زند.خصوصي كه باشد از اتاق بيرون مي رود.

بيست دقيقه بعد برگشت.صورتش خندان بود.موبايل را آرام روي ميز گذاشت.لبخندي زد و روي صندلي نشست.گفت :

- مي دوني اين مارمولك چي مي گه؟ مي گه بيا هزار متر زمين كنار رودخونه بخر. مي گم هزار متر زمين اون جا به چه دردم مي خوره. ميگه من هزار متر زمين دارم.رفتم حرف زدم با مالك زمين كناري بيا هزار متر زمين كنار من را بخر. بازنشسته كه شدي بيا اينجا توي ويلات زندگي كن.

گفتم: پولش؟ گفت : تو نخري خودم برات مي خرم. پاشو بيا اينجا مي خوام به نام تو بزنم

گفت بابام از اون كله گنده هاست .تو بانك و همه جا آَشنا داره نمي گم تو دوستمي مي گم يك خانم متشخصي هست كه به مشكل برخورده.كمكت مي كنه.هرچي كم آوردي خودم مي دم

گفت: يه الف بچه چقدر سياست داره

به نظرت چيكار كنم؟

نمي دانستم چي بايد بگويم. گيج شده بودم . اما گفتم:

- فكر بدي نيست

گفت:

- مي خوام يه چيزي دور از چشم شوهرم داشته باشم.پسرم چند وقت ديگه بزرگ مي شه .چند روز ديگه راه مي افتم مي رم ببينم حرف حسابش چيه

حسيني گفت : به شوهرم مي گه يابو .مي گه مي خواد خوشت بياد مي خواد بدت بياد. پسره خيلي تيزه .همون اول كه من رو ديد گفت چرا اين قدر شكسته شدي.گفتم خب مشكلات زندگي، بار زيادي رو دوشمه.گفت : اون يابو اذيتت مي كنه معلومه اذيتت كرده

امروز صبح زود كه رفته بودم كوه صفه زنگ زد.ببين شش و نيم هم به من زنگ مي زنه.من صداي زنگ را نشنيدم.رفته بودم بالاي كوه هوا اين قدر تميز بود نفس عميقي كشيدم و داشتم با خدا حرف مي زدم.ساعت نه دوباره زنگ زد گفت كجا بودي

گفتم : كوه صفه گفت : نترسيدي صبح به اون زودي يه بار كارگرها مي بردنت پشت درخت ها يه بلايي سرت مي آوردن

گفتم : نترس من اون ها رو ندزدم

گفت : آره من رو كه خوب دزديدي

گفتم : من؟ تو دنبال من مي ياي زنگ مي زني پا مي شي مي ياي اصفهان من كه كاري با تو نداشتم.

 دوست داشتن هم باشه دوست داشتن اين پسر .خيلي ها ادم را براي عشق و حال مي خوان اين مي خواد من رو پيشرفت بده .شايد يك وسيله اس از طرف خدا تا من رو پيشرفت بده تا يه دلخوشي باشه برام.اصلا فكرش را نمي كردم كه  يه روز با يه پسر مجرد دوست بشم.اون هم 13 سال كوچكتر از خودم.

اون هفته بود علي رفته بود رامسر شوهرم هم نبود.زنگ زد گفت در چه حالي گفتم : مي گردم برا خودم گفت : اونا كجان ؟ گفتم : هر  دو تاشون نيستن.

گفت : پس چرا معطلي پاشو بيا اينجا گفتم : چند كيلومتره ؟ گفت : 150 تايي هست يه ساعته مي رسي

زدم به جاده.راه پر از دره و سراشيبي بود.اما رسيدم. اگه بدوني چه پذيرايي از من كرد.ماشينش را گذاشت و با ماشين من رفتيم ويلاش.چه دهكده سرسبز و تميزي بود.

ناهار خورديم.من و اون تنها بوديم.گفتم : مي دوني دو نفر نامحرم كه با هم تنها باشن نفر سوم شيطانه

گفت : صيغه ات مي كنم

گفتم : مگه بلدي ؟ با اين سن

گفت بابام گفته اگه دختري را دوست داشتي براي رفع گناه صيغه اش كن

گفتم : بابات گفته دختر را صيغه كن.نگفت نمي شه زن مردم را صيغه كرد؟

گفت : تو زن  اون يابوي؟

از خنده دلم درد گرفت.يه بار به گوشي ام زنگ زد.شوهرم برداشت .طه صداش را كلفت كرد .گفت : يابو اينجوري مي گه الو

 

علي چند تا كتاب دستش است. توي اتاق آمد. حسيني حرفش را  خورد.

سه سال است نديدمش. قدش بلند شده. سلام كه مي كند صداش بچگانه نيست.

كنار مادرش نشست. امتحان علوم دارد. حسيني گفت:

-          يه دور خوندي.بپرسم؟

سوال كه را كه مي پرسد علي برمي گردد و به من نگاه مي كند. بچه كه بود لپش را مي كشيدم و مي گفتم:

-          چطوري علي كوچولو

حسيني سر علي را مي چرخاند و داد مي زند:

-          اين جا را نگاه كن

علي سوال را نصفه نيمه جواب مي دهد.مي ايستد كنار ميز من و دستش را روي مانيتور مي گذارد.مي گويد:

-          وقتي ويندوز نصب مي كنم چه گزينه اي را بايد فعال كنم كه بلوتوث موبايل را بشناسه

چند تا سوال ديگر هم مي پرسد كه تا حالا به گوشم نخورده. نگاهش بچگانه نيست.

مثل پسر تازه بالغي است كه مي خواهد توجه دختري را جلب توجه كند.

حسيني كتاب را پرت مي كند. چپ چپ به من نگاه مي كند و از اتاق بيرون مي رود.

 

 


نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387;ساعت 0:4;  توسط ليلا 
 
 
  طرح
 

طرح

دوستي از من تقاضاي كمك كرده.اين طرح اوست . بايد اين طرح را ظرف چند هفته آينده تكميل كند.

مي خواهد خط روايي داستان پررنگ تر باشد . از همه دوستاني كه فكري به ذهنشان مي رسد ممنون مي شوم دراين كار به من كمك كنند.

دختري در حال گرفتن عكس از پسري لال است . پسر زيبا است و در نگاه اول مشخص نيست كه نمي تواند حرف بزند.دختر در حال گرفتن عكس از اوست و بايد عكس را براي كار خودش بخواهد. براي مجله يا به عنوان سوژه.

از اين همه دقت و وقتي كه دختر صرف گرفتن عكس  در حالت هاي مختلف از پسر مي كند پسر اين طور گمان مي كند كه دختر از او خوشش آمده.

در پايان وقتي پسر محو تماشاي دختر و دوربين اوست ، دختر يك اسكناس مچاله شده مي گذارد كف دست پسر و مي رود.

پايان داستان مي فهيمم كه پسر لال است صداهايي از خود در مي آورد اما به جايي نمي رسد.

این طرح برای فیلمنامه است.

 


نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387;ساعت 21:50;  توسط ليلا 
 
 
  داستان
 

پنج شنبه ها  دلم بدجوري مي گيرد.از صبح انگار كه لقمه اي را قورت بدهي و پايين نرود چيزي اندازه يك سيب بزرگ راه گلوم را مي گيرد.

از پنجره اتاق ديوارهاي كاهگلي پيدا است.فريبا اگر بود پرده ها را مي كشيد.هميشه از در كه تو مي آمد گل دستش بود. توي گلدان مي گذاشت. پرده ها را مي كشيد و مي گفت:

-           آدم به اين ديوار نگاه كن دق مي كنه.

مي گفت :

- به اين ديوار نگاه نكن. به اين گل نگاه كن.

گلدان را مي گذاشت روي تاقچه.تا ظهر آن قدر حرف مي زد كه نمي فهميدم چطور ظهر شد.

يك سال است كه از فاصله ميان كيس و مانتيور  نگاه مي كنم.نيستش .جايش روي صندلي خالي است. پرده ها كشيده.اتاق تاريك است و گلي نيست كه به جاي ديوار بهش نگاه كنم.

ديروز مراسم سالگردش بود. هيچ كس نيامد. توي مسجد خلوت بود.

 زني كه چادر نازك سرش بود،خرما قسمت مي كرد.دختر بچه موهاي قهوه اي داشت.رنگ موهاش به فريبا رفته .چشم هاش مشكي بود.اشك چشم هاش را براق كرده بود.

دنبال چادرنازك زن مي دويد.زن بي توجه به دختر خرما قسمت مي كرد.دختر چادر زن را گم كرد و دنبال زن ديگري دويد.زن برگشت و دنباله چادرش را از دست بچه بيرون كشيد.بچه جيغ مي زد و دنبال چادر ديگري مي دويد.

فريبا ديسك كمر داشت.وقتي حامله شد، شش ماه نديدمش.

وقتي برگشت ،مي لنگيد. دستش را به كمر گرفت.  ناله كنان روي صندلي  نشست. گفت :

-          دكتر گفت خطرناكه. بايد سقطش كني .من نمي خواستم عباس مي خواست گفت گناه داره.قتل عمده .انگار يكي ميل داغ فرو كرده تو بدنم.همه جاي بدنم مي سوزه

 

صبح ها  صداي كش كش كفش ها از توي راهرو مي آمد.ديگر گل نمي آورد. پرده ها هم كشيده بود و هيچ كدام حوصله ديوار كاهگلي را نداشتيم.

گفت:

- به سن وسالم نگاه نكن.من از درون پكيدم. دلم به حال اين طفل معصوم مي سوزه.بيچاره بي مادر مي شه مثل خودم اون يكي لااقل بزرگه سرش مي شه

 گفتم:

-          چرند نگو.خب مي شي دوباره

گفت:

-          من از درون پكيدم. به چهل سالگي نمي رسم وقتي اومدي فاتحه ام  مي فهمي چي مي گم

پنج شنبه ها قبرستان مي روم. ساعت ها ميان آدم هاي مات و حيران راه مي روم.

مرد هميشه هست.پيشاني بلند دارد و باد موهاي سياهش را به هم مي ريزد.

مرد دستش را روي خاك گذاشت  و زير لب فاتحه خواند. بالاي قبر نشسته. آن جا كه سنگ خاكستري را توي زمين فرو كرده اند.زير تكه سنگ بايد سرش باشد چند متر پايين تر. زير خروارها خاك.

مرد گفت:

-          تا حالا  پوسيده اون زير

لب هاش را گاز  گرفت تا فرياد نزند.

مرد گفت :

-          براي چي هر هفته مي ياي ؟ خواهرش هستي؟

گفتم :

- پنج سال هر روز با هم تو يك اتاق كار مي كرديم.

گفت :

-          من دوستش ام. دوست  قديمي اش

گفت :

-          اولين بار توي اتوبوس ديدمش. يه صندلي دو نفره  گرفته بود.

خودش بعدها بهم گفت بردارش برا اينكه يه مرد كنارش نشينه دوتا بليط براش مي گيره .من اون روز عجله داشتم اتوبوس پر بود. با كلي التماس راننده رام داد. نشستم كنارش . بيرون را نگاه مي كرد.دنبال دردسر نمي گشتم. راه طولاني بود.

نيمه هاي راه خوابش برد سرش يواش يواش اومد روي شونه هاي من.دلم نيومد بيدارش كنم.وقتي رسيديم از فرياد شوفر بيدار شد و با ترس خيره شد به من.

گفتم : طوري نشده رسيديم

چند بار ديگه ديدمش. با هم برمي گشتيم.كنارم مي نشست.حرف مي زد و وسط حرف زدن خوابش مي برد.بعد يك هو غيبتش زد.هيچ نشوني ازش نداشتم .

چند سال بعد توي مجتمع ما يك واحد خريدن. وقتي ديدمش اول نشناختم.

مانتو آبي پوشيده بود.مي لنگيد . دستش را به نرده  گرفت.

يك پاش بالا بود . پاي ديگرش را روي اولين پله گذاشت.خم شد. صورتش تيره شده بود. لبش را گاز گرفت تا فرياد نزد.خشكش زده بود.داد زد:

- آخ خدا كمرم

دانه هاي درشت اشك  روي صورتش مي لغزيد . زير دستش را گرفتم. لبش را گاز گرفت. خون آمد.

گفتم:

- هر چي مي خواي داد بزن

 لنگ لنگان به جلوي دررسيديم .  نفس اش گرفت.گفت :

- نمي تونم ديگه نمي تونم راه بيام.

كف اتاق  خوابيد. گفت:

- بدنم مثه يه تكه سنگ شده. نمي تونم تكون بخورم

ناله كرد. گفت:

- بايد آمپول بزنم .حالا كي برا اين طفل معصوم سوپ بپزه

گفت :

- موبايلم

توي جيب مانتوش بود. گفت:

- نمي تونم درش بيارم.بايد به عباس زنگ بزنم بگم تو راهش يه روماكسين بخره

تا آمپول رو مي زنم تموم عضلاتم شل مي شه. دردش فروكش مي كنه.تا  روز بعد دوباره اين درد لعنتي شروع مي شه

گفت: موبايلم زير پام نمي تونم درش بيارم

جلو آمدم.گفتم :كجاست؟

گفت : تو جيب راستمه. نمي تونم تكون بخورم. نمي تونم درش بيارم شماره عباس اونجاست.بايد يكي بياد كمك

دستم رو بردم زير بدنش.داغ بود مثل يك پاره آتش.بدنش مي لرزيد. شايد از درد بود يا ...دستم خورد به موبايل.روي تنش خم شده بودم. صورت خيس از اشكش را لمس كردم.يعني بوسيدم.گفتم :

- تو چت شده فريبا. فريباي من چه بلايي سر خودت آوري؟

فريبا باز گريه كرد. پيراهنم از اشك صورتش خيس شد.لبش خون مي آمد. اما باز لبش را گاز مي گرفت و هق هق گريه مي كرد مبادا صداي فريادش بلند شود.

لب هاش داغ را بوسيدم. بچه جيغ كشيد.كسي در را باز كرد.

اتاق دور سرم چرخيد.نفهميدم چي شد. بعد كه از بيمارستان مرخص شدم . بعد فهميدم فريبا نيست . نمي دونم يعني چطور شد؟

گفتم :

- در اثر ضربه .حسابي كتكش مي زنه

مرد لب هاش را گاز  گرفت تا گريه نكند.

گفت :

- حتما اون يابو لگدش زده. با اون دردي كه داشت.

چشم هاش سرخ شده بود. يك مشت خاك برداشت.گفت:

- كاش نرفته بودم.

گفت :

-          كي بود ؟ فريبا كي بود؟ مثه يه سايه اومد توي زندگيم. كشتمش.ويرونم كرد.

-           

لب ميز مي نشينم. آفتاب به پنجره تابيده و پرده ها را روشن كرده است.مرد گفت :

-          بنويس .هرچي كه مي داني .كي بود

 

«فريبا روي صندلي  نشست. شاخه اي از موهاش از زير مقنعه بيرون زده بود و همان لبخند هميشگي روي لبهاش بود.

زهره گفت:

- بهترين خاطره زندگيت چيه؟

فريبا توي فكر فرو رفت.

حبيبي گفت:

- به دنيا اومدن علي ات؟

فريبا دستش را بالا آورد و گفت:

- نه بابا

باد با موهاش بازي مي كرد. چشم هاي  نيمه بازش را باز كرد و خنديد.

-          بهترين خاطره ام مال پونزده سال پيشه.توي راه دهاقون خوابم برده بود و تموم راه، سه ساعت سرم روي شونه يه پسر بود

موهاش مشكي بود. بوي عطرش هنوز تو مشاممه

 

فريبا را آن موقع ها  تازه ديده بودم. دختر برادرش توي كلاسم بود. چند بار مادرش را خواستم .نيامد.

گفتم :

- تو كه عمه اش هستي به زن برادرت بگو بياد

فريبا گفت : برادر؟

تا دختر بودم خونم را تو شيشه مي كرد. من دوست داشتم شلوار و بلوز بپوشم دور حياط به اون بزرگي دنبالم مي دويد و مي گفت:

  - بايد دامن هم بپوشي

 شلوار و دامن و بلوز. توي گرماي تابستان كلافه مي شدم حالا  بيا و ببين زنش چقدر قر و فر داره . سخت گيري هاش برا من بود.

مي گفت : قدمت از همون اول هم نحس بود. مادرم سر زا رفته بود و من مونده بودم و بابام با شش تا پسر . زن بابام بزرگم كرد.

دانشسرا مي رفتم دهاقون. توي راه با يه پسري آشنا شدم.ماه بود .توي دهاقون كار مي كرد.چند بار به جاي ميني بوس  با ماشين اون اومدم .دوستش داشتم اما فرصت نشد . يعني يه روز اومدم خونه ديدم برادرهام جمع اند. برام خواستگار آمده بود. دوست حسين بود. تعميركار ماشين بود. شش تا برادر مشورت كردن و به اين نتيجه رسيدن كه خوبه. فردا شبش بود كه عباس اومد. روي پيراهنش لكه هاي سياه چربي بود و بدنش بوي روغن ماشين مي داد. توي موهاش دانه هاي ريز شوره بود و چند تا چوب و آشغال ريز. گفتم :

- موهاتون

گفت: شغل من همينه ديگه.مي خوابم زير ماشين ها .آشغال هاي كوچه و خيابون توي موهام  هميشه هست.

 

يك روز صبح پاي چشم هاش گود افتاده بود.كيفش را روي ميز پرت كرد.

و نشست. گفتم:

- چته اول صبحي؟

فريبا گفت:

- ديشب دلم گرفته بود.علي بغ كرده بود و يه گوشه اي نشسته بود.شام نداشتيم.يعني تا عصر دانشگاه بودم غذا نپخته بودم.عباس گفت :

- بريم يه گشتي بزنيم. شام هم بيرون مي خوريم

روبروي يه مغازه رسيديم. پالتوهاي قشنگي داشت.عباس گفت:

- لباس گرم درست و حسابي نداري.بريم يكي بخر

توي اتاق پرو كه رفتم قفل نداشت. به اندازه شيار باريكي در باز ماند. پالتو را پوشيدم. اومدم بيرون بگم خوبه عباس

ديدم صورتش قرمز شده. چادر را دستم داد و گفت :

- حالا بريم تا بعد

تا به در ماشين برسيم هيچي  نگفت. توي ماشين كه رفتيم داد و هوار راه انداخت كه تو خجالت نمي كشي در باز بود از زير در پيدا بودي

ديشب هم شام هيچي نخورديم.

 

گوشي تلفن همراهش را كه باز كرد صداي قشنگي داد. كليدهاش را كه فشار مي داد دينگ دينگ مي كرد.ماجاني گفت:

- تو بلدي چطور رمز بذارم براي گوشيم؟

خونه كه مي رم علي تموم گوشيم را زير و رو مي كنه.به كي زنگ زدي كي برات زنگ زده كي برات مسيج داده.تا زير و رو نكنه دست بردار نيست

ديشب يكي يه مسيج با حال برام فرستاد پوشه ذخيره شده هام پر بود         مي خواستم داشته باشمش. اين كه براي خودم فرستادم شوهرم اومده سر گوشيم مي گه اين پيام را براي كي فرستادي؟

گفتم : براي يكي

چشمش كور فضولي نكنه.

گفتم: چشات را وا كن.

خيط شد وقتي شماره خودم را ديد.

 

يك روز زود رفت. مدرسه پسرش خواسته بودنش.

ماجاني گفت:

معلم علي گفت باهاش حرف زدم

علي گفته : آقا  جامعه گرگه حالا كه بابام نيست من بايد مواظب مادرم باشم

بهش گفتم :آخه مادرت كه بچه نيست سي وپنج سالشه.

گفته: باشه آقا .پيرزن هم باشه مراقبت مي خواد

ماجاني گفت:

تو اين دو هفته كه باباش نيست ،شده آقا بالاسر من. با كي مي رم .كي بهم زنگ مي زنه. همه رو زير نظر داره.

 

 

كريمي توي اتاق آمد. گفت :

- گفته اند نوع بيمه ام را تعيين كنم.خدمات درماني باشه يا تامين اجتماعي؟ حبيبي گفت:

- خدمات درماني اگه در اثر يه حادثه بلايي سرت اومد  و مردي به بازماندگان از جمله شوهر عزيزت چندين ميليون مي دن

كريمي گفت:

- مي خوام صد سال سياه ندن

حبيبي گفت:

- آره، خودم مي رم براي محمد آقا بعد تو زن مي گيرم

كريمي گفت:

- محمد غلط مي كن بعد من زن بگيره

فريبا مي خواست پايش را روي پاش بيندازد كه كمرش درد گرفت و به گريه  افتاد. گفت:

-          دوست داشتم حتي يك ساعت هم شده عباس زودتر من بميره نه اينكه بعد من زن نگيره. نه، براي اينكه براي يه ساعت هم شده زندگي كنم.»

 

 


نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387;ساعت 13:3;  توسط ليلا 
 
 
  معرفی چند کتاب
 

اول تمام زمستان مرا گرم كن.

نويسنده : علي خدايي

علي خدايي متولد سال 1337 در شهر تهران و فارغ التحصيل علوم آزمايشگاهي از دانشگاه اصفهان،‌ در حال حاضر در آزمايشگاهي در اصفهان مشغول به كار است. از خدايي تا كنون دو مجموعه داستان «از ميان شيشه، از ميان مه/ ناشر مولف/ 1370 » و «تمام زمستان مرا گرم كن/ نشر مركز/ 1379» به چاپ رسيده است كه مجموعه داستان دوم او جايزه گلشيري براي مجموعه داستان برتر سال 1379 را از آن خود ساخته است.

هيئت داوران نخستين دورهُ جايزه هوشنگ گلشيري مجموعه داستان تمام زمستان مرا گرم كن را به دليل:

_  خلق داستان از مضاميني به ظاهر ناداستان

_ زباني صاف و سالم در خور درونمايه و فضاي داستان‌ها

_ خلق انسان‌‌هاي شهري معاصر، آدم‌‌هاي شناختني، بي‌‌هيچ گزافه‌اي

_ توفيق در خلق متن‌هاي باز و تفسيرپذيري كه خواننده را به مشاركت در خلق داستان‌مي‌كشاند

_ ايجاد رابطه‌اي درست بين درونمايه و زبان و شكل؛
بهترين مجموعه داستان سال 1379 شناخته است.

« پشت چراغ قرمز ايستاده ايم .من هستم و راننده .روي تابلو بزرگي آگهي روبه رو نوشته : «تمام زمستان مرا گرم كن.گرما در يك بسته ي كوچك.فقط فشار دهيد و گرما را روي سينه ، روي قلب ، بين انگشتان ، روي پنجه هاي پا و... حس كنيد. »  راننده مي گويد:

مي بينيد آقا ! هر روز يك چيز تازه كه مردم را بچاپند. تموم زمستون مرا گرم كم.حالا لااقل آگهي يك بخاري بود ، آدم گرمي و داغي را مي فهميد.حالا با يك پاكت پستي ، تمام زمستان منو گرم كن.

از كنار پل تا محل كارم چهار دقيقه راه است و...»

متن بالا تكه اي است  از داستان تمام زمستان مرا گرم كن. فضاي داستان ، روابط بين آدم ها، زندگي همه سرد است.

فرداي داستان يعني فرداي فسقلي مهدكودك است. فرداي مادر بيماري و مرگ است. در اين داستان راوي از فرزندانش را با عبارت كوچكتر و بزرگتر  نام مي برد. يا فسقلي. روابط ،حرف ها  همه و همه سرد است و گرما را با يك بسته كوچك              مي خواهد از بين بيرد اين همه سرما را با يك پاكت پستي!!!

در سايت سخن  مصاحبه اي است با علي خدايي در آدرس زير:

http://www.sokhan.com/articles.asp?ID=31001

دوم

رمان سور بز 

نويسنده : ماريو بارگاس يوسا

ترجمه  : عبداله كوثري

كليت رمان «سور بز» بر اساس يك اسطوره طرح‌ريزي شده است، اسطوره‌اي كه در كشورهاي آمريكاي لاتين ريشه‌اي چندين هزار ساله دارد.

اين افسانه كه «كاپاكوچا» نام دارد حكايت مردماني است كه به گونه‌هايي سازندگان اسطوره‌هاي «اينكا» هستند، يعني مردماني كه ساليانه انسان‌هايي بي‌پناه را براي اثبات يكپارچگي اقوام مختلف قرباني مي‌كردند.

ماريو بارگاس يوسا در «سور بز» با روايتي معكوس به لحظه‌هاي پاياني حكومت يك ديكتاتور پرداخته است، لحظه‌هائي كه او ديگر آن قدرت و صلابت اوليه‌اش را ندارد و افرادي كه به طرق مختلف در قبض قدرت او را ياري كرده‌اند حالا در انتظار رسيدن ماشين حامل او نشسته‌اند تا نابودش كنند رمان «سوربز» داراي چند لايه مستحكم داستاني است كه به زيبائي همديگر را كامل كرده‌اند، لايه اول حكايت شكسته شدن تدريجي ستون‌هاي قدرت يك ديكتاتور را روايت مي‌كند و لايه بعد به همان وجه اسطوره‌اي نظر دارد يعني سويه‌اي كه شخصيت زني به نام «اورانيا» ظهور مي‌كند، زني كه ياد‌آور قربانيان اسطوره «كاپاكوچا» است.

اورانيا در رمان «سور بز» قرباني حقارت پدرش مي‌شود و در گير و دار رانده شدن پدرش از سيستم قدرت درست مانند يك «كاپاكوچا» قرباني آرزوي كسب مجدد محبوبيت او در لايه‌هاي حكومت مي‌شود و مانند شيئي بي‌جان به محضر تروخيو تقديم مي‌گردد.

شخصيت «اورانيا كابرال» يعني دختر چهارده ساله «آگوستين كابرال» كه زماني يكي از بلند‌پايه‌ترين نيروهاي دربار ديكتاتور تروخيو به حساب مي‌آمده و هم اكنون به عنوان يك مهره سوخته مطرح است را مي‌توان ستون فقرات رمان «سور بز» دانست، چون عمده اين اثر از ديد او روايت مي‌شود.

 

سوم :

رمان آب و خاك نويسنده :جعفر مدرس صادقي

همنام نويسنده : جامپا ليري

خواندن اين دو رمان نيمه كاره ماند. بيان بسيار موجز مدرس صادقي در گاوخوني به هيچ عنوان در اين رمان نيست و زياده گويي و زبان نه چندان شفاف انگيزه خواندنم را كور كرد.

از جامپا ليري كتابي نخوانده ام اما همنام را تا صفحه صد و پنجاه مي خوانم و رها مي كنم. به نظر من جزو رمانهاي درجه سوم است.

چهارم:

زندگي نو

اورهان پاموك

اين كتاب را در هفته آينده مي خوانم و نقد آن باشد براي فرصتي ديگر.

 

 

 


نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387;ساعت 19:41;  توسط ليلا 
 
 
  مترو
 

متـــرو

1

مه غليظي خيابانهاي خلوت شهر را پر كرده بود و چراغها هنوز خاموش نشده بودند، برف شب قبل تمام پياده رو شهر را سفيدپوش كرده بود. هوا كم كم داشت روشن مي شد.

همينطور داشتم بي هدف در كوچه و پس كوچه هاي شهر قدم مي زدم؛ وسط يك كوچه باريك بودم كه ناگهان مردي را ديدم كه با سراسيمگي خاصي از سر كوچه گذشت و محو شد. بدون آنكه آن اتفاق برايم غيرمعمول بنظر برسد به طرف سر كوچه سلانه سلانه راهم را ادامه دادم تا اينكه دو مرد درشت اندام را ديدم كه بسرعت از سر كوچه گذشتند؛ انگار بدنبال آن مرد بودند.

چند لحظه بعد صداي شليك چند گلوله چرتم را پراند.

2

من كارمند بخش 3 وزارت اطلاعات هستم. بخش 3 يك بخش تحقيق و بررسي در مورد فعالان سياسي ضدرژيم است.

در 30 سالگي ازدواج كردم و حالا يك دختر كوچك دارم، در دوره دانشجويي از فعالان گروه هاي سياسي ضدرژيم بودم اما كارم را چندان جدي نمي گرفتم. وقتي فارغ التحصيل شدم تصميم گرفتم براي كسب درآمد در رشته اي كه تحصيل كرده بودم كاري پيدا كنم، بعد از چند سال به اين طرف و آن طرف رفتن آخر توانستم با كمك واسطه هاي پدرم كه يك سرهنگ بازنشسته بود در وزارت اطلاعات بطور قراردادي مشغول به كار شوم. اگرچه اين كار بر خلاف عقايد و فعاليت هاي پشت پرده من در دوره دانشجويي ام بود اما مشكلات زندگي به من فهماند كه بايد با زمان همراه باشم. من به يك كار خوب نياز داشم چون مسئول يك خانواده به حساب مي آمدم. بعد از چند سال كار در وزارت اطلاعات توانستم در سازمان جا بيافتم بخاطر پشتكار و درست انجام دادن كارهايم پروژه هاي سري خاصي به من محول شد و من با تمام تلاش همچون ماشين، تمام اهداف سازمان را انجام مي دادم تا اينكه به بخش تحقيق در وضعيت فعالان سياسي ضد رژيم آمدم. يعني همان بخش 3 (بالاترين بخش بعد از بخش رؤساي بزرگ سازمان اطلاعات)

3

در همين روزمرگي ها غرق شده بودم تا اينكه يك روز اتومبيلم خراب شد و من مجبور بودم با مترو به محل كارم بروم. همينطور كه وارد مترو شدم يك صندلي خالي نظرم را بخود جلب كرد. خيلي سريع جلوتر از يك مرد كه انگار قصد داشت آن صندلي را تصاحب كند قدم برداشتم و روي صندلي نشستم. همينطور كه داشتم بخاطر فتح شجاعانه ام به خودم مي باليدم سرم را بلند كردم و به آن مرد كه حالا بالاي سرم ايستاده بود زيرچشمي نگاهي انداختم. سرم انداختم پايين و از سر شيطنت نيشخندي زدم اما بعد از چندلحظه چهره آن مرد برايم خيلي برايم آشنا به نظر آمد. سرم را بلند كردم، كمي فكر كردم و بعدش پيش خودم زمزمه كردم محمدرضا؟!

4

محمدرضا از دوستان صميمي دوره دانشجويي و رئيس يك گروهك سياسي مخالف رژيم آن زمان بود. در واقع آن مغز متفكر طرح آشوب تظاهرات و كارهاي جدي تر در گروه بود.

اول او را كه ديدم نتوانستم بشناسمش، موهاي شقيقه اش سفيد شده بود، ته ريش جوگندمي و كت شلوار ژوليده مشكي به تن داشت. درست بالاي سرم ايستاده بود.

چقدر پير شده بود ديگر آن محمدرضاي پرشور و بااشتياق دوره دانشجويي بنظر نمي آمد آنوقتها ما تمام وقت با هم بوديم. پدر و مادرش كه در حادثه رانندگي فوت كردند خانه به دفتر جلسات سري گروه تبديل كرد.

گروه علاوه بر نشستهاي سري گاهي اوقات مهماني هايي هم مي گرفت، در اين مهماني ها افراد سعي مي كردند دانشجوياني كه از قبل روي آنها تحقيق كرده بودند را براي جذب اين ميهماني ها بياورند تا گروه گسترده تر و قدرتمندتر شود. اين طرح محمدرضا بود او معتقد بود افرادي هستند كه با رژيم مخالفند. قلم و فكر و اطلاعات خوبي هم دارند اما بگونه اي تمايل به كار گروهي ندارند و يا گروه هاي قابل اطمينانشان را پيدا نكردند، وظيفه اين اعضاء كشف و جذب اين افراد بود.

فعاليتهاي من همچون ادامه داشت تا اينكه يك روز در يكي از كلاسهاي مربوط به علم سياست با دختري آشنا شدم كه روحيه پرخاشگرايانه و زبان سياسي خوبي داشت و مداوم بحث استاد را به گفتگوهاي سياسي دو طرف تبديل مي كرد، صحبتهايش نظرم را به خودش جلب كرد يك روز در پايان يكي از كلاسها پيشش رفتم و از او خواستم در مورد موضوع بحث كلاس با هم گفتگو كنيم او هم پذيرفت مدتي گذشت و به واسطه همين بحثها ما بيشتر به هم نزديك شديم.

رويا ذهن سياسي همسو با ايده هاي گروه داشت، پدرش شاعر بود، شعرهاي سياسي اش را شنيده بودم، متأسفانه پدرش در يكي از تظاهرات بطور اتفاقي هدف گلوله قرار گرفت و كشته شد.

بعد از آنكه او را بيشتر شناختم به ميهماني آخر هفته دعوتش كردم چون احساس مي كردم او شخصيت زيرك و مستعدي دارد. و مي تواند بعنوان يكي از مغزهاي متفكر گروه باشد. در آن ميهماني من رويا را به محمدرضا معرفي كردم آن شب در اتاق محمدرضا ساعتها بحث سياسي كرديم آخرشب پس از ميهماني محمدرضا گفت: رويا از هر نظر شرايط ورود به گروه را دارد، فقط بايد كمي توجيه شود. و من اين مسئوليت را قبول كردم.

فرداي آن روز با رويا قرار گذاشتم و با هم براي چند هفته كاري برنامه ريزي كرديم تا من او را با اهداف گروه بيشتر آشنا كنم. روزها گذشت و هرچه بيشتر با او بودم بيشتر به او عادت مي كردم، رويا دختر زيبا و خوش زباني بود و نقاشي هاي زيبايي هم مي كشيد، علاقه او به هنر و تشابه افكارش نسبت به من باعث مي شد كه بيشتر به او علاقمند شوم. كم كم اين ارتباطات صميمي تر شد. در واقع من به بهانه هاي مختلف سعي مي كردم او را در كنار خودم داشته باشم. يك روز گفت: كه خيلي دوست دارد كار نقاشي اش را در يكي از دانشگاه هاي خارج از كشور ادامه دهد. مدتي بعد براي اجراي پروژه اي در يكي از دانشگاه هاي جنوب كشور مجبور شدم مدتي از رويا دور شوم، اجراي پروژه چند هفته اي طول كشيد. در آن چند هفته فكرهايم را كردم و تصميم گرفتم وقتي برگشتند. از رويا بخواهم تا با هم ازدواج كنيم و با هم به خارج از كشور برويم.

وقتي برگشتم مستقيم رفتم به خانه محمدرضا، داخل ساختمان شدم محمدرضا روي پله ايستاده بود. با خوشحالي بطرفم دويد من كه خيلي دلم برايش تنگ شده بود او را بغل كردم و چند لحظه اي در آغوشم نگه داشتمش، محمدرضا از نحوه اجراي پروژه خيلي راضي بود تا آن وقت آنقدر خوشحال نديده بودمش. دستم را گرفت و به من گفت: مي خوام سوپرايزت كنم، و مرا دوان دوان كشاند تا بالاي پله ها، در اتاق جلسات، آن طرف صندلي ها نشسته بود با ديدن من از جايش بلند شد. لبخند زد و حالم را پرسيد: چقدر تغيير كرده بود؛ با ديدنش قلبم از تپش ايستاد لبخند صميمانه اي به او زدم و درست قبل از اينكه بخواهم حرفي بزنم متوجه شده ام كه محمدرضا دستم را رها كرده و كنار رويا ايستاده. دستش را گرفت و گفت: ما ازدواج كرديم. لبخند روي لبهايم خشكيد. چهره ام منقبض شد اما خيلي سريع خودم را جمع و جور كردم. به طرف محمدرضا رفتم او را در بغل گرفتم و بوسيدم و به رويا تبريك گفتم.

بعد از آن روز فعاليتهايم را در گروه كم كردم، ديگر نمي توانستم در چشمان محمدرضا نگاه كنم تا اينكه روزي بدون اينكه به كسي خبر بدهم انتقالي ام را به يكي از دانشگاه هاي كشور گرفتم و از آن شهر رفتم.

سالها گذشت اما من هيچوقت نتوانستم از دست دادن رويا را بپذيرم، محمدرضا به من خيانت كرده بود و من از او متنفر بودم؛ اين تنفر حتي وقتي كه ازدواج كردم همراهم بود. اما كم كم داشت فراموش مي‌شد؛ يعني از وقتي كه پدر شدم و به سر كار رفتم و مشغله ام چندبرابر شد، ديگر وقت فكر كردن به گذشته ها را نداشتم. اما آن روز صبح من گذشته ام را بالاي سرم ديدم.

5

وقتي به اداره رسيدم خيلي به هم ريخته بودم همينطور داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه منشي زنگ زد و گفت كه بايد به جلسه بروم. در جلسه حواسم اصلاً به صحبتهاي رئيس نبود. معمولاً اين جلسات براي توجيح افراد نسبت به طرحهاي جديد تصويب شده برگزار مي شد. پوشه حاوي طرح را زير بغلم گرفتم و به اتاقم برگشتم همينطور كه درگير گفتگوي ذهني با خودم بودم يك لحظه نگاهم به نوشته اي كه با فونت درشت از پشت پوشه طرح معلوم بود افتاد. طرح شناسايي دانشجويان سياسي سال 1221.

يعني همان دوره اي كه من و محمدرضا فعاليتهاي سياسي داشتيم.

بعدازظهر كه به خانه رفتم. بدون آنكه توجه اي به زنم بكنم وارد اتاق كارم شده ام. چراغ را خاموش كردم و به رختخواب رفتم. خيلي فكر كردم اين بهترين موقعيت بود. كه بعد از سالها تنفر خودم را از محمدرضا خالي كنم. ساعت 4 صبح بالاخره توانستم با خودم كنار بيايم كه او را معرفي كنم از جا بلند شدم رفتم پشت ميز كار و چراغ مطالعه را روشن كردم و بارها تا صبح براي چگونه لو دادنش تصميم گرفتم.

صبح زود از خانه زدم بيرون و راهي اداره شدم. در اداره مستقيم رفتم به دفتر رئيس، اول كمي پشت در مكث كردم، مردد بودم اما بعد قاطعانه وارد اتاق شدم. به او گفتم: من طرح جلسه ديروز را بطور كامل مطالعه كردم. و اين طور ادامه دادم؛

راستش مدتي بود كه اين طرح را توي ذهن داشتم همه تحقيقاتش را انجام داده بودم.

خلاصه، ماجرا را برايش تعريف كردم فعاليتهاي محمدرضا، آدرس خانه اش و هرچه فكر مي كردم مي تواند عليه اش استفاده كرد در پرونده قطوري به رئيس اداره تحويل دادم.

رئيس دستم را محكم فشرد و گفت: از اينكه كارمند فعالي مثل تو دارم خيلي خوشحالم كم كم در مورد پست جديد فكر مي كنم.

ازو تشكر كردم و برگشتم به دفترم و تا بعدازظهر با خودم كلنجار رفتم. عصر در خيابانهاي شهر بي هدف قدم مي زدم و به روزهاي دوستي ام با محمدرضا فكر مي كردم. بدون آنكه گذشت زمان را احساس كنم متوجه شدم چند سال از نيمه شب گذشته است. همينطور كه در پالتوام فرو رفته بودم و در برفهاي شب قبل قدم مي زدم به ياد صحبتهاي محمدرضا در مترو افتادم كه مي گفت:

يك سال بعد رويا بخاطر اوضاع آشفته من و فشارهايي كه دولت به گروه هاي سياسي آورده بود خسته شد، از من جدا شد و رفت به خارج از كشور من هم كه ديگر دل و دماغ فعاليتهاي تشكيلات را نداشتم گروه را از دست دادم، در يك درگيري دو نفر از بچه ها كه از من خوشبينتر بودند و مي‌خواستند تشكيلات را از نو بسازند كشته شد.

در همين فكرها بودم كه ناگهان مردي بسرعت در حال دويدن از سركوچه گذشت. چند لحظه بعد چند نفر ديگر به دنبالش دويدند و بعد صداي شليك چند گلوله در خيابان پيچيد. با شنيدن صداي شليك گلوله ها به خودم آمدم. اما جرأت نداشتم به سر كوچه بروم. دقايقي بعد صداي آژير آمبولانس از دور شنيده شد وقتي به سر كوچه رسيدم در ميان آن شلوغي تنها توانستم جنازه مردي را با كت و شلوار مشكي ژوليده ببينم كه چهره خيلي آشنايي هم داشت.

علی منفرد


نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387;ساعت 18:2;  توسط ليلا 
 
 
  داستان
 

نمي دانم چرا از من خواسته ايد.اتاق كارمان يكي بود.هر روز به هم صبح به خير مي گفتيم. چند دقيقه يكبار سرش را از فاصله بين كيس و مانيتور مي ديدم. سلطاني كه چاي مي آورد شكلات برايم از آن طرف اتاق پرت مي كرد. نشانه گيري اش حرف نداشت. صاف مي افتاد روي ميز .كنار دستم.

برق كه نبود يا نزديك ظهر كه بيكار مي شديم حرف مي زد . از زندگي اش.

چيزهايي مي دانم. بي خبر نيستم .

 

«بچه ها به ميز مقوا چسبانده بودند وكسي با خط خوش نوشته بود صندلي چاييده.زهره مجري بود.گفت:

- براي اين بخش از برنامه يه مصاحبه داريم با دفتر دار خوب و خوش اخلاق مدرسمون خانم ماجاني

ماجاني روي صندلي  نشست. شاخه اي از موهاش از زير مغنعه بيرون زده بود و همان لبخند هميشگي روي لبهاش بود.

زهره گفت:

بهترين خاطره زندگيت چيه؟

ماجاني توي فكر فرو رفت.

حبيبي از آن دور گفت:

- به دنيا اومدن علي ات؟

ماجاني دستش را بالا آورد و گفت:

- نه بابا

باد با موهاش بازي مي كرد. چشم هاي  نيمه بازش را باز كرد و خنديد.

- بهترين خاطره ام مال پونزده سال پيشه.توي راه دهاقون خوابم برده بود و تموم راه، سه ساعت سرم روي شونه يه پسر بود

رضواني دست هاي سفيد وچاقش را روي صورتش زد و گفت:

- خاك به سر

و با كريمي كه كنار دستش نشسته بود پچ پچ كرد.

بچه ها دست زدند . يكي سوت زد. الماسي از سالن بيرون آمد و بلندگو را از زهره گرفت.

-          بچه ها جشن تموم شد بفرمائيد سر كلاس هاتون

ماجاني توي اتاق كه آمد.گفت:

-          موهاش مشكي يك دست بود. بوي عطرش هنوز تو مشاممه

 

خيلي وقت پيش بود.آن موقع ها  تازه ديده بودمش. دختر برادرش توي كلاسم بود. چند بار مادرش را خواستم .نيامد.

گفتم :

- تو كه عمه اش هستي به زن برادرت بگو بياد

ماجاني گفت : برادر؟

تا دختر بودم خونم را تو شيشه مي كرد. من دوست داشتم شلوار و بلوز بپوشم دور حياط به اون بزرگي دنبالم مي دويد و مي گفت:

  - بايد دامن هم بپوشي

 شلوار و دامن و بلوز. توي گرماي تابستان كلافه مي شدم حالا  بيا و ببين زنش چقدر قر و فر داره . سخت گيري هاش برا من بود.

مي گفت : قدمت از همون اول هم نحس بود. مادرم سر زا رفته بود و من مونده بودم و بابام با شش تا پسر . زن بابام بزرگم كرد.

دانشسرا مي رفتم دهاقون. توي راه با يه پسري آشنا شدم.ماه بود .توي دهاقون كار مي كرد.چند بار به جاي ميني بوس  با ماشين اون اومدم .دوستش داشتم اما فرصت نشد . يعني يه روز اومدم خونه ديدم برادرهام جمع اند. برام خواستگار آمده بود. دوست حسين بود. تعميركار ماشين بود. شش تا برادر مشورت كردن و به اين نتيجه رسيدن كه خوبه. فردا شبش بود كه عباس اومد. روي پيراهنش لكه هاي سياه چربي بود و بدنش بوي روغن ماشين مي داد. توي موهاش دانه هاي ريز شوره بود و چند تا چوب و آشغال ريز. گفتم :

- موهاتون

گفت: شغل من همينه ديگه.مي خوابم زير ماشين ها .آشغال هاي كوچه و خيابون توي موهام  هميشه هست

 

 

يك روز صبح پاي چشم هاش گود افتاده بود.كيفش را روي ميز پرت كرد.

و نشست. گفتم:

- چته اول صبحي؟

ماجاني گفت:

- ديشب دلم گرفته بود.علي بغ كرده بود و يه گوشه اي نشسته بود.شام نداشتيم.يعني تا عصر دانشگاه بودم غذا نپخته بودم.عباس گفت :

- بريم يه گشتي بزنيم. شام هم بيرون مي خوريم

روبروي يه مغازه رسيديم. پالتوهاي قشنگي داشت.عباس گفت:

- لباس گرم درست و حسابي نداري.بريم يكي بخر

توي اتاق پرو كه رفتم قفل نداشت. به اندازه شيار باريكي در باز ماند. پالتو را پوشيدم. اومدم بيرون بگم خوبه عباس

ديدم صورتش قرمز شده. چادر را دستم داد و گفت :

- حالا بريم تا بعد

تا به در ماشين برسيم هيچي  نگفت. توي ماشين كه رفتيم داد و هوار راه انداخت كه تو خجالت نمي كشي در باز بود از زير در پيدا بودي

ديشب هم شام هيچي نخورديم.

 

گوشي تلفن همراهش را كه باز كرد صداي قشنگي داد. كليدهاش را كه فشار مي داد دينگ دينگ مي كرد.ماجاني گفت:

- تو بلدي چطور رمز بذارم براي گوشيم؟

خونه كه مي رم علي تموم گوشيم را زير و رو مي كنه.به كي زنگ زدي كي برات زنگ زده كي برات مسيج داده.تا زير و رو نكنه دست بردار نيست

ديشب يكي يه مسيج با حال برام فرستاد پوشه ذخيره شده هام پر بود         مي خواستم داشته باشمش. اين كه براي خودم فرستادم شوهرم اومده سر گوشيم مي گه اين پيام را براي كي فرستادي؟

گفتم : براي يكي

چشمش كور فضولي نكنه.

گفتم: چشات را وا كن.

خيط شد وقتي شماره خودم را ديد.

 

يك روز زود رفت. مدرسه پسرش خواسته بودنش.

ماجاني گفت:

معلم علي گفت باهاش حرف زدم

علي گفته : آقا  جامعه گرگه حالا كه بابام نيست من بايد مواظب مادرم باشم

بهش گفتم :آخه مادرت كه بچه نيست سي وپنج سالشه.

گفته: باشه آقا .پيرزن هم باشه مراقبت مي خواد

ماجاني گفت:

تو اين دو هفته كه باباش نيست ،شده آقا بالاسر من. با كي مي رم .كي بهم زنگ مي زنه. همه رو زير نظر داره.

 

 

ماجاني ديسك كمر داشت.وقتي حامله شد،شش ماه نديدمش.

وقتي آمد مي لنگيد. دستش را به كمر گرفت.  ناله كنان روي صندلي  نشست. گفت :

- من كمر درد داشتم.دكتر گفت خطرناكه بايد سقطش كني .من نمي خواستم عباس مي خواست گفت گناه داره.قتل عمده

انگار يكي ميل داغ فرو كرده تو بدنم.همه جاي بدنم مي سوزه

به سن وسالم نگاه نكن.من از درون پكيدم. دلم به حال اين طفل معصوم مي سوزه.بيچاره بي مادر مي شه مثل خودم اون يكي لااقل بزرگه سرش مي شه

 گفتم:

-          چرند نگو.خب مي شي دوباره

گفت:

-          من از درون پكيدم. به چهل سالگي نمي رسم وقتي اومدي فاتحه ام       مي فهمي چي مي گم

 

كريمي توي اتاق آمد. گفت :

- گفته اند نوع بيمه ام را تعيين كنم.خدمات درماني باشه يا تامين اجتماعي؟ حبيبي گفت:

- خدمات درماني اگه در اثر يه حادثه بلايي سرت اومد  و مردي به بازماندگان از جمله شوهر عزيزت چندين ميليون مي دن

كريمي گفت:

- مي خوام صد سال سياه ندن

حبيبي گفت:

- آره، خودم مي رم براي محمد آقا بعد تو زن مي گيرم

كريمي گفت:

- محمد غلط مي كن بعد من زن بگيره

ماجاني مي خواست پايش را روي پاش بيندازد كه كمرش درد گرفت و به گريه  افتاد. گفت:

-          دوست داشتم حتي يك ساعت هم شده عباس زودتر من بميره نه اينكه بعد من زن نگيره. نه، براي اينكه براي يه ساعت هم شده زندگي كنم.»

 

 

 


نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387;ساعت 22:3;  توسط ليلا 
 
 
  جایزه ادبی ایران
 

 

جایزه ی ادبی ایران

 

بدون شک وجود جایزه های ادبی با همه ی سختی هایشان در برگزاری  و  حرف و حدیث هایی که پیرامونشان دارند پشتوانه ی خوبی برای ادبیات هستند چه این جایزه ی ادبی در سطح جهانی برگزار شود و یا اینکه در کشوری خاص ..!  

اگرچه معتقدم که هرچه برگزارکنندگان این نوع جایزه های ادبی استقلال بیشتری داشته باشند می توان اعتبار بیشتری برای آن جایزه ی ادبی در نظر گرفت و این استقلال و عدم وابستگی می تواند بهترین ملاک برای کسانی باشد که می خواهند آثارشان را در این نوع جایزه ها شرکت دهند .

 

امسال و برای اولین بار ، جایزه ی ادبی ایران به همت انجمن ادبیات اینترنتی ایران که مجموعه ی بزرگی از داستان نویسان و شعرا و منتقدان ادبی و فعالان عرصه ی ادبی ایران در آن عضویت دارند ، فراخوان خود را در پذیرش آثار ادبی در دو حوزه ی داستان و شعر اعلام خواهد کرد . ویژگی اساسی این جایزه ی ادبی را می توان مستقل بودن آن دانست اتفاقی که به دلایلی در کمتر جایزه های ادبی کشور می توان دید ،  البته معدود جایزه هایی را نیز می توان نام برد که با همه ی سختی هایی که در برگزاری آنها وجود داشته است این استقلال را حفظ کرده اند . از دیگر ویژگی های این جایزه ی ادبی حمایت صمیمانه ی مدیران سایت های اینترنتی و ادبی ایرانی و وب لاگ نویسان جوان و با آتیه ی کشور است که به پویایی این جایزه نیز کمک خواهند کرد  .

مهمتر از همه اینکه ، با توجه به اینکه ممکن است  معرفی سه یا چند اثر در هر بخش باعث نادیده شدن حجم زیاد آثار رسیده به دبیرخانه ی جایزه ی ادبی شود قرار است که آثاری که با نظر تیم انتخاب جایزه ی ادبی ایران  شایستگی چاپ در کتاب های جایزه ی ادبی را دارند در مجموعه هایی چاپ و منتشر شوند .

امیدواریم که با استمرار برگزاری جایزه ی ادبی ایران به طور سالیانه ، شاهد پیشرفت و همدلی های بیشتری بین اهالی ادبی ایران باشیم ... اتفاقی که شاید مهمترین نتیجه ی برگزاری این جایزه خواهد بود .

 

با همه ی این اوصاف سایت جایزه ی ادبی ایران از اول خرداد ماه و با شکل و محتوایی متفاوت شروع به کار خواهد کرد . شما می توانید از امروز جایزه ی ادبی ایران را در تقویم هنری خود ثبت کنید و ما برای آثار شما در دبیرخانه جایی را خالی گذاشته ایم ....

برگرفته از وبلاگ  http://saraji.blogfa.com

 


نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387;ساعت 21:41;  توسط ليلا 
 
 
  چقدر دلم براي خودم تنگ شده!!!
 

خيلي وقت بود كه غير از داستان در وبلاگ مطلبي نمي گذاشتم.اما از حالا مي خواهم بنويسم هر چه كه باشد.

امروز صبح عباسي فيلمي از چندين مراسم را آورد.گفت مي خوام يك فيلم پنج دقيقه اي بشه.

فيلم چند ساعت بود كه از مراسم مختلف گرفته بودند.آدمهاي توي فيلم راه مي رفتند.چاي مي خوردند. در مراسم سخنراني هرهر مي خنديدند.سخنران جدي و اخمو حرف مي زد و كاري به هرهر مخاطبينش نداشت.مي خواستم براي برش فيلم بهترين لحظه را انتخاب كنم.گلچيني از بهترين لحظه ها و يك فيلم 5 دقيقه اي كه گوياي 3 ساعت فيلم باشد.

اين روزها عادت كرده ام كه همه ماجراهاي بي ربط را به هم ربط بدهم و درست به همين دليل ذهن بي ربط من مي رود خيلي جاهاي ديگر.چند ماه پيش از سر كار كه برمي گشتم و سوار اتوبوس مي شدم تا بروم سركلاس ديگري كه بعد از ظهر داشتم توي اين مسير طولاني تنها لحظه اي كه يادم مانده از آن خيابانهاي بلند و شلوغ ، درخت هاي كثيف وسط خيابان است. توي پاييز كه هنوز چند تا درخت برگهاي سبز دود زده داشتند به اين فكر مي كردم كه هيچ چيز توي اين خيابان از اين درخت هاي دود زده وسط خيابان بدبخت تر نيست . حالا كه فكر مي كنم به روزهاي يك شنبه ام از اول مهر تا آخر بهمن تنها همين درخت هاي دودزده يادم مي آيد.

بعد از برش فيلم زندگي خودم را برش مي زنم.يعني كارم همين است.وقتي يك ماجرايي تمام مي شود همه چي مي رود تمام خاطره ها و تنها يك لحظه مي ماند. يك لحظه كه بعدها با يادآوري اش كل ماجرا به ذهنم هجوم مي برد.

باز هم بي ربط.

به اين فكر مي كنم كه زندگي انسان حادثه اي است جمعي يا فردي.

برمي گردم به خودم.در لحظات ناب زندگي مثل تولد و مرگ تنها بوده ايم.تنها مي ميريم .پس تنهايم و براي اينكه فراموش كنيم كه اصل زندگي انسان در تنهايي رقم مي خورد خودمان را سرگرم مي كنيم به اينكه با ديگري بودن تنهايي را فراموش مي كنيم.غافل از اينكه تنهايي با ما است در روح و تن ماست و با فرار كردن از تنهايي كم كم خودمان را فراموش مي كنيم.

و حالا كه نگاه مي كنم به خودم مي بينم كه ازبس در ديگران غرق شده ام خودم را فراموش كردم. چقدر دلم براي خودم تنگ شده!!!!!


نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387;ساعت 20:14;  توسط ليلا 
 
 
  نيمه گمشده
 

طبقه بالا خيلي دنج است. شايد براي همين اسمش را گذاشته اند كلبه دنج.

كنار پنجره نشستيم. آدم ها از پياده رو مي گذشتند .با همه ژست گرفتن از بالا فرقي با يك نيمكت يا درخت نداشتند.

مرد همبرگر و نوشابه را روي ميز كناري  گذاشت.

 

 دختر همبرگر را  گاز مي زد. چشم هاش گرد است مثل مرغ عشق سفيدي  كه آزادش كرديم. توي آسمان پر كشيد و رفت. چشم هاي سياهي داشت . ابرو كه نداشت  اما اگر آدم بود ابروهاش حتما مثل اين دختر بود.

مريم گوشي مي خواست. ارزان باشد. فيلم هم بگيرد. گوشي ات وارونه افتاده بود روي كاناپه.

گفتم :

_ گوشي دست دوم سراغ  داري؟

_ اوهوم

با دست بلندش كردي.

_ اين چطوره؟

خواستي طرز كارش را نشانم دهي. رفتي روي گالري . چند تا فيلم بود. يكي را پخش كردي. دختر با چشم هاي گرد صفحه موبايل را گرفت.

هل شدي اما گفتي:

 از دوستامه ، نقاشي مي خونه

 

آن طرف خيابان ، دم مغازه شيريني فروشي مردم صف بسته اند. بالاي مغازه نوشته:

سوهان عسلي honey ......

 

برات پيام فرستاده بود:

What do you do my honey?

 

مي گن يه ماه تو آسمونه يه فرشته روي زمين،خسته نمي شي عسلم دو شيفت كار ميكني؟

گفتي :

دوستم. نقاشي مي خونه.

گفتي :

-          امسال چه كاره اي؟ يعني مي گم درس ات كي تموم مي شه؟

-          شش ماه ، يه سال ديگه

-          من رفتني ام. چند ماه مي خوام برم خارج

گفتي :

بهترين راه براي زبان ياد گرفتن اس ام اس بازيه

دختر فرستاده بود :

I love you

و تو نوشته بودي:

I love you  two my honey

 

دختر همبرگر را گاز زد. دستمال را  روي لب هاش كشيد. سرخي  لب هاش رفت. گفت:

_ داري فيلم مي گيري از من آره؟

 صداي كوبيدن  چكش روي فلز مي آيد . گفتي:

_اوهوم

عصرها توي ايوان مي نشستيم .  لباس آستين كوتاهي مي پوشيدي. كيك را دستم مي دادي و  خيره مي شدي به من كه چاي را مزه مزه مي كردم .مي گفتم :

-          سردت نيست؟

مي گفتي :

_ اوهوم

و خيره مي شدي به  خرده هاي كيك  كه روي پيراهنم مي ريخت .

 

دختر از خنده ريسه مي رود. چشمك مي زند. با  ابروهاش به جايي آن طرف دوربين اشاره مي كند. چشم هاي گردش را نزديك مي آورد. تمام صفحه گوشي ات را چشم هاي سياه و گرد دختر پر مي كند .

گفتي :

_ مي رم و زود بر مي گردم. تا تو درس ات تموم شه

 

 كتاب را  وارونه  روي ميز مي اندازم. امير خيره مي شود به من. لب هاي درشت و برجسته دارد.  حتي سبيل كلفتش هم نيمه بالايي لب  را كامل نپوشانده. كتاب را بر مي دارد و مثل بچه اي كه بخواهد قبل از پاره كردن قرباني اش را نگاه كند ، كتاب را برگ مي زد.

_ مي دوني چند ساله كتاب نخوندم؟

حرف كه مي زند انگار كسي توي سرم سوت مي كشد.

_ من الكترونيك خوندم. فيبر چاپي مي زنم. طراحي بردهاي صنعتي و...

صداي ناشناسي از توي گلويم بيرون مي آيد:

_ مادرتون گفته بودن

مي خندد. دندانهاي زردش از بين سبيل هاي سياه پيدا مي شود.

گفت :

_ هفده ساله سيگار مي كشم.

 

توي ايوان  كه مي نشستيم روبرومان گلهاي داودي زرد و نارنجي بود.

من چاي را مزه مزه مي كردم. سيگار را بر مي داشتي .كبريت مي كشيدي:

-          از دودش ناراحت كه نمي شي؟

بوي سيگارت برايم از هر عطري خوشبو تر بود.

 

امير نوشابه را يك نفس سر كشيد. بلند خنديد.

_ مشروب هم هر شب

مرد سيني غذا  دستش بود و از روبرويمان  رد شد. گفتم:

-          هيس

-          هيس نداره. برا دختر خواستگار پيدا شده

 

امير نگاهم  كرد. عكس روي كتاب تصوير آدمي  بود. دستش را گذاشته بود روي سرش. دور تا دورش  لكه هاي قرمز ، نارنجي و زرد بود .دهانش باز بود مي خواست فرياد بزند. گفتم:

_ سيگار معضل نيست اما اگه چيز ديگه غير سيگار...

_من حوصله ندارم بعد ازدواج زنم بهم غر بزنه. اينكه حالا همه چي را دارم مي گم

 

خيره مي شوم به صورتش كه لاغر است و استخواني. سبزه است و انگار پوست صورتش را كشيده اند.

امير سيگار بر مي دارد. كبريت مي كشد. قهقهه مي زند.

_ از دودش كه ناراحت نمي شي؟

هيس ته گلوم خفه مي شود.


نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386;ساعت 23:34;  توسط ليلا 
 
 
  از پشت شيشه هاي مه گرفته
 

نرده آهنی قژی کرد و کنار رفت. نگاهی به اطراف انداخت و بی‌حضور عابری پله‌ها را یکی در میان طی کرد. از در قهوه‌ای که گذشت مرد را ندید. نبود مثل همیشه. پشت در کمین می‌کرد. وقتی زن می‌پیچید توی راهرو دست‌هاش را حلقه می‌کرد دور   شانه‌های زن و می‌گفت:

- چطور است حال خوشگل من؟

از میان شیشه‌های مه گرفته دیدش. نشسته روی صندلی‌، كتابی را ورق می زد. صدای گام‌هاش را نشنیده بود؟

ایستاد. نفسی تازه کرد و گفت:

    - سلام

فریم عینک مرد نور خیره‌کننده لامپ را انعکاس می‌داد و چشم‌هاش را ندید.

انعکاس سوت مانند سلام را شنید. صداش فرق داشت با همه روزها و ساعت‌هایی که با هم بودند.

خط ابرو پشت عینک پنهان بود.مرد سرش را بلند کرد:

   - بشین

نشست روی دورترین صندلی. میز بینشان بود و گلدان. صورتش را از بین برگ‌های درشت گل‌های مصنوعی می‌دید. صدای برگه زدن آلبومش بود که سرمای اتاق را بیشتر می‌کرد.

    - عکس‌های زیارت است. بد نیست ببینید.

گفته بود: "ببینید" و نه "ببین"

دستش را دراز کرد آلبوم را بگیرد مرد گذاشت روی میز. برداشت.

صفحه اول او بود با كاپشن چرمی قهوه‌ای. كنارش زنی ایستاده با چادر مشكی‌،‌ از قرص صورت تنها دو چشم پیدا. می‌خواست دقیق نگاهش كند. مرد در مورد زنش حرفی نمی‌زد.

قشنگ‌تر از او بود؟ جز دو چشم بی حالت و ریز چیزی ندید. پشت سرشان گنبد طلایی بود كه زیر نور آفتاب می‌درخشید.

تا به آخر همین بود. دلش نمی‌خواست برگ بزند آلبوم را.

مرد گفت: چیزهایی هست كه...

خیره شد به مرد. دست‌هاش را دید كه روی میز بود و می‌لرزید. مرد نگاهش را دزدید.

-         حرفهایی هست كه باید بگم

 سعی می‌كرد  آرام و شمرده  بگوید. 

- رابطه‌ی من و شما

- درست نیست باید...

كتابی كنار دستش بود. خط عربی درهم، زرکوب روی جلدش. نتوانست بخواند. مرد کتاب را برداشت. صفحه‌ای را باز كرد. گفت:

     - هر چی من گفتم پشت سرم تكرار كن.

خواند با صدای سنگین . صدایی كه اصلا شبیه صدای او نبود وقتی شعر می‌خواند. وقتی... 

 نگاهش مانده بود روی چشمان بی‌حالت زن در قاب سیاه چادر و كنارش مردی چهارشانه و بلند با كاپشن قهوه ای.

هوای اتاق سنگین بود. گره روسری را شل کرد. از روی صندلی بلند شد. چرخید سمت قفسه کتابها.

یادش آمد روزهای اول آشنایی‌شان:

«كلاس ساعت دو بود . بعضي موقع ها كه يك ربع زودتر مي رسيد مي ديد مرد سجاده را پهن كرده و نماز مي خواند. چهار نفري مي نشستند.مرد عينك مي زد. از روي دفتري تند مي خواند و او بي آن كه فرصت سر بلند كردن داشته باشد  مي نوشت .

از نوشتن خسته شدند . مرد گفت:

_ هر كي خاطره بامزه  داره تعريف كنه

همه بزرگتر از او بودند . زهرا شعر مي گفت. زهره  داستان هاي خنده داري مي نوشت كه تا چند دقيقه اشك توي چشم جمع مي شد. مريم تئاتر كار مي كرد نقاش هم بود. او اما تازه شروع كرده بود و چيزهايي مي نوشت كه كسي جدي اش نمي گرفت.

نوبتش  كه شد آرام گفت :

_ چيزي براي گفتن ندارم

توي راه  مريم گوشه لبش را كج  كرد . اخم  كرد و گفت :

_چيزي برا گفتن ندارم

_ آخه احمق نمي دوني نبايد بگي چيزي . چيزي زشته، همون وقت زهرا يواشكي  بهت خنديد

جلسه آخر بود. نشستند توي اتاق . ده دقيقه زود رسيده بودند. مرد  سجاده اش پهن نبود و صدايش هم نمي آمد. زهرا رفت از روي ستون كتاب هاي روي هم تلنبار شده كنار ديوار كتابي برداشت . ورق زد. كاغذي از زير كتاب افتاد وسط اتاق . عكس تمام قد زني بود لخت.

صداي قدم هاي مرد  پيچيد توي راهرو. نشست پشت ميز. عينكش را از روي كتاب  برداشت . چراغ مطالعه تيكي كرد و اتاق روشن شد.

كاغذ را دراز كرد سمت مرد.

_ اگه ميشه نظرتون را راجع به اين شعر برام بگين

مرد  گفت :

_ باشه تا بعد

مي خواست نمايشگاه اش را راه بيندازد و ساختمان را كه چند ماهي بود خريده مرتب كند. براي كلاس پولي نداده بودند .

زهرا گفت :

_ ما فردا صبح مي آيم

صبح نمي توانست بيايد .  امتحان پايان دوره داشت.

 

***                                                ***

 

 نور لامپ كه به شيشه هاي اتاق مي خورد  برق مي زد. صبح تميز كرده بودند.

مرد توي آشپزخانه بود . نشسته  سر ميز و انگور مي خورد .او را  كه ديد آمد توي اتاق  نشست پشت  ميز. عينك نزده بود و چشم هاي قهوه اش پيدا بود. گفت :

_ خونديد ؟

مرد گفت :

_ آره ولي ببين راستش ديگه اينجور نوشتن ...

كتابي كنارش بود. روي جلدش عكس دو تا دست .يكي لاغر و سياه كه رگ هاش زده بود بيرون و دستي سفيد . عكس هاي كوچكي هم از جنگ بود و ويراني. روي  جلد كتاب آب ريخته بود و گوشه پايينش كه عكس مردي بود با عينك آفتابي طبله كرده بود.

 گفت :

_ اين دو تا دست يعني چه؟

مرد گفت:

_ يعني دستاي سفيد و جوون تو و دستاي من

مرد بلند شد. روزنامه را مچاله كرد توي مشتش .

_ بريم شيشه قاب ها را پاك كنيم

زانو زد روي زمين.مقنعه اش بلند بود و سياه. مرد گفت :

_ يه لباس كار دارم برو بپوش. مقنعه را هم بذار توي يقه ات

پيراهن مردانه را تنش كرد. آستين هاش بلند بود و سر شانه ها آمده بود پايين، نزديك بازوها. از اتاق كه بيرون آمد مرد سرش را بالا برد.

_ حالا خوب شد

_ تو مثه اونا نيستي . صبح به زهره گفتم بپوش يه جوري نگاهم كرد كه انگار...

مرد بلند شد و روزنامه مچاله شده را دستش داد.

 

***                                                                  ***

 

توی راهرو که پیچید چشم‌هاش چند لحظه‌ای ندید. تاریکی غلیظ بود. دستی را دور شانه‌اش حس کرد. دیدش. برق مردمک سیاهش را. نور ضعیفی از بالا می‌تابید.

پرسید:

- چرا تاریکه؟

- اتصالی

مرد نشست روی صندلی. کتاب را از توی کیفش درآورد و به طرف مرد دراز کرد.

     - نوشته‌هام زیرش. صفحه‌ی صد شو...

     - بریم پایین یه چیز کوچولو می‌خوام بهت بدم

مرد بالای سرش بود. دست‌ها دور شانه. گرمای تنش را حس کرد. گفت:

    - توی این تاریکی؟

مرد بوسیده بودش . 

    - هوات رو دارم»

 

کاغذ را از میان برگه‌های کتاب برداشت. تمیز و دست نخورده.

گفته بود:

    - همه‌شون را خوانده‌ام

 

صدایی گفت: زوجتک نفسی 

مرد را نگاه كرد. به خروج اصوات نامفهوم از میان لب‌های مرد.

- فی المده المعلومه علی المهر المعلوم

مرد نا‌آرام گفت:

- بگو دیگه

- چی را؟

کاغذ را جلوی چشم‌های مرد گرفت:

- که می‌گی یه کتابی ازش درآرم که باورت نشه

مرد عینکش را برداشت. دست‌هاش را مشت کرده بود و می‌لرزید.

    - بخوون جون من. بعد یه ماه که...

 

«مرد گفت: چشمات را ببند.

زیر چشمی نگاه کرد اما دیوار را دید.

    - حالا باز کن.

سفره را دید. قشنگ چیده بود.

    - زحمت کشیدی.

مرد دورش چرخید. وراندازش کرد. بدنش داغ شد. چشم‌هاش را دوخت به گلهای سفره. مرد نگاهش که تمام شد گفت:

     - همین؟!

نمی‌دانست بنشیند سر سفره یا... مستاصل نگاهش کرد. برگ های شعر از عرق دستش پلاسید. گفت:

- اول اینها را بخونیم یا...

مرد گفت:

    - اینجوری. با این جل و عبای سیاه؟

خواست عقب برود مرد نزدیک آمد. دست انداخت دور روسری و سفت کشید.

    - خوشگل مو شرابی من

خواست دکمه لباسش را باز کند دستش را کنار زد.

    - نه

    - ادا نیا

و هلش داد روی کاناپه چرمی.»

 

مرد بی‌قرار از روی صندلی بلند شد.

بگو پس

«مریم گفت :

_ من دیگه نمی یام.مردتیكه عوضی

زهرا گفت :

_ كاش پول كلاسش رو می گرفت جونمون را راحت می كرده انگار ما كلفتیم

مریم گفت :

_شیشه كه پاك می كردیم می خواست دستش را بذار رو شونم »

مرد  قندان دستش بود. پولكی را برداشت، گذاشت دهنش. مزه‌ی پرتقال گندیده می‌داد.

    - این دیگه چیه؟

مرد گفت :

    - مهریه.

دست انداخت دور گردنش و تند روسری را از سرش برداشت. از سرما به خودش لرزید. 

 


نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386;ساعت 23:33;  توسط ليلا 
 
 
        
 
  درباره وبلاگ
 

درباره
داستان، نقد و معرفي كتاب
 

  ◊◊◊◊◊
 
صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 
  ◊◊◊◊◊
  نویسندگان
ليلا
علي سروي
مریم

◊◊◊◊◊
  پيوندها
صادق هدایت
  كانون زنان ايران
  كانون نويسندگان ايران
 
◊◊◊◊◊
 همسايه ها
آقای خلیل رشنوی
جن و پري
سايت ادبي 3پنج
پاتوق ادبي
آيدا مرادي
داستانهاي من
حلقه سه شنبه
كانون ادبيات
اندرونيته
پروين پورجوادي
داستانسرا
روايت نو
سلول
داستان آباد
ايمانا
دفتر صدبرگ
سياهه
عمولي
باران برگ
دردواره ها
داستان كوتاه ، مقاله و دستنوشته(علي يوسفي)
داستان و موسیقی
جامعه كهنه
خورنق
بي بي جان گوهر
ياد روز الست
ترشحات مغزي من
انجمن نويسندگان مرده
داستان و نقد ادبيات داستاني
اتاق يك در دو (شعر)
كوير
سر سطر(داود خدایی)
فریبا حیاتی
تنها خلوت گاه افکار من
آریا یعقوب زاده
عادت می کنیم
◊◊◊◊◊
پرونده ها
داستان
نقد كتاب
مقاله
شعر

◊◊◊◊◊
  آرشیو ماهانه
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386