تبليغاتX
حلقه ادبی

 
 
  فصل اول یک رمان
 

عمار به آینه شکسته روی طاقچه نگاه می کند . آینه از وسط دو تکه شده است . به تکه ی سمت راست که نگاه می کند ، گرد و خاکی ظاهر می شود ، از دور صدای موتوری را می شنود ، انگار دستی گرد وخاک را کنار می زند . ابوالفضل را می بیند که موتور را خاموش می کند و عینک کت وکلفتش را از روی چهره بر می دارد و می گذارد روی موهایش .

-       پیر شدی عمار

به طرف دیگر آینه نگاه می کند . ریش هایش بلند شده است ، باید خال های سفیدش به اندازه خال های سیاهش باشد ، دستی به ریش و سبیل اش می کشد . پدرش را می بیند که از اتاقش در خانه ی قدیمی شان در خوزستان با همان عصای که رفیق سالهاییری اش بود ، بیرون می آید .

-       نزن ریش ها تو عمار ، بهت می آد .

-       تنک آقا

صدای چرخ خیاطی مادرش را می شنود و ابوالفضل را می بیند که گوشه ی اتاق باند پایش را عوض می کند . دوباره به سمت راست آینه خیره می شود . خبری از گرد وخاک و موتور نیست ، فقط چشمان خاکستری ابوالفضل است که می درخشد . صورتش را از توی آن دو جفت نگین خاکستری رنگ می بیند.

-  اینجا چه کار می کنی ؟ مادر اومد خوابگاه خبرت رو بگیره ، نبودی . اومدم ببرمت .

تصویر چشمان ابوالفضل محو می شود ، از میان مه گلنار را می بیند که کاسه ی آب و قر آن کوچک جیبی در دستانش است . ابوالفضل پاشنه ی کفشش را بالا می کشد .

-پیغام ، پسغام نفرست ، خودم میام .

مادر چادرش را دور خودش جمع می کند .

-       لااقل وایسا آقا جانت بیاد

-       ندونه بهتره ، مریض بنده خدا

خودت را زدهای به خواب ، صدایش را می شنوی که می گوید : عمار کجاست ؟

نمی آد ، خداحافظی کنیم ؟

پتو را می کشی روی سرت ، شب قبلش با هم جر و بحث کرده اید .

گفتی : سنت به این کارا قد نمی ده ، برو پی درس و مشقت ، تو رو چه به جنگ !

-  زدن خونه مونو خراب کردن ، دست رو دست بذارم ؟ می خوام از خاکم دفاع کنم .

-  تو هنوز بچهای ، اگه بچه نبودی ، بی خبر نمی رفتی و به شناسنامه ات دست نمی زدی .

وقتی برگشت تو در را برایش باز کردی .

-       نگاه کن ، سالمم . . . سر و مر و گنده ، نمی خوای بغلم کنی ؟

برادر کوجکت بزرگ شده عمار ، قدش از قد تو هم بلند تر است . مدتها است موهای فرفری اش رنگ قیچی ندیده است ، صورتش آفتاب سوخته شده. با این همه پیشانی بلندش هنوز برق میزند.

آینه شکسته را بر می دارد با گوشه ی پیراهنش لکه هایش را پاک می کندو می  گذارد روی طاقچه . طرف راست آینه ، نه موتور است ، نه ابوالفضل با صورتی خاک گرفته ،بلکه تنها عکس اوست که روی دیوار روبرو نصب شده .

گفتم : بست نیس ؟ صبح تا شب توی خیابونا بازی می کنی .

باید می رفتیم برات عکس می گرفتم ، کشوندمت تا خونه . گفتم :  برو لباستو بپوش ، زود بیا ، نری بچسبی ها .

دوچرخه آقاجون رو گرفتم و رو تک اش سوارت کردم . عکاس نشوندت روی صندلی ، یقه پیراهنت رو صاف کرد . گفتم : نخند

خندیدی ، شدی اینی که رو دیواره ، یادت می آد ؟ داشتی می رفتی راهنمایی اما عین بچه ها ریزه ، میزه بودی . تارهای سفید موم رو نشون می کردی و می شمردی و می گفتی : پیر شدی عمار .

مادر می گفت ارثیه ، آقا جانت هم که اومده بود خواستگاریم ، جلو موهاش سفید بود.

به صورت خودت نگاه کن عمار ، گذر سالهای زیادی را در آن می بینی . زیر چشم هایت ف روی پیشانی ات ، روی گونه هایت ، سالهای زیادی خوابیده است . توی این سالها حجره ی آقا جانت را دو تا کردی . نگذاشتی قند توی دل مونس آب شود ، نگذاشتی گشنگی بکشد و یا کفش ولباس نداشته باشد .

گفتم هیشه خدا دست و پات کبوده . گفتی : کفشام پاره شده ، به آقا می گی یه کفش واسم بخره .

غصه نخور ابوالفضل ، عمار حالا اینقدر پول داره که برات کفش نو بخره . آخرین بار ی که دیدمت چفیه بهم دادی . گفتی : عرق کردی صورتت خیسه .

هنوز دارمش . کشوندمت توی اتاق ، می خواستم باهات حرف بزنم .

گفتی : الان چه وقته حرف زدنه ، مهمونا منتظرن .

بعد بوسیدیم . گفتی مبارک باشه .

شچفیه رو گذاشتم کنار تمثال صورت تو ، تابلو رو از سپاه آوردن ، دو نفر بودن .تا مدتها اثری ازت نبود ، گفتم : اسیر شدی .

اسرا رو که می آوردن ، مادر ذوق می کرد . می گفت : شاید ابوالفضل منم با اونا باشه .

مدام چشمش به در بود که بیایی و خودت رو بندازی بغلش .

هر جا نام باب الحوائج رو می شنید ، بی اختیار گریه می کرد ، آخر علمدار خانه اش نبود  عمار به سمت  راست آینه که نگاه می کند ، رزمنده ای را می بیند که سر بند سبز رنگی بسته و لکه های خون روی پیراهن خاکی رنگش نشسته است . رزمنده نگاهی به اینه و به عمار می اندازد . قمقمه اش را می چسباند روی دهان خشک شه اش اما قطره ای اب از قمقمه نمی چکد . چند تانک با شنی های متلاشی شده را می بیند . عمار دست هایش را می گذارد روی شقیقه هایش و می رود روی صندلی لهستانی می شنیند . در راهرو باز می شود . فکر می کند شاید مونس برگشته باشد . ابوالفضل را می بیند که پایش را گذاشته روی راه پله  و بند کفشش را می بندد . صدای باز وبسته شدن پنجره ها را می شنود . پرده ها ی اتاق نکان می خورند . تابوت را وسط اتاق گذاشته اند ، زنها دور تابوت حلقه زده اند ، صدای گریه زنها خانه را پر کرده است . گلنار کنار تابوت نشسته ، پوتین کهنه ای را در آغوش گرفته و گریه می کند . عمار از روی صندلی بلند می شود ، باید جلوی باز و بسته شدن پنجره ها را  می گرفت . پرده را که کنار می زند ، مرد های سیاه پوشی را می بیند که توی حیاط ایستاده اند . خودش را می بیند که کنار در خانه ایستاده و سیگار می کشد ، سیگار به نصف رسیده را زیر پا له می کند . پنجره را می بندد . تصویر یک پلاک ، یک پوتین کهنه ، یک کاسه ی سر ،یک ساق پا توی ذهنش نقش می بندد . مادر را میان زنها نمی بیند اما صدای ضجه اش را می شنود . مونس لباس عروس ، پوشیده و رو به روی او ایستاده است . به یقه ی باز لباس مونس ، به گردن سفیدش نگاه می کند . انگار همه چیز از حرکت ایستاده است . عقربه های ساعت بی حرکت ماندهاند . زنی که روی سر و صورت زنهای دیگر گلاب می ریخت ، پای راستش را جلو اورده و با دست راست گلاب را بالای سر گرفته است . قطره اشکی روی گونه های گلنار ثابت مانده ، یکی گوشه ی روسری را روی چشم هایش گرفته است ، دیگری دستش را بلند کرده تا به روی سینه بکوبد .

عمار به راهرو نگاه می کند ، خبری از ابوالفضل نیست . به کت و شلوار سفید رنگش دست می کشد .

-       می بینی ، 70 کیلو بود ، حالا یه مشت استخوانش امده

-       چرا اینها رو به من می گی عمار، مگه نباید فراموشش کنم ؟ 

دور تابوت و دور زنها می چرخند . عمار به صورت آرایش شده مونس نگاه می کند .

ورق می زند .

-       می خوای برات بخونم ؟

منتظر جواب عمار نمی ماند . می خواند :

دم ظهر صدای غرش هواپیما های دشمن همه ی ما را به سمت سنگر ها کشاند . منطقه پر از گرد وخاک شده بود . حامد – مسئول تبلیغات گردان – را دیدم که از چادر دفتر تبلیغات بیرون امد . ترکش راکتی به تانکر بنزین اصابت کرد و تانکر سوراخ شد ، بنزین فواره زد و ریخت روی خاکها . انگار ترکش راکت به حامد هم اصابت کرده بود . کنار تانکر نقش زمین شد . ما فقط آتش می دیدیم . صدایش زدیم که بیاید طرف سنگرها . حامد سوخت ، خاکستر شد . ما میدیدیم که می سوزد اما نمی توانستیم کمکش کنیم . باقی روز توپخانه دشمن بیکار نبود . تمام روز بمباران شدیم .

مونس دامن پف دارش را کمی بالا می کشید . کفش پاشنه بلندش ، قدش را بلند تر کرده است . عمار به پاهای او که با جوراب نازکی پوشانده شده ، خیره می شود . مونس ورق می زند و می خواند :

عراقی ها نزدیک شده بودند . می توانستیم صدای پاهایشان را بشنویم .

پشت خاکریز سنگر گرفتم تا خشاب عوض کنم . سید مرتضی گفت : این  آر . پی . جی رو بگیر و بیا .

اسلحه را از دستم گرفت و آر . پی . جی و گونی پر از گلوله را داد دستم .گونی را به دوش انداختم و پشت سید مرتضی حرکت کردم ، گلوله های خمپاره مثل باران می بارید روی خاکریز . کمی جلوتر پشت خاکریز پناه گرفتیم . دوربین را به دستم داد .

گفت : نگاه شون کن ، نباید تانک ها جلوتر بیان . می خوان از اینطرف غافلگیرمون کنن .

تمام دشت پر از تانک شده بود . گفتم : تانک هاشون تمامی نداره .

گفت : ببینم چی کار می کنی ، یه نفر رو می فرستم بیاد کمکت .

اسلحه ام رو گذاشت روی خاکریز و رفت . اطرافم کسی نبود . چند متر آنطرف تر یک بسیجی روی خاکها افتاده بود . آر . پی .جی را  اماده کردم و یکی از تانکها را زده . یک ردیف گلوله از کنارم رد شد . سرم را خم کردم . کبوتری روی خاکریز نشسته بود . یک مشت خاک برداشتم و پرت کردم طرفش . از روی خاکریز پرید پایین .

گفتم : مثل اینکه حالیت نیس ، اینجا کجاست .

آر . پی . جی را برداشتم و از پشت خاکریز سرک کشیدم . یک ردیف تانک به سمتم می آمد . سرم را خم کردم . نگاهی به کبوتر انداختم . کنار جسد جوان بسیجی نشسته بود .

گفتم : اینجا چی کار می کنی ؟ اومدی احوالپرسی ما ؟

آر . پی . جی را آماده کردم ، نشستم ونشانه گرفتم . گلوله آر . پی . جی از بغل تانک رد شد . صدای آشنایی شنیدم که گفت : کمک نمی خوای ؟

سرم را دزدیدم . نادر عرق پیشانی اش را با چفیه پاک کرد .

گفتم : سید مرتضی فرستادت ؟

گفت : آره ، دلاور

گفتم :  هر چی بزنی مثل قارچ رشد می کنن .

به سمت کبوتر اشاره کردم . گفتم این کبوتر رو نگا . . .

اثری از کبوتر نبود . به اطراف نگاهی کردم . گفت : کدوم ؟

گفتم لابد پرید .

دوربین را برداشت . گفت : تنها بودی ، زده به سرت .

-       تمومش کن .

عقربه های ساعت به حرکت می افتند . قطره اشک ثابت مانده ، روی گونه ی گلنار به حرکت می افتد و سرازیر می شود . زنی بر سینه می کوبد و گلاب روی سر و صورت زنها ریخته می شود . از مونس خبری نیست . عمار سرش را میان دستها می گیرد . چند بار تکرار می کند : تمومش کن ، نمی خوام بشنوم .

زنها و  تابوت محو می شوند . عمار زانو می زند ، می نشیند . به موهایش چنگ می زند ، سرش را به فرش اتاق می کوبد .

-       نمی دونستم ناراحتت می کنه .

مونس دفترچه را می گذارد روی طاقچه.

-       نمی دونستی ؟ کی گفت این دفترچه را از تو صندوق در بیاری ؟

-  مونس به آشپزخانه رفت . عمار پشت سرش حرکت کرد و روی دهانه ی آشپزخانه ایستاد .

مونس گفت : چند روز دیگه سالگردشه

-       دلم نمی خواد زنم به یکی دیگه فکر کنه .

مونس آستین هایش را بالا زد . نگاهی به ظرف های توی ظرف شویی انداخت ، شیر آب را باز کرد.

-       چی داری می گی ؟ یکی دیگه کیه ؟ برادر شوهرمه .

گفتم باشه مونس . نمی خوام حرفی ازش بشنوم .

نمی خواستم اینو بگم ، آخه کی دلش نمی خواد حرفی از برادرش بشنوه ، فقط نمی خواستم مونس اسمت رو بیاره . بعد رفتم توی حیاط و یه نخ سیگار روشن کردم . عصبی شده بودم .

انگار عمار براش مهم نبود ، فکر و ذکرش تو بودی . می تونستم ذهنش رو بخونم، برگشتم دیدم داره قر آن می خونه . نمیدونم چرا ؟ اما قرآن رو برداشتم و گذاشتم یه گوشه .

گفت : چته ؟ بازم زده به سرت ؟

گفتم : خفه شو ، دهنت رو ببند

گفت : با قرآن چی کار داری ؟

زدم زیر گوشش، دست خودم نبود .

به حیاط خانه وبه گل های توی باغچه نگاه کن . امروز یادش رفته به گل ها آب بدهد.

پس کجا مانده مونس ؟ گفته بودی بدون اجازه ات جایی نرود . می رفت . هرجا باشد حالا دیگر باید پیدایش شود . نکند اوقاتش را تلخ کنی عمار . بیاید ، امکان ندارد از گل نازکتر به او بگویی . قربان صدقه اش می روی و از دلش در می آوری . می گویی نمی خواستی بزنیش . لابد قهر کرده و رفته امامزاده ابراهیم . آندفعه را یادت هست رفته بودی پی اش ؟ مگر می شود یادت برود . گفتی : مونس ، اسمش مونس است .

زن سر تکان داد و رفت توی امامزاده . آمد .تو را که دید می خواست برگردد .

گفتی : مونس بیا بریم . چشمانش قرمز شده بود . پشت کرد بهت . چادرش را روی سرش ردیف کرد . گفت : همیشه همینو می گی ، بعد روز از نو ، روزی از نو

گفتی : دیگه تکرار نمی شه ، زشت است ، ببین دارند نگاهمون می کنن.

کسی انطرف نبود که نگاهتان کند . گفت : ببین ، اونوقتی که انداختیم بیرون باید فکرش را می کردی .

گفتی : غلط کردم ، مونس . بیا بریم سر خونه ، زندگیت .

نم نم باران قبرهای توی امامزاده را خیس کرده بود.

گفت : خونه ، زندگیم ؟ کاش چیزی نداشتی ، شاید اونوقت عالم و آدم رو به زنت نمی چسبوندی .

در زیر زمین را باز می کنی . از صدای باز شدنش یکه می خوری . نگاهی به زیر زمین می اندازی ، تاریک است . صدایش بزن ، بگو مونس ، شاید جواب داد .

خودش سر خورد و افتاد ، تو که کاری نکردی . اگر بفهمند؟ می ترسی ؟ ترس کجا بود . پایت را می گذاری روی راه پله . به دنبال کلید برق ، دستت می رود طرف دیوار . لامپ روشن می شود . مونس وسط زیر زمین دراز کشیده است.

-       پاشو دیگر ، سردت نیست ؟

موش کوچک می رود توی سوراخ کنج دیوار . مونس از موشها نمی ترسید؟

چرا نگاهش نمی کنی ؟ خجالت می کشی ، عمار ؟ خجالت چرا ؟ زنت است . آخرین پله را هم طی می کنی .

-       بروم ،  برایت پتو بیاورم ؟

پایت می گیرد به شیشه سکوریت .خودت گذاشته بودی اینجا . می شکند . می آیی جمعش کنی که می گیرد به انگشت پایت که بیرون مانده اتز دمپایی .

می نشینی روی راه پله . چیزی نشده ، برمی گردی . لکه های خون می افتد روی فرش . دستمال کاغذی برمی داری . می گیری روی انگشت پایت . باید چیزی بیاوری و ببندیش .

عمار به اینه شکسته روی طاقچه نگاه می کند . آینه از وسط دو تکه شده است . به تکه ی سمت راست که نگاه می کند ابوالفضل را می بیند که دست بر شانه اش می گذارد و می گوید : پیر شدی عمار .

به طرف دیگر آینه نگاه می کند . صورت مونس با لکه خونی روی شقیقه اش ظاهر می شود . خون از کنار ابرو عبور می کند و روی گونه اش سر می خورد و می رسد به چانه . گوشه آینه ردی سرخ می گذارد از قاب می افتد پایین . گچ طاقچه را تر می کند وبه انتهای طاقچه که می رسد مکثی می کند و می افتد روی انگشت پای عمار.

 

 

  


نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387;ساعت 17:50;  توسط علي سروي 
 
 
        
 
  درباره وبلاگ
 

درباره
داستان، نقد و معرفي كتاب
 

  ◊◊◊◊◊
 
صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 
  ◊◊◊◊◊
  نویسندگان
ليلا
علي سروي
مریم

◊◊◊◊◊
  پيوندها
صادق هدایت
  كانون زنان ايران
  كانون نويسندگان ايران
 
◊◊◊◊◊
 همسايه ها
آقای خلیل رشنوی
جن و پري
سايت ادبي 3پنج
پاتوق ادبي
آيدا مرادي
داستانهاي من
حلقه سه شنبه
كانون ادبيات
اندرونيته
پروين پورجوادي
داستانسرا
روايت نو
سلول
داستان آباد
ايمانا
دفتر صدبرگ
سياهه
عمولي
باران برگ
دردواره ها
داستان كوتاه ، مقاله و دستنوشته(علي يوسفي)
داستان و موسیقی
جامعه كهنه
خورنق
بي بي جان گوهر
ياد روز الست
ترشحات مغزي من
انجمن نويسندگان مرده
داستان و نقد ادبيات داستاني
اتاق يك در دو (شعر)
كوير
سر سطر(داود خدایی)
فریبا حیاتی
تنها خلوت گاه افکار من
آریا یعقوب زاده
عادت می کنیم
◊◊◊◊◊
پرونده ها
داستان
نقد كتاب
مقاله
شعر

◊◊◊◊◊
  آرشیو ماهانه
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386