روي چهارپايه نشسته بود و به بيرون نگاه ميكرد.خانه روبرو ديوارهاش گچي بود. ديوار تركهاي بزرگ داشت. زن همسايه هميشه همين موقعها پيداش ميشد. لباسها را روي بند پهن ميكرد.از لباسها بخار بلند ميشد .خيره ميشد به زن. به خودش كه مي آمد مي ديد ناهارش سرد شده و زن خيلي وقت است رفته.
روي پشتبام آپارتمان آجري آنتنهاي بلند بود.روزهاي ديگر آن قدر دير خانه ميآمد كه ديگر شب شده بود و نميشد پنجره را باز كرد. روزهاي جمعه بهروز عادت داشت تا بعدازظهر بخوابد و او صبحانه و ناهارش را تنها ميخورد. مينشست روي چهارپايه كنار ميز كوچك.پنجره را باز ميكرد.يك لقمه ميخورد و ساعتها به بيرون خيره ميشد. ظهر جمعه هميشه همين اتفاق ميافتاد. دو تا فاخته را ميديد كه روي آنتنهاي بلند آپارتمان آجري كز ميكردند.آنتنها دور از هم بودند.تا وقتي آفتاب جان داشت روي آنتن كز ميكردند بيآنكه تكان بخوردند يا براي پيدا كردن غذا جايي بروند. مثل بچهاي كه توي يكي از واحدهاي آپارتمان روبرو مي نشست. خانه شان پرده هاي سفيد داشت . پرده با ميخ به دو طرف پنجره آويزان شده بود . سفيد بود اما از تابش آفتاب رنگ پريده بود. بچه كه نمي دانست دختر است يا پسر مي آمد پشت پنجره. زبانش را مي چسباند به شيشه و خيره او را نگاه مي كرد. چند بار برايش دست تكان داده بود. خنديده بود اما بچه بي حركت بود .حتي پلك هم نمي زد.
ديشب چند بار زنگ زده بود به موبايل بهروز . روي اشغالي مي زد يا جواب نمي داد. ساعات كارشان عكس هم بود او صبح تاشب مي رفت و بهروز صبح تا دير وقت مي خوابيد. و تازه بعد از ظهر يادش مي آمد كار دارد. مي خواست باهاش حرف بزند. خوابيده بود جلوي در ورودي خانه تا وقتي آمد بيدار شود شامش را گرم كند شايد بهروز حوصله داشته باشد چند كلمه اي با هم حرف بزنند.
خواب نبود. صداي قفل را شنيد. بهروز آمد. بوي بدي مي داد. عادت داشت بلند بلند با خودش حرف بزند او را كه مي ديد ساكت مي شد. بهروز گفت:
- گه گيجه گرفتم تو اين شهر لعنتي
صداش را نازك كرد:
- بهروز برو دانشگاه هنر بخوون ببين دنيا دست كيه
در يخچال را به هم زد:
- هيچ خبري نبود. بدبختم كردي مريم .اون روز كارگر بودم حالا هم كارگرم. تو اين شهر بي در و پيكر
بوي اودكلن آمد. بهروز توي يكي از كابينت ها قايم كرده بود.صبح ها كه مي رفت بوي عطر مي داد.
*** ***
بهروز روي مبل نشسته بود و كانالهاي تلوزيون را عوض مي كرد. پرتقال قاچ كرده را دستش داد و گفت:
- بيا بريم بيرون دلم گرفت از اين خونه.عين قفس شده
بهروز بي آنكه نگاهش كند پرتقال را توي دهانش گذاشت و شبكه را عوض كرد.
روسروي بنفش را كه پارسال براي تولدش خريده بود سرش كرد. روژ زد. بهروز مي گفت:
- دوست دارم بيرون كه مي ريم دوتامون خوشگل باشيم
قدش به شانه هاي بهروز مي رسيد. هر دو قد بلند بودند. وقتي بيرون مي رفتند توي پياده رو خيلي ها خيره نگاهشان مي كردند.بهروز مي گفت :
- خوشگليم
و از ته دل مي خنديد. درسش كه تمام شد گفت انگار پرت شده ام به يك دنياي ديگه
ديگر نخنديد . حرف هم نمي زد.
دستش را روي ترمز گذاشت بود و با ابروهاي گره خورده به هم به سيل ماشينها نگاه مي كرد و به چراغ راهنما كه رنگ عوض مي كرد.
گفت:
- ويتامينه بريم ويتامينه بخوريم
بهروز گفت:
- من تازه پرتقال خوردم نمي خوام برو براي خودت بگير
فروشنده توي ظرف تكه بزرگي موز گذاشت.حلقه هاي باريك آناناس، تكه هاي درشت گردو بعد يك لايه عسل و روش پودر نارگيل ريخت.از دانشگاه كه بر مي گشتند اغلب با بهروز مي آمدند و دو نفري يك ويتامينه مي خورند. بزرگ بود. توي ماشين رفت و قاشق را سمتش گرفت. بهروز بي آنكه حرفي بزند قاشق را پر كرد و خورد. تركيب عسل و گردو ته دلش آشوب به پا كرد. هر كاري كرد نتوانست با سر قاشق، موز را تكه كند قاشق افتاد كف ماشين. بهروز گفت:
- چرا مثل گاو صدا مي دي موقع خوردن. حالم رو به هم زدي
برنگشت تا قاشق را بردارد و مرد ظرف خالي را توي خيابان انداخت.
توي پاگرد كه رسيدند كسي پنجره را باز كرده بود. هوا سوز نداشت. بهروز خواست پنجره را ببندد. در خانه را باز كرد. سايه دو پرنده را كه از بالاي سرش رد شدند ديد و صداي بال زدنشان را. خودشان بودند. دوتا فاخته اي كه روي آنتن كز مي كردند. چراغ را كه روشن كرد ترسيدند و رفتند توي آشپزخانه روي ظرفها نشستند. بهروز مثل بچهها شده بود. براشان سوت مي كشيد . گفت:
- بذار برن حالا خونه را به گند مي كشن
بهروز گفت:
- يعني توي اين سرما ولشون كنيم به امون خدا
روي چهارپايه ايستاد و دم هر دو را گرفت . فاخته ها را توي حمام گذاشت و در را بست.
نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387;ساعت 19:5;
توسط ليلا