همیشه همین گونه بوده
دستهای تنها
پاهای تنها
اندامی......
همین که کسی با زمین سخن نمی گوید
برای تنهایی اش کافی نیست؟
یکبار برای همیشه بگو دوستم داری
تا بشنوم تورا
نه اینکه حتی باورت کنم
وقتی خسته ام از دربه دری که باز نمی شود
وقتی به نیمکت تنها شدم پناه
همین که بگویی کافی نیست؟
اصلا بگذار دست مردم نشان شوم
آب ریخته را توان چه دستی جمع خواهد کرد؟
دل به دلی که داده را با کدام پا بروم ؟
تنها آستانه زایمان همین شعر را خیس می شوم
می بینی؟
از نقطه صفر اگر
زودتر می رسیدم
می رسیدم؟
گیر کرده ام
از عبور همین هزار پیچ روبه رو
با اینهمه می توانم بروم از تو؟
نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388;ساعت 19:39;
توسط علي سروي